مطالب اين مقاله برگرفته شده از افاضات آيةاللّه العظمي حاج سيد عزّالدين زنجاني دامظله است که نگارنده در سالهاي 52-59 در حوزه درس معظمله در تفسير و معقول و فقه حضور داشتم. معظمله يکي از شاگردان مبرز علامه طباطبائي قدسسره در دوره اول ورود به قم بود که در مصاحبهاي تلويزيوني مرحوم علامه ايشان را يکي از پنج نفري که ميتوان در فلسفه اسلامي به آنان اعتماد کرد معرفي فرمود. ايشان همچنين از شاگردان رهبر کبير انقلاب اسلامي حضرت امام خميني قدسسره ميباشد.
پس از رحلت پيامبر عظيمالشأن، هنگامي که قدرت حاکم اهل بيت عصمت و طهارت عليهمالسلام را از صحنه حذف کردند، جامعه اسلامي دچار خلأ فکري شد. اين خلأ فکري از آن جا سرچشمه گرفت که مسلمانان صدر اوليه، در پي فتوحات عظيم و پيدرپي به سبب فقدان قطب فکري نتوانستند در علوم تحقيق و بررسي نموده، ارتباط علوم را با علوم ديگر دريابند و دراصل، خود را بينياز از اينگونه تأمل و تفکر پنداشتند. شاهد بر اين مسأله، ممانعت خليفه دوم از نوشتن احاديث پيامبر اکرم صلياللهعليهوآله و سوزاندن آنها به اين بهانه بود که پرداختن به حديث از عظمت قرآن ميکاهد1 و نيز سوزاندن کتابخانههاي مصر و ايران در هنگامي که اين دو سرزمين فتح شد. در مصر و ايران، که مهد تمدن آن زمان بودند، کتابخانههاي بزرگي وجود داشت. درباره تکليف اين کتابخانهها از خليفه دوم سؤال ميشود، ميگويد با وجود کتاب خدا به کتاب ديگري نياز نداريم و دستور سوزاندن آنها را صادر ميکند.2
از طرف ديگر، مسأله امامت و خلافت که ميبايد ادامه دهنده راه نبوت در تمام ابعاد باشد، از مسير اصلي خود منحرف گشت، و اين فتوحات بر غرور و نخوت آنان افزود و برخلاف تعليمات نبوي در آنان افکار جاهليت و روح برتريطلبي و عصبيت را زنده کرد. و مسأله امامت و خلافت الهي به سلطنت و حکومتي همچون حکومت قيصران روم تبديل شد. در اين راستا معاويه که والي شام بود، مسلمانان را به عرب و موالي، تقسيم کرد و مراد از موالي، مسلمانان غير عرب بود و عربيّت را به عنوان يک امتياز تلقي نمود، که برخلاف تصريح پيامبر بود:
«من دعي الي العصبية فليس منّي.»
هر کسي مردم را به تعصبهاي بيمورد دعوت کند، از من نيست.
پيامبر صلياللهعليهوآله اهل بيت نبوت و طهارت را بهعنوان يک سرچشمه زلال براي دريافت حقايق و معارف الهي، عِدل قرآن قرار داد و در حديثي متواتر فرمود:
«اِنّي تارک فيکم الثقلين کتاب اللّه و عترتي ولن يفترقا حتي يردا عليّ الحوض…»
من در ميان شما دو استوانه محکم، کتاب خدا و عترت خود را قرار دادم که از همديگر هرگز جدا نميشوند تا در حوض بر من وارد شوند.
و در ذيل پارهاي از طرق اين روايت ميافزايد:
«لا تعلّموهم فانّهم اَعْلَم مِنکم.»
به آنان چيزي را ياد ندهيد، چه اين که آنان از شما داناترند.
با وجود اين همه تأکيد از سوي رسول خدا صلياللهعليهوآله ملاحظه ميشود که روايات از طريق ائمه هدي در جوامع عامه بسيار کم است. رواياتي که درباره قرآن نقل کردهاند از حضرت امير عليهالسلام متجاوز از صد عدد و از امام حسن مجتبي عليهالسلام بيشتر از ده عدد نيست، از امام حسين عليهالسلام نيز مطلبي بسيار کم نقل شده، در حالي که بنابر نقل سيوطي در اتقان، هفده هزار روايت ازطريق عامه درباره قرآن ياد شده است. تعجبآور اين که بخاري ميخواسته از امام جعفر صادق عليهالسلام روايت نقل کند، ولي پس از ملاقات با يحييبن سعيد قطان منصرف ميشود.3
راز تأکيد پيامبر عظيمالشأن بر اهل بيت، در خطبه پاره تنش فاطمه صديقه عليهاالسلام در مقام بيان فلسفه احکام چنين بيان شده است:
«و جعل امامتنا امانا من الفرقة و نظاما للامّة.»
فلسفه امامت ما امنيت از تفرقه و نظم بخشيدن به امت اسلامي است.
امنيت از تفرقه در صورتي امکانپذير است که امام علاوه بر رهبري جامعه و نظم بخشيدن، مقام ديگري را نيز دارا باشد و آن هم قطب فکري بودن در جامعه است؛ يعني بايد افکار جامعه را هدايت نمايد و با استدلال و انديشه استوار پاسخگوي انديشههاي ديگران باشد و در سايه هماهنگي افکار جامعه، تفرقه را ريشهکن کند.
با گسترش قلمرو حکومت اسلامي، مسلمانان با فرهنگها و فلسفههاي گوناگوني روبرو شدند و در اثر گذشت زمان و پيش آمدن مسائل جديد و مستحدثه بر دايره سؤالات افزوده ميشد، و در اين هنگام قطب فکري نبود که مسؤوليت جداسازي مطالب وارده را به عهده گيرد و سره را از ناسره جدا سازد؛ از اينرو مسلمانان ناخودآگاه جذب اين افکار شدند و براي مشروعيت دادن به افکار جديد، درصدد برآمدند تا آيات و رواياتي بيابند که همسو با خواستههاي آنان باشد که بيشتر آنها آيات و روايات متشابه است؛ لذا به تأويل و توجيه دست يازيدند، در صورتي که حجت شرعي بر اين گونه تأويلات نداشتند و ندارند.
در ميان اين مکاتب وارداتي، تصوف بيش از ديگران با آسودگي آيات و روايات را تأويل ميکنند. تصوف در نخستين دورههاي حکومت بنيعباس ظهور يافت و اشخاصي مانند ابييزيد، جنيد، شبلي، معروف کرخي و غير آنان، از اين فرقه به شمار ميروند. اينان ميگويند رسيدن به کمال و دست يافتن به حقايق معارف، ورود در طريقت است و آن هم رياضتي است شرعي براي حصول حقيقت. گروههاي کوچک و بزرگ از اين فرقه خود را به حضرت علي عليهالسلام منتسب ميکنند. آنان در توجيه تأويلات خود چنين استدلال ميکنند: دين داراي دو بار ظاهر و باطن است و به عبارت ديگر دين دو بُعد دارد: شريعت، که ظاهر و پوسته دين و طريقت، که لب و حقيقت دين است. آنچه مردم از اعمال اين گروه مشاهده ميکنند و با ظاهر دين و شريعت مخالف است، داراي توجيه صحيح و بار طريقتي است.
در مقدمه تفسير ابن عربي چنين مينويسد:
«و قيل من فسّر برأيه فقد کفر، و امّا التأويل فلا يبقي ولايذر، فانّه يختلف بحسب احوال المستمع و اوقاته في مراتب سلوکه، و تفاوت درجاته، و کلّما ترقي عن مقامه انفتح له باب فهم جديد، و اطلع به علي لطيف معني عتيد.»4
گفته شده هر کسي تفسير به رأي کند کافر است، ولي تأويل با ظواهر کار نداشته و چيزي از ظواهر را باقي نميگذارد، چه اين که تأويل آيات به حسب حالات مستمع و اوقات وي و در مراتب سلوک و تفاوت درجات فرق ميکند، و هر مقدار مقامات معنوي وي ترقي کند، باب فهم جديدي برايش گشوده ميشود، و به لطايف معاني که در دسترس نيست، دست مييابد.
نخست قبل از پرداخت به بعضي تأويلاتي که انجام شده، لازم است مرز بين تفسير و تأويل را از ديدگاه قرآن بازگو کنيم و اين که در اصل تا چه اندازه، حق داريم در مورد قرآن بحث کنيم و آيا ميتوان از مرز ظاهر گذشت و باطن آيات را بيان کرد يا نه؟
در معجم مقاييس اللغه درباره تفسير مينويسد:
«الفا و السين و الراء کلمة واحدة تدلّ علي بيان شيء و ايضاحه.»5
و درباره تأويل مينويسد:
«و من هذا الباب (اي آل يؤول اي رجع) تأويل الکلام و هو عاقبته و ما يوؤل اليه و ذلک قوله تعالي: «هل ينظرون الاّ تأويله» اي ما يؤول اليه وقت بعثهم و نشورهم.»6
و از اين باب است (يعني از باب آل يؤول) تأويل کلام و آن عبارت است از عاقبت سخن را روشن نمودن و به آن چيزي که سرانجام آن سخن بر آن برميگردد، بيان و توضيح دادن؛ مانند قوله تعالي: «آيا به غير تأويل قيامت (يعني تحقق آن) در انتظار چيز ديگري هستند.
در کلمات علماء و دانشمندان درباره فرق بين تفسير و تأويل چنين آمده است:
«التفسير: بيان دليل المراد، و التآويل بيان حقيقة المراد، مثاله قوله تعالي: «انّ ربّک لبالمرصاد» فتفسيره انّ المرصاد مفعال من قولهم رصد يرصد اذا راقب و تأويله التحذير عن التهاون بامر اللّه و الغفلة عنه.»7
تفسير روشن کردن مدلول اولي لفظ ومراد متکلم است. تأويل بيان حقيقت مراد است؛ مثلاً آيه «انَّ ربَّکَ لَبالمرصاد» تفسيرش اين است که مرصاد بر وزن مفعال از رصد گرفته شده که به معناي مراقبت نمودن ميباشد، ولي تأويل عبارت است از برحذر داشتن از سبک شمردن امر خدا و غفلت از فرمان الهي.
فرقي که در اين جا توضيح داده شده اين است که تفسير معناي مطابقي لفظ و تأويل معناي التزامي آن است؛ پس معناي مطابقي مرصاد عبارت است از مراقبت و لازمه معناي مراقبت، سستي و کوتاهي نکردن درباره آن ميباشد. بنابراين، سبک نشمردن و غفلت نکردن از امر خدا معناي التزامي مراقبت و تأويل آيه شريفه است.
بعضي ديگر فرق ميان تفسير و تاويل را چنين بيان ميکنند:
معاني مختلفي در ارتباط با يک لفظ وجود دارد. همه معاني نسبت به آن لفظ در يک سطح نبوده و به عبارت ديگر در عرض واحد نيست. اين معاني مترتب بر ديگري است و معنايي در بطن معناي ديگر قرار دارد؛ مثل: «اسقني؛ مرا سيراب کن» در بطن سيراب کردن، رفع تشنگي است و خود تشنگي نيازي است؛ يعني نياز وجودي من را رفع کن، و خود رفع نياز، رفع نقصان است و سرانجام درخواست کمال است. اين معاني مترتب بر ديگري است و از اين جاست که ظاهر در مقابل باطن قرار ميگيرد. پس تفسير بنابراين فرق، يعني بيان معنايي که مأنوس است، ولي تأويل عبارت از معنايي است که از لفظ در اثر انس لفظ با معني فهميده نميشود، ولي با آن لفظ و معني در ارتباط است.8
فرق اساسي و جوهري بين تفسير و تأويل، همان فرق لغوي است. تفسير از مقوله بيان است و تأويل فراتر از بيان مفهوم و در واقع، روشنگر ارتباط مفهوم با دنياي خارج است.
اين که بعضي از مفسران خواستهاند بگويند تأويل همان تفسير است، به نظر نادرست مينمايد و با لغت و موارد استعمال قرآني مطابقت ندارد. در قرآن در هفده مورد لفظ تاويل ذکر شده و در همه آنها برخلاف آنچه در لغت آمده، به کار نرفته است. در اين جا به چند مورد اشاره ميشود:
1 ـ «کذلک يجتبيک ربّک و يعلّمک من تأويل الأحاديث»يوسف /6
اين چنين خداي متعال تو را برگزيد و تأويل احاديث را به تو آموخت.
مراد از «تاويل الاحاديث» تعبير خواب است. بيترديد آنچه انسان در خواب ميبيند، صورت است و ارتباط آن با دنياي خارج براي انسان پوشيده است. خداي متعال در مقام منتگذاري به حضرت يوسف عليهالسلام ميفرمايد خدا به تو عاقبت و برگشت و سرانجام خوابها را ارزاني داشت.
در سوره يوسف به دو مورد از تاويل حضرت يوسف اشاره ميفرمايد. نخست خواب آن دو زنداني، و ديگري خواب حضرت يوسف عليهالسلام که ميفرمايد:
«يا ابت هذا تأويل رؤياي قد جعلها ربّي حقّا»يوسف /100
اي پدر! اين است (سجده کردن برادران) عاقبت و سرانجام خوابي که ديده بودم (خواب: سجده کردن ستارگان و خورشيد و ماه) که خدا ثابت فرمود.
2 ـ «بل کذّبوا بما لم يحيطوا بعلمه و لمّا يأتهم تأويله»يونس /39
بل آنان چيزي را تکذيب ميکنند که احاطه به آن ندارند و هنوز تاويل و عاقبت آن نيامده است.
3 ـ «سَاُنبّئک بتأويل ما لم تسطع عليه صبرا»کهف /78
بتحقيق بر تو تأويل آنچه توان پذيرش آن را نداشتي بازميگويم.
در داستان حضرت موسي و خضر، آنچه حضرت موسي ميديد، ظاهر امر بود، و براساس ظاهر قضاوت ميفرمود و بر همين اساس بر حضرت خضر عليهالسلام اعتراض ميکند، و به ظاهر هم حق با حضرت موسي عليهالسلام است. از پاسخ خضر عليهالسلام نيز بخوبي معلوم ميشود که آنچه خضر عليهالسلام انجام ميداده برخلاف ظاهر بوده و لذا ميگويد تاويل آن را براي تو روشن ميکنم؛ يعني اين قضايا باطن و سرانجامي برخلاف ظاهر دارد که براي موسي عليهالسلام آنها را بازگو ميکند.
بدينسان از موارد استعمال قرآني و شهادت اهل لغت روشن ميشود که تأويل صرف بيان لفظ نبوده، بلکه مراد ارتباط بين معني و دنياي خارج است.
از لغت و قرآن روشن شد که تأويل، تفسير نيست و معنايي فراتر از بيان لفظ دارد. عاقبت و سرانجام مفهومي را روشن کردن چون متکي به اصول محاوره و نظام گفتاري نيست، از اين نظر ارتباطي به لغت و استعمالات عرفي ندارد. بيان ارتباط مفهوم با دنياي خارج به علمي فراتر از لغت نيازمند است و تسلط به لغت بتنهايي نميتواند بيانگر ارتباط معني با دنياي خارج باشد.
حال بيان اين ارتباط چگونه علمي است؟
آنچه مسلم است يک طرف قضيه، يعني ارتباط مفهوم با عاقبت آن، چون هنوز به وقوع نپيوسته از غيب اين عالم به شمار ميآيد، و به غيب هم جز خداي عزوجل آگاه نيست؛ پس سخن از تأويل يعني سخن از غيب عالم و چگونه ميتوان غيب عالم را از مفاهيم الفاظ که متکي به اعتبار و قرارداد است فهميد. ناگزير سخن از تأويل همچون غيب، در قلمرو ربوبيت است و بايد با عنايت و تعليم الهي باشد. اين معني از آياتي که درباره تأويل وارد شده، بخوبي استفاده ميشود:
1 ـ آن جا که به يوسف عليهالسلام ميفرمايد: «کذلک يجتبيک ربّک و يعلّمک من تأويل الاحاديث»، تعليم احاديث را به خداوند نسبت ميدهد.
2 ـ در مورد حضرت خضر عليهالسلام ميفرمايد:
«فوجدا عبدا من عبادنا آتيناه رحمةً من عندنا و علّمناه من لدنّا علما»کهف /65
(موسي و هارون) به بندهاي از بندگان ما برخوردند که به او از رحمت خود ارزاني داشته، و از علم خود به او تعليم کرده بوديم.
اگر خضر عليهالسلام علم الهي را نداشت چگونه پشت پردهها را ميديد و برابر آن عمل ميکرد!؟ چنان که در آيه بعد ميفرمايد:
«ما فعلته عن امري و ذلک تأويل ما لم تسطع عليه صبرا»کهف /82
من از پيش خود اين کارها را انجام نميدادم و به امر خدا انجام ميدادم و اين بود تأويل آنچه از کارهاي من که توان صبر آن را نداشتي.
3 ـ «وما يعلم تأويله الاّ اللّه»
آلعمران /6
و تأويل آن را جز خدا نميداند.
اين آيه شريفه در مقام حصر تأويل به ذات اقدس الهي است.
گرچه ضمير در «تأويله» به قاعده «الاقرب» به «ما تشابه» که نزديک است برميگردد، ولي به قرينه آياتي که درباره تأويل وارد شده، چنين استفاده ميشود که تأويل به آيات متشابه مانند خواب حضرت يوسف و داستان حضرت خضر عليهالسلام اختصاص ندارد، بلکه آيات محکم را نيز دربرميگيرد. بر اين اساس بايد مرجع ضمير در «تأويله» همچون خود «ما تشابه» به کتاب برگردد.
در تفسير الميزان مينويسد:
«ظاهر اين است که واو براي استيناف است، به اين معني که مجموعه آيه شريفه در مقام بيان دو طرف قضيه است. «فاما الذين في قلوبهم زيغ…» يعني مردم درباره کتاب خدا بر دو دستهاند: گروهي در قرآن، به خاطر انحراف از حق، در پي آيات متشابه هستند و گروهي ديگر در قبال آيات متشابه ميگويند، ما به تمام قرآن ايمان داريم؛ چه متشابه و چه محکم؛ زيرا هر دو از پيش خداست. پس اختلاف اين دو گروه از جهت «زيغ: انحراف از حق» و «رسوخ علم: نفوذ و استواري علم» است و اين آيه بيشتر از اين را ثابت نميکند و رسوخ علم، ارتباطي به فهم تأويل آيات ندارد.»9
با اين ديدگاه که علم تأويل به خداوند اختصاص دارد، تأويلاتي که از سوي پيامبر خدا صلياللهعليهوآله و ائمه اطهار عليهمالسلام وارد شده چگونه توجيهپذير است؟ نيز ميبينيم پيامبر خدا صلياللهعليهوآله درباره ابن عباس دعا ميکند و براي او از خداوند تأويل قرآن را درخواست ميفرمايد؟
پاسخ اين است که اختصاص تاويل به خداي بزرگ منافاتي با استثنا ندارد. همان گونه که در آيات علم غيب و شفاعت استثنا هست، در تأويل نيز استثنا هست و مراد از اختصاص، نفي مطلق نيست، بلکه نفي بدون تعليم الهي است. در مورد ابن عباس نيز روايت عامي است و در صورت ثبوت، مانعي ندارد که ابنعباس با دعاي پيامبر صلياللهعليهوآله واجد مقام تأويل باشد و چون از طريق عصمت ثابت شده، ميشود به تأويلات او اعتماد کرد.
بنابراين، به طور کلّي چنين نتيجه گرفته ميشود که چون تأويل مربوط به غيب عالم است، علم تأويل مختص ذات اقدس الهي است و اگر از غير خدا تأويلي صورت پذيرد بايد به تعليم خدا باشد، و راهي نيز براي ثبوت تعليم الهي بجز عصمت نيست و از گفته معصوم ميتوان اطمينان پيدا کرد که حق تأويل دارند؛ مانند خود پيامبر و ائمه اطهار عليهمالسلام که چون معصومند، به تأويلات آن بزرگواران اطمينان داريم و اگر عصمت را حذف کنيم، از چه راهي ميتوان آگاه شد که حق تأويل دارند؟
فقيه عارف حضرت آيةاللّه آقا ميرزا محمود حسيني قدسسره درباره ميزان تأويل چنين ميگويد:
«آگاه باش براي تأويل بايد ضابطه و قاعده عقلي و شرعي باشد، و گرنه همين ظواهر از هر گويندهاي منشأ اختلال در نظم گفتاري و انگيزهاي براي دامن زدن به اختلافات ميگردد.
به نظر ميرسد تأويل، تعبيري از مناسبت معناي حقيقي با آنچه که در دنياي خارج اتفاق خواهد افتاد هست و فهم اين مناسبات واقعي که در ارتباط با معناي لفظ هست، نياز به کمال رسيدن قوه علمي و عملي با صفايي در اصل جوهر و روح انساني است و چنين مرتبهاي همانطور که ملاحظه ميکنيد، همان ولايت کليه است که در عدد مخصوص منحصر است. پس گشودن باب تأويل، ملازم با محذورات متعددي است که از آن جمله است، توجيه معاني بعيده و غيرمناسب که چه بسا موجب آزار گوشها و نفرت طبع مستقيم ميگردد و نيز چنين تأويلاتي موجب ميشود از انسان نسبت به نواميس الهي و قوانين آسماني سلب اطمينان شود.
قسمت مهمي از اين تأويلات را در تفسير عبدالرزاق کاشاني و مانند او پيدا ميکنيد، و نيز اين کتاب مشتمل بر اين گونه تأويلات است.»10
محيالدين عربي که يکي از اقطاب فکري عرفان نظري و عملي است در کتاب فصوص خود تأويلاتي دارد که با اصول تشيع ناسازگار و به طورکلي از ميزان و قاعده تأويل خارج است. اين کتاب هم اکنون به عنوان اصول معارف حقه تدريس و مطالب آن به عنوان سلوک الياللّه تلقي ميشود، بويژه اين که در ابتداي کتاب انگيزه تأليف و نشر آن را به عنوان اجابت دستور رسول اکرم صلياللهعليهوآله ميداند که در عالم رؤيا به ايشان ميفرمايد: با اين کتاب فصوصالحکم به طرف مردم خارج شو!11
پس اين کتاب با اين ويژگي تاليتلو قرآن شده، و بديهي است با چنين ذهنيتي خواندن اين کتاب، مجال تفکر و تعمق را از انسان ميگيرد و به طور ارسال مسلم مطالب کتاب خوانده ميشود.
در اين کتاب در مورد خلافت رسول صلياللهعليهوآله تحليل و تأويلي دارد که آشکارا و بيپرده منکر مسأله غدير و تعيين خلافت از طرف رسول خدا صلياللهعليهوآله است.
در فصّ داوديه ميگويد:
«غير انّ هنا دقيقةً لايعلمها الاّ امثالنا و ذلک في اخذ ما يحکمون به مما هو شرع للرسول صلياللهعليهوآله . فالخليفة عن الرسول من ياخذ الحکم بالنقل عنه صلياللهعليهوآله او بالاجتهاد الذي اصله ايضاً منقول عنه صلياللهعليهوآله ، و فينا من يأخذه عن اللّه فيکون خليفة عن اللّه بعين ذلک الحکم، فتکون المادة له من حيث کانت المادة لرسوله صلياللهعليهوآله . فهو في الظاهر متبع لعدم مخالفته في الحکم، کعيسي اذا نزل فحکم، و کالنبيّ محمّد صلياللهعليهوآله في قوله «اولئک الذين هدي اللّه فبهداهم اقتده» و هو في حقّ ما يعرفه من صورة الاخذ مختص موافق، هو فيه بمنزلة ما قرره النبيّ صلياللهعليهوآله من شرع من تقدم من الرسل بکونه قرّره فاتبعناه من حيث تقريره لامن حيث انه شرع لغيره قبله. و کذلک اخذ الخليفة عن اللّه عين ما اخذه منه الرسول.
فنقول فيه بلسان الکشف خليفة اللّه و بلسان الظاهر خليفة رسولاللّه. و لهذا مات رسولاللّه صلياللهعليهوآله و ما نصّ بخلافةٍ عنه الي احدٍ، و لاعيّنه لعلمه ان في امّته من يأخذ الخلافة عن ربّه فيکون خليفة عن اللّه مع الموافقه في الحکم المشروع.»12
در اين جا نکتهاي است و به آن نکته جز امثال ما پي نميبرد و آن هم در رابطه با اخذ احکام از شرع رسول عليهالسلام است. خليفه رسول کسي است که حکم را از او نقل کند، يا به اجتهادي که باز اين راه منقول از پيامبر صلياللهعليهوآله است به دست آورد، ولي در طبقه ما کساني هستند که حکم را از خدا اخذ ميکنند و آنان خليفه از طرف خدا به همان حکم هستند و همان ماده که در اختيار رسول خدا صلياللهعليهوآله بوده، در اختيار او هم هست. چنين شخصي در ظاهر پيرو است چون مخالفتي در حکم نيست؛ مانند عيسي وقتي نازل شود (به آنچه رسول خدا صلياللهعليهوآله حکم کرده) حکم ميکند و مانند پيامبر صلياللهعليهوآله در قرآن ميفرمايد: «اولئک الذين هدي اللّه فبهداهم اقتده» پس اين شخص هم در آنچه اخذ کرد به منزله رسول خداست که از شريعتهاي قبل از خود اخذ کرده و او را تثبيت فرموده، پس از آن جهت که پيامبر تثبيت فرموده تبعيت ميکنيم نه از آن جهت که شريعت قبل از ما بوده و نيز آنچه خليفه از خدا اخذ ميکند، همان چيزي است که رسول از خذا اخذ فرموده، پس ما به او در لسان کشف، خليفهاللّه ميگوييم، ولي در لسان ظاهر، خليفه رسولاللّه ميناميم، و بر همين اساس بود که پيامبر صلياللهعليهوآله از دنيا رفت و به کسي درباره خلافت نصّي صادر نکرد و تعيين نفرمود، چون ميدانست در امت او کساني هستند که خلافت را از خدا ميگيرند و خليفه خدا ميشوند و حکم با موافقت در حکم شرعي صادر ميکنند…
در اين بخش به طور صريح بيان ميکند که مقام خلافت رسول نيازي به نص ندارد. و اين علاوه بر ادعاي ديگري است که در مطالب ياد شده آمده و آن اين که انسان ميتواند به طور مستقيم، احکام را از خدا بگيرد. نهايت اين است که حکم اين شخص مخالفتي با حکم رسول صلياللهعليهوآله نخواهد داشت. آيا بشر ميتواند بدون واسطه پيامبر و امام معصوم اخذ احکام کند؟ انتساب اين احکام به خدا و پيامبر و امام به سبب عصمت آن بزرگواران است و از اينرو، آن را حکم خدا ميناميم و در غير معصوم چه ضمانتي هست که در اخذ مادّه
احکام دچار اشتباه و خطا نشود؛ حال اگر نگوييم کشف شيطاني است. علاوه بر اين، در صورتي که بشر خود توانايي دارد احکام را به طور مستقيم از خدا بگيرد، چه لزومي بر بعثت انبياء ميماند؛ آيا تحصيل حاصل نيست؟
در فصّ هارونيه مينويسد:
«ثم قال هارون لموسي عليهماالسلام «اني خشيت ان تقول فرقّتَ بين بنياسرائيل» فتجعلني سببا في تفريقهم، فانّ عبادة العجل فرّقت بينهم، فکان منهم من عبده اتباعا للسامريّ و تقليدا له و منهم من توقف عن عبادته حتي يرجع موسي اليهم فيسألونه في ذلک، فخشي هارون ان ينسب ذلک الفرقان بينهم اليه، فکان موسي اعلم بالامر من هارون لانّه علم ما عبده اصحاب العجل، لعلمه بانّ اللّه قد قضي ان يعبد الاّ ايّاه و ما حکم اللّه بشيء الاّ وقع. فکان عتب موسي اخاه هارون لما وقع الامر في انکاره و عدم اتساعه. فان العارف من يري الحق في کلّ شيء، بل يراه عين کلّ شيء، فکان موسي يربّي هارون تربية علم و ان کان اصغر منه في السنّ.»13
سپس هارون به موسي عليهماالسلام گفت: من در بيم آن شدم که بگويي در ميان بنياسرائيل تفرقه ايجاد کردي، و مرا سبب تفرقه بداني، چه اين که عبادت گوساله در ميان آنان اختلاف انداخت. دستهاي از آنان گوساله را به تبعيت و تقليد سامري پرستيدند، و بعضي ديگر از عبادت گوساله بازايستادند تا موسي از طور برگردد و از او درباره گوسالهپرستي سؤال کنند. پس ميبينيم هارون ترس داشت که نسبت تفرقه را به او بدهند، و حضرت موسي هم داناتر به مسأله از هارون بود و او ميدانست که چه چيزي را اصحاب عجل ميپرستيدند؛ چه اين که موسي عليهالسلام ميدانست مشيت و قضاء حتمي الهي بر عبادت خودش تعلق گرفته و آنچه خدا بخواهد آن ميشود. و بر اين اساس سرزنش برادر خود را به خاطر انکار برادر عبادت عجل را بوده! و اين که چرا برادر با ديد وسيع به مسأله نگاه نکرده؛ زيرا عارف حق (جلوه الهي) را در همه چيز ميبيند (و بنياسرائيل در عبادت عجل، خدا را ميپرستيدند)، بلکه عارف حق را عين تمام اشياء ميبيند…
در فتوحات مکيّه درباره شيعه مينويسد:
«و منهم رضي اللّه عنهم الرجبيون و هم اربعون نفسا في کلّ زمان لايزيدون ولاينقصون و هم رجال حالهم القيام بعظمة اللّه و هم من الافراد و هم ارباب القول الثقيل من قوله تعالي: «سنلقي عليک قولاً ثقيلاً» و سمّوا رجبييّن لانّ هذا المقام لايکون لهم الاّ في شهر رجب من اول استهلال هلاله الي يوم انفصاله، ثم يفقدون ذلک الحال من انفسهم فلايجدونه الي دخول رجب من السنة الآتية و قليل من يعرفهم من اهل هذا الطريق و هم متفرقون في البلاد و يعرف بعضهم بعضاً منهم من يکون باليمن و بالشام و بديار بکر لقيت واحدا منهم بديسر من ديار بکر ما رأيت منهم غيره و کنت بالاشواق الي رؤيتهم و منهم من يبقي عليه في سائر السنة امر ما ممّا کان يکاشف به في حاله في رجب و منهم لايبقي عليه شيء من ذلک و کان هذا الذي رأيته قد ابقي عليه کشف الروافض من اهل الشيعة سائر السنة، فکان يراهم خنازير فياتي الرجل المستور الذي لايعرف منه هذا المذهب قطّ و هو في نفسه مؤمن به يدين ربّه فاذا مرّ عليه يراه في صورة خنزير فيستدعيه فيقول له تُب الي اللّه فانّک شيعي رافضيّ، فيبقي الآخر متعجّبا من ذلک. فان تاب و صدق في توبته رآه انسانا و ان قال له بلسانه تُبتُ و هو يضمر مذهبه لايزال يراه خنزيرا فيقول له کذبت في قولک تُبتُ، و اذا صدق يقول له صدقت. فيعرف ذلک الرجل صدقه في کشفه فيرجع عن مذهبه ذلک الرافضي.
و لقد جري له مثل هذا مع رجلين عاقلين من اهل العدالة من الشافعية ما عرف فيهما قطّ التشيّع و لم يکونا من بيت التشيع غير انّهما ادّاهما اليه نظرهما و کانا متمکّنين من عقولهما فلم يظهرا ذلک و اصرّا عليه بينهما و بين اللّه فکانا يعتقدان السوء في ابيبکر و عمر و يتغاليان في عليٍّ تغالي الشيعة فلمّا مرّا به و دخلا عليه امر باخراجهما من عنده، فانّ اللّه قد کشف له عن بواطنهما في صورة خنازير و هي العلامة التي جعلها اللّه له في اهل هذا المذهب و کانا قد علما من نفوسهما انّ احداً من اهل الارض ما اطّلع علي حالهما و کانا شاهدين عدلين مشهورين بالسنة فقالا له في ذلک فقال اراکما خنزيرين وهي علامة بيني و بين اللّه فيمن کان مذهبه هذا فاضمرا التوبة في نفوسهما فقال لهما انّکما الآن قد رجعتما عن ذلک المذهب فاني اراکما انسانين فتعجّبا من ذلک و تابا الي اللّه…»14
و از آنان هست ـ که خدا از آنان راضي باشد ـ رجبيّون، و آنان چهل نفرند در هر زمان نه زياد ميشوند و نه کم، و آنان مرداني هستند در تحت عظمت الهي، افرادي هستند که ارباب قول ثقيل هستند که خداي متعال ميفرمايد: «انا سنلقي اليک قولا ثقيلا» و به نام رجبيّون ناميده شدهاند، چه اين که چنين حالي براي آنان در رجب دست ميدهد، از اول رؤيت هلال رجب تا آخر ماه رجب در اين حال هستند و تا سال ديگر در انتظار ماه رجب ميباشند. و افراد اندکي از اهل اين طريق (کشف) آنان را ميشناسند و آنان در شهرها پراکنده هستند، و بعضي از آنان بعض ديگر را ميشناسند، بعضي در يمن هستند و بعضي در شام، در ديار بَکر. من يکي از آنان را در دِنسير از دياربکر ملاقات کردم، و غير از او را از آنان ديگر نديدهام و بسيار آرزو دارم که آنان را ببينم.
و از رجبيّون بعضي هم هستند در غير ماه رجب هم در حال کشف هستند، و بعضي هم پس از رجب مکاشفات آنان تمام ميشود، و اين فردي که من ديدم، مکاشفهاش درباره روافض از اهل شيعه در غير رجب هم بود، و او شيعيان را به صورت خوک ميديد و مردي که تشيع خود را کتمان ميکرد و شيعه بودن او معلوم نبود و او در باطن ايمان به تشيع داشت وقتي نزد او ميآمد، او را در صورت خوک ميديد و به او ميگفت برو و به خدا توبه کن! چه اين که شيعه و رافضي هستي، و او در تعجب ميشد و اگر توبه ميکرد و توبهاش راست بود، او را در صورت انسان ميديد، و اگر در زبان توبه ميکرد و در دل عقيده خود را حفظ ميکرد، او را همواره در صورت خوک ميديد و به او ميگفت دروغ ميگويي که توبه کردم، و اگر راست ميگفت، ميگفت راست ميگويي. و اين اهل کشف از طريق کشف ميفهميد که راست ميگويد، و اين رافضي و شيعه دست از مذهب خود برداشت.
مثل همين داستان با دو نفر عاقل و عادل از شافعي مذهب اتفاق افتاد، و آنان معروف به شيعه نبودند و خانوادهشان هم شيعه نبودند، جز اين که اينان معتقد به تشيع شده و از نظر عقلي پذيرفته بودند، ولي اظهار نميکردند و در باطن نزد خودشان به تفکر شيعه پافشاري داشتند، و آنان درباره ابوبکر و عمر به اعتقاد بدي رسيده و درباره [حضرت [علي[ عليهالسلام [ دچار غلوّ شده بودند. وقتي آن دو نفر نزد اين اهل کشف رجبي آمدند دستور داد اين دو نفر را از نزد وي اخراج کنند، چه اين که خدا باطن اين دو نفر را نزد او به صورت خوک روشن و کشف ميکرد. و اين علامتي بود که خدا نزد او قرار داده بود که هر گاه کسي را در صورت خوک ميديد، ميفهميد که آن شخص شيعه است. و آن دو نفر باطن خود را به کسي نگفته بودند، و در روي زمين کسي از حال آنان مطلع نبود، و آن دو نفر مشهور بودند، و اين مسأله را براي اهل کشف بازگو کردند، او در پاسخ گفت من شما دو نفر را به صورت خوک ميبينم، و اين علامتي است بين من و خدا در کسي که پيرو اين مذهب باشد. و اين دو شخص در باطن توبه کردند. به آنان گفت هم اکنون شما از اين مذهب برگشتيد، چه اين که شما را در صورت انسان ميبينم، و آن دو نفر تعجب کردند و به خدا توبه نمودند. آري اينان هستند رجبيّون…
محيالدين در علوم باب 364 از فتوحات مينويسد:
«من طعن في الولاة فقد نسب من نصبهم الي السفه و قصور النظر و هو باب خطر جدّا قال و لهذا نهي الحق تعالي عن الطعن في الملوک و الخلفاء و اخبر ان قلوبهم بيد اللّه تعالي ان شاء قبضها عنا و ان شاء عطف بها علينا و امرنا ان ندعو لهم، لانّ وقوع المصلحة بهم في العامّة اعظم من جورهم مع انّهم باب اللّه تعالي في قضاء الحوائج في اهل الأرض سواء کانوا فاسقين او صالحين، عادلين او جائرين فلايخرجهم ذلک عن اطلاق النيابة عليهم.»15
هر کس واليان و حاکمان را ناسزا گويد، آنان را به کمعقلي و سفاهت نسبت ميدهد؛ چه اين که مسأله بسيار بزرگي است و ميگويد و لذا خداي متعال ما را از بدگويي پادشاهان و خلفا نهي فرموده، و گفته که قلوب پادشاهان و خلفا در دست خداست، بخواهد نسبت به ما بدبين يا مهربان ميکند، و خدا به ما دستور فرموده که آنان را دعا کنيم، چه اين که وقوع مصلحت به دست آنان در جامعه بزرگتر از ظلمي است که به وسيله آنان انجام ميشود. با وجود اين که آنان باب خدا در برآوردن نيازهاي مردم هستند؛ چه فاسق باشند يا صالح، چه عدالت ورزند، يا ظلم کنند، ؟و اين ظلم و جور آنان را از نيابت خدايي خارج نميکند…»
در تفسير ابن عربي در ذيل آيه: «فاوقد لي يا هامان علي الطين» (قصص /38) چنين آمده است:
«اي هامان آتش هوا را بر خاک حکمت روشن کن؛ حکمتي که از آب علم و خاک مادي ترکيب شده است، و يک مرتبه عالي درست کن که هر کس به آن مرتبه برسد عارف ميشود. اين فراز اشاره به حجاب نفساني و عدم تجرد عقل از هيأت مادي دارد؛ به خاطر اين که آميخته به توهم است و مراد وي يعني نفسي که در حجاب غرور و حجاب عقل معاش که در معاش محجوب است، با چنين زمينهاي ميخواهد به بنياني از علم و عمل و مرتبه کمالي از درس و فراگيري برسد، نه آن مقامي که انسان به وراثت و دريافت مستقيم ميرسد. انسان وقتي که به آن مرتبه عالي که حاصل درس و فراگيري است برسد توهم ميکند که عارف شده و به حد کمال رسيده، همانگونه که درباره شعرا گفتيم، آنان قومي محجوب به حجاب عقل هستند که حقيقت شريعت و نبوت را درک نميکنند، چه اين که اينان با منطق و فلسفه و حکمت خو گرفته، و خيلي به خود ميبالند و معتقدند که فلسفه نهايت کمال است و منکر عرفان و سلوک و وصال محبوب هستند.»16
با سيري اجمالي در کتب عرفان و فلسفه ميتوان موارد بسياري همچون موارد ياد شده پيدا کرد. انگيزه اساسي در اين گونه لغزشها، روشن نبودن حدود تفسير و تأويل است و اين که ما در چه حدّي وظيفه داريم درباره قرآن صحبت کنيم؟
به نظر ميرسد وظيفه ما فقط تفسير است و تفسير هم بر دو گونه است: تفسيري است متکي به آراي شخصي، و تفسيري براساس اتکا به خود قرآن و روايات صحيح. گونه نخست همان تفسير به رأي است که در روايت نبوي نهي فرموده و در پارهاي از روايات فرموده موجب کفر و در بعضي ديگر فرموده است: «فليتبوّء مقعده في النار؛ جايگاه او در آتش است». بر اين اساس، امام رضا عليهالسلام ميزان در تفسير قرآن را اين گونه بيان ميفرمايد:
«من ردّ متشابه القرآن الي محکمه هدي الي صراط مستقيم. ثم قال عليهالسلام : ان في اخبارنا متشابها کمتشابه القرآن و محکما کمحکم القرآن فردُّوا متشابهها الي محکمها و لاتتبعوا متشابهها دون محکمها فتضلّوا.»17
هر کس متشابه قرآن را بر محکم قرآن رد نمايد (يعني تفسير کند) به راه مستقيم هدايت شده است. سپس فرمود: در اخبار ما اهل بيت عليهمالسلام نيز متشابه مانند متشابه قرآن هست، پس هميشه اخبار متشابه ما را به اخبار محکم تفسير و ردّ کنيد و هيچ وقت از متشابه قرآن بدون تکيه بر محکم روايات پيروي نکنيد.18
1 . معالم المدرستين، ج1، ص 419 و 431.
2 . درباره سوزاندن کتابخانه رجوع شود به: ذبيحاللّه صفا، تاريخ علوم عقلي،ص 34-33.
3 . تفسير الميزان، ج5، ص 296.
4 . محمّد صادق نجمي، سيري در صحيحين، ص 90.
5 . تفسير القرآن لابن العربي، (بيروت، داراليقظة العربيّة)، ج1، ص5.
6 . معجم مقاييس اللغة، ج4، ص 504.
7 . همان، ج1، ص162.
8 . شرح خطبه حضرت زهرا عليهاالسلام ، ج1، ص 219.
9 . تفسير الميزان، ج3، ص 44.
10 . همان، ج3، ص 26.
11 . اين سخن برگرفته از حاشيه خطي بر رشحات البحار ميباشد که خود رشحات در سال 1360 قمري به چاپ رسيده است.
12 . فصوص الحکم، تحقيق ابوالعلاء عفيفي، ص47.
13 . همان، ص 163-162.
14 . همان، ص 192.
15 . الفتوحات المکيّة، الباب الثالث و السبعون، ج2، ص 11-10.
16 . اليواقيت و الجواهر، في شرح مغلقات فتوحات مکيّة، (چاپخانه الازهر، 1307 ق)، ج2، ص 131.
17 . تفسير القرآن لابن العربي، ج2، ص 230-229.
18 . تفسير الصافي، (بيروت، اعلمي)، ج1، ص319.









