در شمارههاي پيشين گفتيم که نويا در جستجوي مطالعه نشأت تفسير نمادي در اسلام به اين نتيجه ميرسد که اين مطالعه را بايد از سرچشمهها آغاز کرد.نخستين اين سرچشمهها تفسير مقاتل بن سليمان است.نويا بر آن است که اين تفسير البته عرفاني نيست، ولي به کلّي تحت اللفظي هم نيست، بلکه گشوده به روي قوّه خيال است و در بطن خود عناصري استعاري و اسطورهاي فراوان دارد که راه را براي بسط و پژوهشهاي بعدي تفسير هموار کرده است.
در مقالهاي که در پي ميآيد، نويا نخست ميان مقاتل و حکيم ترمذي که هر دو کتابي در وجوه و نظائر قرآن دارند مقايسهاي ميکند و نشان ميدهد که چگونه تجربه روحاني به صورت اصلي در تفسير قرآن درميآيد و تفسير را از قرائت ظاهري به قرائت استنباطي ميبرد که قديمترين نمونه آن را ميتوان در تفسير امام جعفر صادق(ع)يافت.نويا در اينجا تفسير امام صادق(ع)را به تفصيل بررسي ميکند و با شواهد نشان ميدهد که چگونه اين تفسير تأثير تعيين کنندهاي در تصوف اسلامي و آغاز تکوّن زبان عرفاني داشته است.
1.کلمات و وجوه آنها کليات آثار مقاتل، چنانکه از عناويني برميآيد که در صفحات پيشين از قول ابن نديم نقل کرديم، ميبايست شامل همه رشتههاي حوزه تفسير باشد، و در نتيجه خلاصه گونهاي از علوم قرآني متداول در نيمه اوّل قرن دوّم هجري را تشکيل دهد.در کنار تفسير کبير که آن را در فصل قبل بررسي کرديم، کتابي هست تحت عنوان الناسّخ و المنسوخ که از مسئلهاي سخن ميگويد که، چه از جهت تعيين تاريخ نزول شور قرآني و چه از جهت نشان دادن تحوّل فقه اسلامي، در نظر مسلمانان بسيار شايان اهميت است؛کتاب ديگر(کتاب القراءات)به مسئله اختلاف قرائتها مربوط است، و بديهي است که شهادتي به قدمت شهادت مقاتل براي حصور«نسخه انتقادي»متن قرآني بسيار ارجمند است:ولي افسوس که اين دو کتاب ظاهرا مفقود شده است.کتابهاي سوم و چهارمي نيز هست که اوّلي، کتاب نوادر التفسير، به موارد خاصّ تفسير و دومي، کتاب متشابهات القرآن، به ابهامات بعضي از سورهها مربوط است.
در ميان اين کتابها، از همه مهمتر پس از تفسير کبير، بيگمان کتاب الوجوه و النّظائر، است که ما خوشبختانه متن آن را در دست داريم.اين کتاب نقطه عطفي در تاريخ تفسير قرآني است، زيرا به تصديق سيوطي 1 روش«وجوه و نظاير»را مقاتل وارد تفسير کرده است.اين روش کدام است؟در عمل اين روش عبارت است از تدوين صورتي از نظاير ايات قرآني براي تعيين وجوه الفاظ، يعني معاني مختلفي که يک لفظ در سراسر قرآن دربردارد.چنانکه مقاتل نقل ميکند، پيغمبر(ص)فرموده است:«لايکون الرّجل فقيها کلّ الفقه حتي بري للقرآن وجوها کثيرة»:هيچ کس نميتواند به فهم حقيقي قرآن دست يابد مگر آنکه در آن وجوه بسيار بيابد. 2 در حقيقت، روش وجوه و نظاير را مفسّران به معاني متفاوتي دريافتهاند. براي بعضي، وجوه عبارت است از الفاظ مشترکي که در معاني متعدّدي به کار رفته باشد. 3 براي بعضي ديگر، «نظاير»در لفظ است و«وجوه»در معاني 4 ؛مقصود آنها از اين سخن آن است که دريافتن قرآن بر حسب وجوه به معني کشف تعدّد معنايي در درون يک شباهت(نظير) صوري ميان کلمات است.و بالأخره، براي بعضي نيز قرائت قرآن بر اساس روش وجوه و نظاير به معني«استفاده از اشارات باطني و اکتفا نکردن به تفسير ظاهري است». 5
سيوطي، از طريق اين تعاريف که ما آنها را به نقل از او آورديم، تاريخچه تحوّل روش ابداعي مقاتل را رسم ميکند و در عين حال بر اهميّت آن تأکيد ميورزدوالبته مقاتل هنوز از اشارات باطني استفاده نميکند، ولي روش او چنين امکاني را در برداشته است، و چنانکه از نحوه معمول او در استعمال اين روش برميآيد، او از صرف«تفسير ظاهري»فراتر ميرفته است.اين فراتر رفتن از آنجا آغاز ميشود که مفسّر از محدوده يکساني الفاظ بيرون ميآيد و در معاني متفاوت آنها که ناشي از استعمال يک لفظ در سياقهاي مختلف سخن است دقيق ميشود.آن گاه، چنانکه تاريخ نشان ميدهد، بالضّرورة از ظاهر به باطن، از بيرون به درون، از معني مستقيم و تحت اللفظي و ظاهري به لايههاي هر چه عميقتر و روحانيتر و باطنيتردرون ميرود.همچنين از غير اساسي به اساسي، از«فروع»به«اصول»، و چنانکه حکيم ترمذي ميگويد از«کثرت»به«وحدت»ميرسد.
بگذاريد تا اين يادداشتهاي کلي را با توصيف کتاب مقاتل روشن کنيم و روش او را با ذکر چند نمونه[از الفاظي که وجوه آنها را بررسي ميکند]نشان دهيم.
طرح کلّي مقاتل[در روش وجوه و نظاير خود]، که همه مفسّران بعدي آن را ميپذيرند، در عين حال هم ساده است و هم بسيار استوار.مقاتل براي هر لفظي که انتخاب ميکند نخست تعداد وجوهي را که آن لفظ با هم مطابقت دارند ميآورد؛اين آيات«نظاير»ند، [يعني لفظ مورد نظر در آنها به معني واحدي به کار رفته است].با اين کار دو گونه طبقهبندي آيات قرآني صورت ميگيرد:يک طبقهبندي از جهت الفاظ کليدي است که در آن همه آياتي که اين لفظ در آنها به کار رفته است استخراج ميشود، و طبقهبندي ديگر تقسيم اين آيات است بر حسب معاني مختلفي که اين لفظ ممکن است داشته باشد.طبقهبندي نخست صرفا جنبه عملي دارد و فقط مستلزم سعي حافظه است.منتها اين پرسش پيش ميآيد که ملاک مقاتل در انتخاب الفاظ کليدي کدام است.شايد از همان زمان ابن عبّاس تهيه چنين فهرستي از الفاظ را آغاز کرده بودند و احتمالا مقاتل آن را گرفته و کاملتر کرده است.و به علاوه اين فهرست مستوفي نيست، زيرا تنها شامل در حدود صد و سي لفظ 6 است که بدون ترتيب قبلي و ضابطه هدايت کنندهاي در پي هم آمده است.
طبقهبندي دوم بسيار مهمتر و هدايت کننده طبقه اوّل است، زيرا هدف کتاب تعيين معاني مختلفي است که يک لفظ در قرآن دارد.اين تحقيق بدين معني است که ما با يک کتاب تفسيري رو به روييم، نه با يک«تطبيق نامه»(concordance)به معني امروزي کلمه.مقاتل در اين کتاب نيز بر سر همان قرائت قرآن در سطح ترجمه الفاظ بازميگردد، يعني همان شيوهاي که در تفسير کبير به کار برده است؛ولي اين کتاب، در مقايسه با تفسير، از پيشرفتي در جهت روح تأليف و ترکيب که مقاتل را به سوي فهم کامل متن پيش ميبرد حکايت ميند، فهم کاملي که از طرف قرائت تحت اللفظي و خطّي قرآن حاصل نميشود.
البته شايسته بود که الفاظ انتخابي مقاتل در اينجا به تفصيل مورد تحليل قرار گيرد، ولي چون هدف ما، پس از اين، مطالعه کتابي از ترمذي است که به سراغ کتاب مقاتل ميرود و آن را عمق ميبخشد، به ذکر چند نمونه که هم نشان ميدهد که روش ابداعي مقاتل چيست و هم اينکه چگونه جستجوي معني الفاظ در اين کتاب، در مقايسه با آنچه در تفسير کبير ديديم، پيشتر برده شده است، اکتفا ميکنيم.
نخست به لفظ«نور»ميپردازيم که مقاتل آن را در تفسير خود«ايمان»معني کرده است؛ ولي در اينجا معني آن بسيار پيچيدهتر ميشود، زيرا مقاتل براي آن ده وجه متفاوت مييابد. وجوه دهگانه معناي«نور»از اين قرار است: -دين اسلام، چنانکه ميفرمايد:يريدون ان يطفؤا نور اللّه بافواههم و يأبي اللّه الاّ ان يتمّ نوره (ميخواهند نور خدا را با دهان خود خاموش کنند و خدا جز تمام کردن نور خود نميخواهد، توبه، آيه 32).
-ايمان، چنانکه ميفرمايد:يجعل لکم نورا تمشون به(خدا براي شما نوري پديد خواهد آورد که در پرتو آن راه خواهيد سپرد، حديد، 28).
-هدي، چنانکه در آيه مشهور سي و پنجم نور ميخوانيم: اللّه نور السّموات و الارض، مثل نوره…شايان توجه است که مقاتل در اينجا ضمير ملکي را به خدا ارجاع ميدهد، در حالي که در تفسير، چنانکه ديديم، بر کلمه ارض وقف و به مثل نوره ابتدذا ميکند و ضمير را به محمّد(ص)نسبت ميدهد.
-نبي، چنانکه در همين آيه ميفرمايد:نور علي نور، يعني پيامبري از نسل پيامبران؛
-روشنايي روز(ضوء النّهار)، چنانکه ميفرمايد:و جعل الظّمات و النّور(و تاريکيها و روشني را پديد آورد، انعام، 1)؛
-روشنايي ماه(ضوء القمر):و جعل القمر فيهنّ نورا(ماه را روشني آنها گردانيد، نوح، 16)، يعني ماه را در آسمانها روشني اهل آسمانها و زمين گردانيد؛
-روشنايي که خداوند به مؤمنان عطا خواهد فرمود تا در روز(قيامت)از صراط بگذرند: يوم تري المؤمنين و المؤمنات يسعي نورهم بين ايديهم(روزي که مردان و زنان مؤمن را ميبيني که نورشان پيشاپيش آنها را ميسپرد، حديد، 12)؛
-بيان آنچه از حلال و حرام و احکام و مواعظ در تورات آمده است:انّا انزلنا التّوراة فيها هدي و نور(ما تورات را که در آن هدايت و روشنايي است فروفرستاديم، مائده، 44)؛
-قرآن، که آن نيز بيان حلال و حرام است، چنانکه ميفرمايد:فامنوا باللّه و رسوله و النّور الّذي انزلنا(پس به خدا وء فرستادهاش و نوري که فروفرستاديم ايمان بياوريد، تغابن، 8)؛ يعني«آنچه در آن بيان حلال و حرام و امر و نهي است، و آن به منزله نور در ظلمت است».و بالاخره -روشنايي خود پروردگار تبارک و تعالي، چنانکه ميفرمايد:و اشرقت الأرض بنور ربّها(وزمين به نور پروردگارش روشن شود، زمر، 69).
همچنين به کلمه مودّت اشاره ميکنيم که مقاتل براي آن در قرآن چهار وجه مختلف يافته است: -وجه اوّل:«محبّت»يا«حبّ»، چنانکه در دو آيه زير ميخوانيم:و استغفروا ربّکم ثمّ توبوا اليه انّ ربّي رحيم ودود(از پروردگارتان آمرزش بخواهيد، پس به سوي او بازگرديد، چه پروردگار من مهربان و دوستدار است، هود، 90)؛انّ الّذين آمنوا و عملوا الصّالحات سيجعل لهم الرّحمن ودّا(خداي رحمان کساني را که ايمان آوردهاند و کارهاي شايسته کردهاند محبوب همه گرداند، مريم، 96)و اين نکته شايان توجه است، زيرا به خوبي نشان ميدهد که نخستين نسلهاي مسلمانان اين دو لفظ(محبّت و حبّ)را، که بعدها در نظر بعضي از فقهاي ظاهربين ظنّ انگيز است، بدون پرهيز به کار ميبردهاند؛
-وجه دوّم:«نصيحت»؛چنانکه در بحثي از آيه اوّل سوره ممتحنه که ميفرمايد:تسرّون اليهم بالمودّة، در حالي که ر.بلاشر آن را«شما به آنها در نهان دوستي ميکنيد»ترجمه ميکند، مقاتل از آن چنين درمييابد:«شما آنها را در نهان نصيحت ميکنيد»؛
-وجه سوم، «صله»يا احترام به پيوند خويشاوندي است.وقتي که محمّد(ص)اعلام ميکند:لا اسئلکم عليه اجرا الاّ المودّة(من چيزي جز مودّت از شما نميخواهم، شوري، 23) معني آن اين است که من جز اين نميخواهم که حرمت پيوند خويشاوندي را پاس داريد و بيش از اين مرا ميازاريد؛
-وجه چهارم، همان صله است، منتها در ساحت دين:چنانکه در آيه هفتاد و سوّم سوره نساء ميفرمايد:ولئن اصابکم فضل من اللّه ليقولنّ کان لم تکن بينکم و بينه مودّة يا ليتني منت معهم. حال بجاست که معاني مختلفي را که مقاتل به کلمه«اخ»(برادر)داده است با کلمه «مودّت»مقايسه کنيم.معني اوّل آن آشکارا از مقوله زيستشناسي است، چنانکه در آيات 30 و 31 سوره مائده ميخوانيم:فطوّعت له نفسه قتل اخيه فقتله فاصبح من الخاسرين(نفس او او را به قتل برادر خود برانگيخت، و او را کشت و از زبانکاران شد)؛قال يا ويلتي اعجزت ان اکون مثل هدا الغراب فاواري سوأة اخي(گفت:واي بر من، آيا در پنهان کردن جسد برادرم از اين کلاغ هم عاجزترم؟)بنابراين، کساني برادرند که از يک پدر و مادرند؛
-در معني ديگر، کساني هم با هم برادرند که از يک نسباند، چنانکهخ هود نبي برادر قوم عاد خوانده شده است:و الي عاد اخاهم هودا(و بر قوم عاد برادرشان هود را فرستاديم، اعراف، 65)، زيرا هود و عاد از يک نسباند؛-در يک وجه سوّم، «اخ»به معني برادريي است که از تعلق به کفر و هم پيماني(ولايت)در شرک ناشي ميشود؛چنانکه ميفرمايد:و اخوانهم يمدّونهم في الغيّ(برادرانشان ايشان را به ضلالت ميکشند، اعراف، 7)؛يا:انّ المبذّرين کانوا اخوان الشّياطين(اسرافکاران با شياطين برادرند، اسراء، 27)زيرا پيرو يک دين حامي و هم پيمان يکديگرند(ولايت)؛
-در معني چهارم، «اخ»به مسلمانان گفته ميشود که در برادري ناشي از دين اسلام با هم يگانهاند؛چنانکه قرآن ميفرمايد:انّما المومنونم اخوة(مؤمنان با هم برادرند، حجرأت، 10)، از اين جهت که همه به اسلام تعلق دارند، و آنها نيز از حمايت يکديگر برخوردارند؛
-معني پنجم«اخ»«صاحب»يعني يار و معاشر است؛چنانکه در آياتانّ هذا اخي له تسع و تسعون نعجة(اين برادر من است.او را در نود و نه ميش است، ص، 23)و ايحبّ احدکم ان يأکل لحم اخيه ميتا(آيا هيچ يک از شما دوست دارد که گوشت برادر مرده خود را بخورد؟، حجرأت، 12)اشاره به اين معني دارد؛
-معني ششم آن برادر در«حبّ»و«مودّت»است، چنانکه درباره«پرهيزگاران در بهشت» (متّقيت في جنّات)ميفرمايد:اخوانا علي سرر متقابلين(همه برادرند، برتختها رو به روي هماند، حجر، 47).
مقاتل در تعريف کلمه«اخ»، چنانکه ديديم، دوبار به مفهوم«ولايت»اشاره ميکند.حال ببينيم معني«ولي»چيست.مقاتل در اشکال متعدد فعلي يا اسمي اين کلمه ده معني متفاوت در قرآن مييابد:
-در آيه 5 سوره مريم، که زکريّا از خدا درخواست ميند که«ولي»اي به او عطا کند، اين کلمه معني ولد يا فرزند به خود ميگيرد:هب لي من لدنک وليّا(مرا از جانب خود فرزندي عطا کن)؛
-در آيه 111 سوره اسراء به معني«صاحب»(يار»بدون پيوند خويشاوندي است:و لم يکن له شريک في الملک و لم يکن له وليّ من الذّلّ(و او را شريکي در ملک نيست و به مذلّت نيفتد که به ياري محتاج شود)؛
-در وجه سوّم، «ولي»به معني«قريب»(خويشاوند نزديک)است:و ما لکم من دون اللّه من وليّ(و شما را جز او وليّي نيست، بقره، 107)، يعني«شما را هيچ«قريب»يا خويشاوند نزديکي نيست که شما را مفيد اقتد»، يوم لايغني مولي عن مولي شيئا(روزي که هيچ«مولا»يي براي«مولا»ي خود سودمند نباشد، دخان، 41)، يعني هيچ خويشاوندي براي خويشاوند خود؛
-«وليّ»در جه چهارم به معني«ربّ»(پروردگار)است، چنانکه در آيه 14 انعام ميفرمايد:قل اغير اللّه اتّخذ وليّا؟(بگو آيا ديگري جز خداي را«وليّ»خود گيرم؟)، يا در آيه 30 اعراف:انّهم اتّخذوا الشّيطين اولياء من دون اللّه(اينان شيطانها را به جاي خدا«وليّ»خود گرفتند)، يعني«ربّ»خود گرفتند؛يا در آيه 9 شوري ميفرمايد:ام اتّخذوا من دونه اولياء فاللّه هو الوليّ(آيا جز خدا را«ولّي»خويش گرفتند؟«ولّي»حقيقي خداست)، يعني پروردگار حقيقي؛
-در وجه پنجم، «ولي»به معني«آلهه»(خدايان)است:و الّذين اتّخذوا من دونه اولياء(آنان که سواي او ديگري را به خدايي گرفتند، زمر، 3)؛و لا يغني عنهم ما کسبوا شيئا و لا ما اتّخذوا من دون اللّه اولياء(نه مالي که به دست آوردهاند به حالشان سود کند و نه آنهايي که سواي خداي يکتا به خدايي گرفتهاند، جاثيه، 10).با اين همه، در اينجا معلوم نيست که چه چيز مقاتل را بر آن داشته است که ميان اين معني با معني پيشين فرق بنهد، با توجه به اينکه آيهها ساختمان يکساني دارند. 7
-وجه ششم خاصّ آيه 5 سوره مريم که در آن زکريّا ميگويد:و انّي خفت الموالي من ورائ (من پس از مرگ خويش از«اولياء»خود بيمناکم).بلاشر آن را به«les miens»(- خويشاوندانم) 8 ترجمه ميکند و مقاتل به«عصبه»که به معني قبيله و طايفه است؛
-مقاتل، در بسياري از آياتي که اين کلمه در وجه فعلي آن به کار رفته است، آن را به معني «ولاية في الدّين»، چه ميان غيرمسلمانان(وجه هفتم)و چه ميان مسلمانان(وجه هشتم)، دريافته است:الم تر الي الّذين تولّوا قوما غضب اللّه عليهم(آيا نديدهاي کساني را که«در دين»با کساني که خدا بر آنها خشم گرفته است«ولايت داشتند»؟مجادله، 14)؛مقاتل ميگويد آنها منافقين بودند که در دين با يهود و نصاري ولايت داشتند.در اين مورد«ولايت»به معني ياري يا اتحاد است، وليکن مقاتل معني آن را تصريح نميکند و در نتيجه معني چندان وضوحي ندارد.
-مقاتل در آيه پنجم سوره احزاب:فان لم تعلموا آباءهم فاخوانکم في الدّين و مواليکم، براي کلمه«موالي»وجه نهمي مييابد که آن عبارت است از:«بنده آزاد شده»، وليکن بلاشر حق دارد که نوشته است«اين لفظ مبهم است»؛
-و بالأخره، در وجه دهم، کلمه«اولياء»به معني ناصحان يا مشاوران است:يا ايّها الذّين آمنوا لا تتّخذوا الکافرين اولياء من دون المؤمنين، (نساء، 144)، يعني به جاي مؤمنان، کافران را به عنوان ناصح و مشاور براي خود مگيريد.
چهار نمونهاي که آورديم براي نشان دادن روش تفسير به طريق وجوه و نظاير کفايت ميکند:
اين روش عبارت است از احصاء دقيق همه جزئيات معناييي(nuance)که يک کلمه بر حسب سياقهاي مختلف به خود ميگيرد.اين روش مقتضي دو تذکّر است که ما بر سبيل نتيجه، پيش از پرداختن به اثر حکيم ترمذي، به آنها ميپردازيم:
نخست اين تذکّر که روش وجوه و نظاير در حقيقت مسئله ترجمه به طور کلي، و ترجمه قرآن، به طور اخصّ، را مطرح ميکند.مسئله اين است که آيا در ترجمه يک متن بايد يک کلمه را همواره با يک معادل تغيير ناپذير ترجمه کرد يا نه؛مثلا وقتي که ترجمه قرآن بلاشر را به ديده تدقيق نگاه ميکنيم، ميبينيم که کمال مطلوب در نظر او حفظ معادل است تا آنجا که ديگر معني آشکارا به هم ميخورد.مقاتل، با روش وجوه و نظاير خود موقفي مخالف اين اختيار ميکند و ميکوشد تا معادلهاي يک لفظ را هر قدر که جزئيات معنايي آن اقتضا کند متنوّع کند. کلمه«وليّ»نمونه بارزي از اين روش است؛آنجا که بلاشر به هر قيمت، حتي به قيمت تهي کردن عبارت از هر گونه معناي صريحي، به کلمه«patron-ارباب يا ولي نعمت»ميچسبد، مقاتل گاه«قريب»(خويشاوند نزديک)، گاه«ربّ»(پروردگار)، گاه آلهه(خدايان)و گاه «ناصح»به کار ميبرد تا جزئيّات معنايي هر چه نزديکتر به متن باشد.
بايد خاطر نشان کنيم که نتيجه اين جستجو براي حصول جزئيات معنايي اين بوده است که مقاتل را به توسّل به استعمال الفاظ غيرقرآني براي ترجمه الفاظ قرآني واداشته است، و اين نکته مهمي است.وقتي که مقاتل«ايمان»را به«تصديق»يا«حکم»را به«فهم»ترجمه ميکند، الفاظ مجرّدي به کار ميبرد که احتمالا در زمان او تداول داشته است، ولي در هر حال اين الفاظ غيرقرآني است.البته شمار اين الفاظ غير قرآني محدود است، زيرا مفسّر هنوز چندان زباني جز زباني که از قرآن حاصل ميکند در دست ندارد، ولي ظهور و استعمال بيپرواي آنها نشانه آن است که در آن عصر وجدان مسلمانان گشاده به روي جهان خارج بود و صوفيان، با خلق اصطلاحات جديد، درست در خطّ کهنترين سنّت اسلامي حرکت ميکردند.خواهيم ديد که در اين زمينه امام جعفر صادق(ع)با آزادي عملي بيش از معاصر خود قدم برميدارد.
و در حقيقت، با وجود استعمال الفاظ غيرقرآني، ميتوان گفت-و اين دومين تذکّر ماست- که مقاتل اساسا در محدوده دروني قرآن باقي ميماند، و براي توضيح واژگان قرآن جز از خود آن ياري نميجويد؛و هيچ اصل تفسيري ديگر در شيوه احصاء وجوه و نظاير خود وارد نميکند.نقش او در تفسير به انتخاب کلمات، مقايسه آياتي که کلمه معيني در آنها به کار رفته است و تعيين وجوه مختلف آن محدود ميشود.تفکر شخصي او، جز در انتقال واژگان قرآني به واژگاني ثانوي، که ترجمه آن است، دخالتي ندارد.در جاهاي ديگر، خود به حدّ کافي گوياست:سياق سخن معني کلمات را روشن ميکند، بيآنکه مفسّر چيزي از خود بر آن بيفزايد.
2.ترمذي در برابر مقاتل يا تجربه به عنوان اصلي در تفسير ميان حکيم ترمذي 9 و مقاتل يک قرن تاريخ فوق العاده پربار حايل است، که در طي آن بيشتر دانشهاي ديني اسلامي تأسيس شده است.ولي هر دو خراسانياند و شايد همين سبب تلاقي انها در حول يک موضوع واحد بوده است.ترمذي همواره به تحقيق در زبان و لغت دلبستگي داشته است و بيگمان تا حدّي به سبب آنکه خود ايراني بوده، زبان عربي، به سبب فراواني و رقّت و دقّت مترادفاتش، توجّه او را به خود جلب کرده است.ولي، در حقيقت، او که حنفي تمام عياري است بر آن است که مترادفات حقيقي وجود ندارد 10 ، و براي اثبات اين معني کتاب مفصّلي دارد به نام الفروق و منع التّرادف 11 که در آن تحليل 164 زوج لفظ اصطلاحا مترادف پرداخته است تا«فروقي»را که در حقيقت در آنها هست نشان دهد.
ترمذي در اين تحقيق، که مانند همه نوشتههاي او تا اندازهاي معقّد و پراطناب است، در تأييد نظريّه خود به همه منابع مربوط به روانشناسي و لغت تمسّک ميجويد، و اگر گاهي روانشناس بد يا زياده دقيقي است، در عوض، اشراف قابل تحسيني بر زابن عربي دارد.در نخستين سطور مقدّمه فروق اصلي را که مباني«منع الترادف»يا غيرممکن بودن«ترادف» است چنين توضيح ميدهد:
«از من پرسيدهاي که سبب دو پهلويي افعال انساني و فقدان استقلال آنها چيست.بدان که سبب آن اين است که افعال در حرکات بدن متجلّي ميشوند، و اين حرکات خود از درون سينه که منقسم ميان قلبي سليم و نفسي سقيم است نشأت ميکنند.فعل تابع آن يک از اين دو است که در انسان غلبه دارد.از اين دوست که در درون مبانيت است و در بيرون مشابهت» (برگ 1 ب).
اين متن چندان روشن نيست، ولي به نظر ميآيد که ترمذي ميخواهد بگويد:در زوجهاي کلمات موسوم به مترادف که مبيّن افعال به ظاهر مشابهاند در حقيقت تفاوت يا تبايني هست، ولي اين تباين را نمي توان دريافت مگر آنکه از بيرون به درون، يعني به سرچشمه نفسانيي که فعل از آن جوشيدن ميکند، راه يابيم.و امّا اين سرچشمه دو چيز است:يکي قلب است که مولّذ افعال نيک است و ديگري نفس، که به حکم سقيم بودن، نميتواند فعلي جيز فعل ناپسند توليد کند.از اين رو، مثلا ميان«مدارات»و«مداهنه»شباهتي در حرکات بيروني(تشابه في الظّاهر)هست، زيرا در هر دو حالت سخن از رفتار به ملاطفت با ديگران است؛امّا تبايني در درون(تباين في الباطن)هست، زيرا در يک حالت(يعني مدارات)، قصد فاعل مبرّا از غرض و سودجويي است، و در حالت ديگر(يعني مداهنه)تملّقگويي در کار است و قصد فاعل مغرضانه و سودجويانه است.
ترمذي از اين تمسّک به مبادي باطني و تجربه روحي براي تعيين گونه گونيهاي فعل و عدم اختيار و استقلال آن، که در سطح لغوي به صورت کلمات مترادف جلوهگر ميشود، در کتابي که به بررسي کتاب مقاتل اختصاص دارد استفاده ميند؛منتها در اينجا آن را تقريبا در جهت معکوس به کار ميبرد.کتاب او موسوم است به کتاب التحصيل نظاير القرآن. 12
ترمذي، در مقدّمه بسيار کوتاه اين کتاب، نامي از مقاتل نميبرد، ولي کتاب مورد بررسي خود را کتابي در باب وجوه و نظاير قرآن معرفي ميکند.نسخه او اندکي متفاوت با کتابي است که ما در نسخههاي خطّي خود يافتهايم.ميتوان نسخه او را کتاب ديگري دانست، ولي تبعيّت آن از کتاب مقاتل به قدري است که جز در موارد بياهميت تفاوتي با آن ندارد.البته اين را هم بايد گفت که ترمذي مقاتل را خوب ميشناسد و از او، در کنار مجاهد و قتاده، به عنوان ثقه در تفسير نام ميبرد.
در هر حال، ترجمه اين مقدّمه که ترمذي در آن نظر خود را در باب روش تفسير از طريق وجوه و نظاير به دست ميدهد چنين است:
«اين کتاب را که در باب نظاير قرآن نوشته شده است نگاه کرديم و ديديم که يک کلمه به «وجوه»مختفلي تفسير شده است.و امّآ، با بررسي نحوه تفسير آن، دريافتيم که اگر چه الفاظ توضيح دهنده يک کلمه متعدّد است، مع الوصف، همه، در نهايت امر، به يک کلمه واحد بازميگردند.آنچه در حقيقت تغيير مييابد و تنوّع ظاهري الفاظ را سبب ميشود«احوال» است، و اگر کتاب اين الفاظ را به کار ميبرد به سبب حالي است که در هر زمان پيش ميآيد. از اين رو، وقتي که ميگويد کلمه«هدي»هيجده وجه دارد، در حقيقت نميتوان آن را جز به يک کلمه ديگر ترجمه کرد، زيرا«هدي»به معني«ميل»است.»
اين مقدّمه، که متن آن در چند جا درست روشن نيست، اگر آن را خوب فهميده باشيم، ميخواهد بگويد که:نويسنده کتابي که ترمذي آن را خوانده است کوشيده است تا يک کلمه واحد قرآني را با الفاظ متفاوتي که نماينده وجوه مختلف آن در قرآن است توضيح دهد يا ترجمه کند؛ولي ميتوان اين الفاظ را به وحدت نخستيني که اين کلمه مبيّن آن است
بازگرداند.اگر ميبينيم که قرآن قابل ترجمههاي متنوع است، يعني ميتوان براي يک کلمه واحد قرآني معادلهاي متفاوتي يافت، به سبب آن نيست که يک کلمه معاني مختلفي دارد، بلکه به سبب آن است که راجع است به تنوّع«احوالي»که بر حسب اختلاف شرايط تغيير مييابد.
مقصود ترمذي روشن است:همچنان که در کتاب الفروق خود کوشيده است تا به ياري تحليل روحي و لغوي بطلان وحدت ترادف را ثابت کند و نشان دهد که مترادفات با هم فرق دارند و هرگز دو کلمه نميتوان يافت که مفيد يک معني واحد باشند، همچنان نيز در اينجا، به روشي معکوس، ولي با مراجعه به همان اصول تجربه روحي سعي ميند که کثرت وجوهي را که در کتاب مقاتل برشمرده شده است به وحدت يک کلمه نخستين، يعني«کلمه مکادري»که معني آن جامع همه معاني ديگر و گوياي علّت تشعّب آنهاست، بازگرداند.
در حقيقت، روشن است که مقاتل به احصاي معاني مختلف و آوردن آنها از پي يکديگر، بدون بذل کوششي براي برقرار کردن سلسله مراتبي ميان آنها اکتفا کرده است.و همين گاه به فهرتس او نوعي صبغه تحکّمي ميدهد.روش او مبني بر اينکه قرآن را جز با قرآن تفسير نکند، و معني يک کلمه را به پيروي از سياق سخن توضيح دهد، بيگمان به او مجال نميداده است که اصلي براي ايجاد سلسله مراتب ميان وجود خود بيابد.
يافتن اين اصل براي ترمذي، به يمن يک قرن فاصله تاريخي که در طيّ آن آگاهي مسلمانان از مرحبه عينيّت ساده انديشانه به مرحله تجربه ذهني انتقال يافته بود، ميسّر بود. کتاب او در مقايسه با کتاب مقاتل از اين مزيّت عمده برخوردار است که ما را، در همان زمينه کار مقاتل، با تغييري آشنا ميکند که در روش تفسير حاصل شده است، و اين تغيير ناشي از اين معني است که اصل تفسيري تازهاي پرتوهاي روشني بر آن افکنده است:اصل تجربه مذهبي.
ترمذي چگونه اين اصل را به کار ميبرد، و به چه شيوهاي کار مقاتل را، براي تجديد نظر در آن، دنبال ميکند و نتايج تحليل او چيست، نکتههايي است که خواننده نميتواند تصوري از آنها به دست آورد، مگر آنکه از نزديک با اين اثر آشنا شود.و بيگمان اين اثر شايان آن است که در اينجا به تفصيل ترجمه شود، زيرا نماينده يکي از قديمترين کوششها براي تعريف اصطلاحات ديني اسلامي بر مبناي کلمات قرآني است.امّا افسوس که همه آن ارزش يکساني ندارد، و مانند همه آثار ترمذي در آن درازگويي و دوبارهگويي بسيار است.از اين رو، براي پرهيز از خسته کردن خواننده ترجيح دادهايم که گزيدهاي از گوياترين کلمات از جهت روش يا مهمترين کلمات از نظر تاريخ تحول اصطلاحات عرفاني اسلامي به دسن دهيم.البته در مورد اين کلمات ترديد نخواهيم کرد در اينکه در باب آنها به تفصيل سخن بگوييم، تا چيزي از کتاب ترمذي از دست نداده باشيم.
طرح کلّي اين اثر همانند طرحي است که مقاتل ريخته است.ترمذي همان کلماتي را که مقاتل از قرآن برداشته است يکايک بازميگيرد و ميکوشد تا، به ياري تحليل زبانشناختي و روانشناختي، هر بار نشان دهد که معني نخستين کلمه قرآني و معادل نوعي آن چيست، سپس معلوم کند که چگونه وجوه مختلف اين کلمه به اين معني نخستين مربوط ميشود و از چه طريقي اين وجوه از آن منشعب ميشوند.در اينجا با او رشته تحليلهاي او را، نه به ترتيب الفبايي، بلکه با قرار دادن هر کلمه در جايي که کتاب او براي آن تعيين کرده است، دنبال ميکنيم. 13
هدي «هدي»، در قرآن، گويا هيجده وجه يا معني دارد.در حقيقت، به گفته ترکذي، الحاصل من هذه الکلمة واحدة فقط؛آنچه ميتوان از اين کلمه دريافت فقط يک کلمه واحد، يعني تنها يک معني«اصلي»است.
در حقيقت، «هدي»به معني«ميل»است، چنانکه در تداول ميگويند من کسي را ديدم که «يتهادي»[في مشيته]، يعني در راه رفتن از اين سو به آن سو متمايل ميشد.از اين رو، قرآن ميفرمايد:انّا هدنا اليک:ما به سوي تو متمايل شدهايم(اعراف، 156). 14 «هديه»از همين معني ميآيد، زيرا با«هديه»دل متمايل به کسي ميشود که آن را هدايت ميند.و امّا دل فرمانرواي حس است، و هنگامي که خدا آن را به سوي نور خود هدايت ميکند، يعني هنگامي که خدا با نور خود او را به خود متمايل ميند، ميگويند:دل«اهتدي»يعني «استمال»:با ميل به جانبي راه درست را يافت:يهدي اللّه لنوره من يشاء:خدا هر که را که بخواهد هدايت ميکند(نور، 35)؛و ترمذي نتيجه ميگيرد که معني نخستين و اصلي اين کلمه اين است.
از اينجا وجوه مختلفي که براي اين کلمه يافته شده است توضيح داده ميشود.در حقيقت، اگر در بعضي سور قرآني«هدي»به معني«بيان»است به سبب آن است که«بيان»چون به نور علم بر دل ظاهر ميشود، اين نور دل را به متعلّق بيان يا چيز بيان شده ميکشاند(مدّ)و به آن متمايل ميسازد.
جاي ديگر، «هدي»به معني اسلام است، زيرا وقتي که دل به نور علم به متعلّق بيان متمايل شد، مؤمن سر تسليم فرود ميآورد(اسلم)و آن را ميپذيرد.اين انديشه تسليم(خضوع)در کلمه دين نيز که معني ديگر«هدي»است ديده ميشود.
«هدي»در آيات ديگر به معني«دعا»ست:هنگامي که کسي با دلي نوراني دلها را به خدا ميخواند، همه دلها متوجّه نور ميشوند، زيرا سخن او آغشته به نور است و از دلي نوراني برميآيد.
همچنين، به همين دليل، ميگويند که«هدي»به معني«بصيرت»يا بينش دروني است، زيرا هنگامي که داعي دعوت خود را متوجّه دلي نوراني ميکند، سخنش با نور به گوشها درميآيد و آن گاه سينه شنوندگان مالامال نور ميشود و چشمان جانشان بينايي مييابند و اين چشمها بينايي دروني او ميشوند.اين بينايي، اگر مربوط به نفس باشد، «بصيرت» خوانده ميشود و، اگر مربوط به«فؤاد»يا صميم دل، باشد، «بصر»ناميده ميشود.و امّا اين دو نوع بينايي در درون سينه(«صدر»)صورت ميگيرد، که گويي ميداني است که دل و نفس در آن هر يک فرماني از آن خود ميدهند، و هر عملي از آنجا فوران ميکند.آن را«صدر» ميگويند، زيرا اعمالي که از درون به بيرون ميآيند و در اعضاي بدن تجلّي مييابند از آن «صادر»ميشوند.اين اعمال در دل و نفس نقش ميبندند و قطعيت مييابند؛دل و نفس با هم، يا، در صورت وجود کشمکش ميان آنها، جدا از هم.نفس اگر برخوردار از بصيرت باشد، در حقيقت و راستي، از دل که منشأ آنهاست پيروي ميکند، زيرا دل جايگاه معرفت است، و معرفت سر حلقه عقل و حافظه و فهم و علم است که همه از يک گروه(«حزب»)اند.اما اگر نفس کور باشد-و تحت سلطه انفعالات و اغراي هواهاي نفساني چنين ميشود-، با سپاه خود به جنگ با دل برميخيزد، آن را به ستوه ميآورد و سرانجام به پيروي از خود واميدارد. آن گاه دل نيز خود کور ميشود، چنان که در اين آيه ميفرمايد:فانّها لاتعمي الأبصار ولکن تعمي القلوب الّتي في الصّدور(زيرا چشمها کور نيستند، بلکه دلهايي که در سينهها جاي دارند کورند، حج، 46).
«هدي»به معني«معرفت» 15 نيز هست؛سينه چون نوراني شود گشادگي و شکفتگي مييابد و همين به دل امکان ميدهد تا معرفت ردّ و قبول چيزها را در اين نور حاصل کند. مقاتل، پس از ذکر آيه…ننظر اتهتدي ام تکون من الّذين لا يهتدون(نمل، 41)، آن را چنين ترجمه ميکند:«تا ببينيم که او(بلقيس)تخت را ميشناسد يا از کساني است که آن را نميشناسند»(برگ 4 الف).
در جاهاي ديگر، «هدي»يعني«قرآن»يا«پيامبر»؛زيرا دل، چون آنچه را در قرآن نوشته شده يا پيامبر آورده است ميشنود، به امر و نهي و ترغيب آنها ميل ميکند، و چون از ميل خود به نور پيروي ميکند، راستگو و درست کردار ميشود؛آن گاه ميگويند که«هدي»به معني«رشد»(راستي)و«صواب»است.و اگر بر آن باشند که اين صواب از جانب خدا ميآيد تا دل متمايل به نوري را ياري کند، آن گاه ميگويند که«هدي»به معني«توفيق»الهي است.و چون دل، با ميل به جانب نور، به خدا بازگردد، آن گاه«هدي»به عمني«توبه»يا بازگشت به خدا(رجعة الي الله)است.
و بالأخره، «هدي»را ميتوان در بعضي از آيات به«ممرّ»(گذرگاه)ترجمه کرد، به اين اعتبار که راه مؤمنان به سوي خداست.اين گذرگاه را دل به يمن همين ميل به جانب نور کشف ميکند.
بنابراين، ترمذي ميتواند چنين نتيجه بگيرد که همه عناصري که هر يک به عنوان وجهي يا معنايي براي لفظ«هدي»ذکر شده است، چنانکه ميبينيم، به يک کلمه مادر، يا به يک معني اصلي، بازميگردد و آن«ميل»است، ميل دل به سوي خدا»به سبب نوري که سينه را روشني و گشادگي بخشيده است.
کفر(برگ 48 ب-49 الف) معني اوّليّه«کفر»«غطاء»يا عمل«پوشيدن»است؛چنان که در تداول، مثلا، ميگويند:کفرت الشّئ، يعني من چيزي را پوشاندم.اصطلاح«کفّارة الذّنوب»هم که متداول است به همين معني است، زيرا گناه وقتي پاک ميشود که پرده عفو آن را بپوشاند.پنج مجهي که در قرآن از کلمه«کفر»برميآيد همه ناشي از همين معني است.
در بعضي آيات، «کفر»به معني«تکذيب»، يا به دروغ داشتن کلام خداست؛کسي که کلام خدا را به زبان ردّ ميکند، با ردّ خود کلامي را که پيغمبر(ص)از جانب خدا آورده است «ميپوشاند».
در جاي ديگر«کفر»معني«ظلم»ميدهد، و اين به سبب آن است که انکار اينکه خدا منشأ مواهب است به منزله ارتکاب ظلمي نسبت به خويشتن است.
در آيات ديگر، «کفر»به معني«جحود»يعني دانسته انکار کردن است.در حقيقت، گاه پيش ميآيد که انسان از طريق ذهن و نه از طريق عقل معرفتي به خدا حاصل ميکند، و اين معرفت يک دم، مانند برقي که به محض ظهور ناپديد شود، به او روشني ميبخشد، و سپس روحش را در ظلمت انفعالات نفساني که در وجود او در تلاطم است، رها ميکند.پس خدا را انکار ميکند، زيرا از او تنها معرفتي از طريق ذهن داشته است نه از طريق عقل که به يمن آن روشني پايدار ميشود و سينه از آن همواره روشن ميماند.انگار از آن جهت حاصل ميشود که ظلمت انفعالات دل را به تمامي در خود«ميپوشاند».قرآن ميفرمايد:و جحدوا بها و استيقنتها انفسهم ظلما و علوّا:آنها از روي ستم و کبر(نشانههاي ما را)انکار کردند، با آنکه در درون به آنها يقين آورده بودند(نمل، 14).و امّا اين يقين يقين نفس بود نه يقين دل، زيرا يقين دل از معرفتي برميآيد که از طريق عقل حاصل ميشود، و يقين نفس از معرفت حاصل از طريق ذهن.
«کفر»به معني«کفران نعمت»نيز هست، زيرا انسان، با ترک شکر، نعمت و اصل از سوي خدا را«پوشيده»ميدارد.شکرگزاري در حکم مکشوف داشتن نعم الهي بر دل است، و کفر حجابي است که دل را فروميپوشاند.
و بالاخره، کفر در بعضي آيات به معني«تبرّي»يا بيزاري جستن است، زيرا وقتي که دلها «پوشيده»در ظلمت باشند، آدميان به سبب انفعالات خود از هم جدا ميشوند و مانند دشمناني که از هم نفرت دارند از يکديگر بيزاري ميجويند.به عکس، اگر اين پوشش برداشته شود، دلها به نور الهي روشني ميگيرد و با ايمان به يک پروردگار واحد در روح او با هم يگانه ميشوند:اين ايمان دلها را در الفت به هم جمع ميند.خدا به پيغمبر(ص) ميفرمايد:لو انفقت ما في الأرض جميعا ما الّفت بين قلوبهم ولکنّ اللّه الّف بينهم:اگر تو همه آنچه در زمين است انفاق ميکردي، نميتوانستي در دلهاشان الفت بيفکني، ولي خدا ميان آنها الفت افکند(انفال، 63).بنابراين، دلها با ايمان خالص، که مانند نوري ميدرخشد، براي رضاي خدا متّحد ميشوند و به يکديگر مهر ميورزند، و حال آنکه انفعالات نفساني آنها را از هم جدا ميکند و به تبرّي جستن از يکديگر واميدارد.
شرک(برگ 49 الف-49 ب) تفکّرات ترمذي در اين کلمه، که در عرفان بسيار مهم، ولي به قول ماسينيون«تحديد حدود معنايي آن»دشوار است، زياده مختصر است، و جز مطلب اندکي بر متن قرآني چيزي نميافزايد؛و اين جاي افسوس است.ميگويد«شرک»به معني«تعلّق»به چيزي است؛ چنانکه دام را«شرک»مينامند، زيرا[شکار را]ميگيرد.در اصطلاح ديني، «شرک»عبارت است از سهمي از فرمانروايي خدا بر جهان هستي را به کسي نسبت دادن، چنانکه گويي خدا و او با هم جهان هستي را اداره ميکنند.به همين سبب است که در بعضي از آيات، «شرک» معادل«عدل»يعني برابري است، زيرا، با قول به آن، کس ديگري را، در قدرت و پروردگاري و فرمانروايي بر جهان، با خدا برابر ميگيرند.اين کس ديگر مورد نيايش و پرستش ميشود، و اين نشان ميدهد که چرا در جاهاي ديگر، «شرک»معني«عبادت»به خود ميگيرد، که سبب ميشود اين کلمه«ريا»هم معني بدهد، زيرا اگر مؤمن خدا را عبادت کند، به اين قصد که با مقبول شدن به درگاه او عطايايي به دست آورد، و از سوي ديگر در جستجوي همين عطايا به مخلوقات نيز روي آورد، آن گاه گوييم که دورويي در کار آورده است، زيرا در کنار خداي ديگري را نيز وجهه نظر قرار داده است.
و بالأخره شرک نسبت دادن نام(نسبة التّسمية)نيز هست، آنجا که آدم و حوا، چنانکه ديديم، به نسخت زاده خود، به جاي«عبد اللّه»، نام«عبدالحارث»دادند، که حارث نام شيطان است. 16
مرض(برگ 50 الف) معني استعاري«مرض»در قرآن واضح و صريح است، و از زمان مقاتل آن را همچنان به همان معنايي گرفتهاند که او از آن دريافته است.
به توضيح ترمذي، «مرض»وقتي روي مينمايد که در ترکيب نفس چيزي بيگانه با عناصر ترکيب کننده آن داخل ميشود.به همين سبب است که«مرض»در بعضي آيات به معني «شکّ»و«نفاق»است 17 ، زيرا نفاق با رسوخ در دل با معرفت به هم ميآميزد و«شکّ»پديد ميآورد، و اين«شک»در«مکر»که مخصوص به نفس است ريشه ميکند.نفس چون در برابر معرفت پروردگار خود متحيّر ماند، به«مکر»روي ميآورد، به اين معني که القائات شيطان يا هوي را در درون خود به هم ميفاد.«نفاق»يادآور«نفق»يعني نوعي لانه است که دو بيرون شو دارد و بعضي جانوران براي خنثي کردن قصد دشمن در زمين حفر ميکنند؛ همچنين است کلمه«نفقه»(خرج)و نيز اصطلاح«سلعة نافقه»، که به کالايي اطلاق ميشود که بازارش رونق دارد و زود به فروش ميرسد، و در اين هر دو، استعاره ناپايداري ميبينيم که از آن به تصور«نفاق»ميرسيم، زيرا دل منافق گردان است و چيزي در آن ثابت نميماند؛در لحظهاي معرفت خدا را در دل دارد و در لحظه ديگر ميبيني که غرق در شکّ و عدم يقين و سرگشتگي و در جستجوي معبود خويش است.
در آيات ديگر، «مرض»مخصوصا به معني«زنا»ست، زيرا ريشه زنا«فرح»(شادماني» است.آيا نديدهاي که انسان، وقتي که در يک مصيبت بزرگ شادماني خود را از دست ميدهد از مباشرت با زنان براي ارضاي اين هوي پرهيز ميکند؟ميل به زنا از شادماني دل برافروخته ميشود، و چون اين شادماني با دل بياميزد، دل«مريض»شود و قوّت خود را از دست ميدهد:و امّا«مرض»دل ضعف ايمان است. 18
و بالاخره«مرض»به معني ناتواني جسم است، يعني آفتي که به سلامت تن راه مييابد و عناصر در حال سکون و آرامش را آشفته ميکند.
مشي(برگ 50 ب-51 الف) استعاره«مشي»ميان اهل عرفان متداول است و مسلمانان آن را فراوان به کار بردهاند.قرآن از«مشي»در نور سخن ميگويد(و جعلنا له نورا يمشي به، انعام، 122؛و يجعل لکم نورا تمشون به، حديد، 28)؛و از همين استعاره قرآني است که ترمذي چهار وجهي را که مقاتل از اين کلمه نشان ميدهد 19 ميگيرد و آنها را به دو وجه مؤولّ ميگرداند:مشي جسماني و مشي دل.
ترمذي مينويسد:«مشي»دل يعني حرکت کردن(«نهوض»)دل به سوي خدا از روي «نيّت»، به واسطه اعمالي که با انجام دادن آنها خدا را از خود خشنود کند.«نيّت»مشتقّ از فعل«ناء»است که به معني«نهض»يعني برخاستن و به سوي چيزي خيز برداشتن است.از اين رو، «نيا»به معني خيزش دل به سوي خدا به واسطه عقل است.اين«نيا»و اين حرکت«از روي نيّت»به سوي خدا وقتي آغاز ميشود که پرتو نور عقل با پرتو نور ايمان تلاقي کند و با آن آميخته شود؛و اين خيزش به سوي خدا را به دل نسبت ميدهند، زيرا اين دو پرتو نور از دل، چنانکه گويي از چشمه(«مصدر»)خود، فوران ميکنند. 20
سوء(برگ 51 ب-52 ب) «سوء»متضادّ«حسن»است.اين دو کلمه، در اين صورت اسمي خود، مفاهيم کلّي زيبا و زشت، به معني اخلاقي آنها، يعني نيک و بد، را متمايز ميکنند.از طرف ديگر، «حسن»و «سيّئ»را به صورت صفت براي فعل نيک يا فعل بد ميآورند، و«حسنة»و«سيّئة»را به صورت مترادف«طاعت»و«معصيت»به کار ميبرند.و بالأخره، اگر سخن از جايي باشد، «حسني»و«سوأي»ميگويند، به معني بهشت و دوزخ، چنانکه در آياتو يجزي الّذين احسنوا بالحسني(نجم، 31)و ثمّ کان عاقبة الّذين اساؤا السّوأي(روم، 10)آمده است.
ميدانيم که متکلّمان اسلامي در تعريف زيبايي و زشتي، يعني خيز و شرّ، آنها را يا بر اراده گزافي(يا جزافي)خدا، بدون مراجعت به طبيعت اشياء يا فعل انساني، مبتني ميکنند يا بر حکم عقل.ترمذي از طريق تجربه نفساني پيروي ميکند و توضيح ميدهد که فرق ميان «حسن»و«سوء»از نتايج مترتب بر آنها استخراج ميشود، از لحاظ اينکه اوّلي مؤدّي به لذت است و دوّمي مؤدّي به الم.يک حديث نبوي ميگويد:«مؤمن آن است که طاعت شادش کند و معصيت غمگين.»و امّا لذّت و الم در چهره هويدا ميشود؛اين دو به ترتيب زاده خيز و شرّ است و جايگاه آنها سينه(«صدر»)است.وقتي که کسي ميگويد فلان چيز مراد شاد ميکند («سرّ ني»)، بدين معني است که خيز(يا زيبايي)آن چيز در سينه او منطبع و سپس در چهرهاش نمايان شده است، و در نتيجه خطوط چهرهاش را که پيشتر منقبض بود شکفته کرده است.در «سرّ»، يعني شاد کردن همان ريشه«اسارير»را مييابيم که به معني خطوط پيشاني است. همچنين وقتي که کسي ميگويد فلان چيز مرا غمگين ميکند.اين بدان معني است که اثر آن در چهره ظاهر ميشود، خطوط شکفته آن را ميسترد و چهره بيجلا و گرفته ميشود.در کلمه«سوء»همان ريشه فعل«سوّا»، يکسان و هموار کردن، را مييابيم، يعني از فرط غم خطوط چهره را هموار و کدر کردن.در حقيقت، وقتي که چيزي ناخوشايند روح باشد، افسردگيي به روح دست ميدهد که آن را پژمرده و ناتوان ميکند، و همين در چهره نمايان ميشود، چنانکه گويي چهره رنگ و جلاي خود را از دست ميدهد.به عکس، چيزي که روح را خوش آيد آن را سرشار از شادي و نيزو ميکند:گويي روح بر اثر اين شادي سرشار شده است، و اين معني را از چهرهاي که خطوط آن برجسته و با حالت شده باشد ميتوان به خوبي دريافت.
پس چنين است فرق ميان«حسن»و«سوء»در سطح تحليل رواني؛ولي ترمذي نکته عجيبي بر اين ميافزايد:ريشه زيبايي«خنده خدا»(«ضحک اللّه») 21 است، در حالي که ريشه زشتي«ظلّ»خدا، يعني سايهاي است که بر تجليّات خنده ميگسترد و آن را به تمامي ميپوشاند و يکسان ميکند(سوّا)؛از اينجاست که بامداد را«صباح»و شامگاه را«مساء» مينامند.در حقيقت نسبتي معنايي ميان«سوء»و«مساء» 22 از يک طرف و«صبح»و«صباحة» از طرف ديگر وجود دارد:شامگاه تاريکي برميآورد و تاريکي روشنايي روز را ميپوشاند و وضوح را ميراند، در حالي که صبح از اين روشنايي پرده برميگيرد؛و به همين سبب است که چهرهاي را که بر اثر شادماني پرده غم از آن برداشته شده باشد«صبيح»ميخوانند.
اين سنجشهاي معنايي که در تأييد تحليل رواني ميآيد به ترمذي امکان ميدهد که اين اصل کلّي در زيباشناسي اخلاقي را عنوان کند که:هر علمي، هر مکاني، هر موجودي يا هر شيئي، هر چه باشد، چون در حالت رفع حجاب و روشنايي باشد، به صرف همين معني، قبول زيبايي(يا نيکي)ميکند و زيبا ميشود.همچنين هر چيزي با هر عملي يا هر مکاني که در پرده و پوشيده در سايه باشد قبول رشتي ميکند و زشت و بد ميشود.
ما، به عمد، کلمات«حسن»و«سوء»را کاه به زيبايي و رشتي، و گاه به نيک و بد، ترجمه کرديم تا همبستگيي را که در زبان عربي، چنانکه البته در زبان يوناني، ميان اين دو مفهوم برقرار است نشان دهيم، و همچنين آنها را از دو مفهوم ديگري که مراد آنها از نيک و بد«مفيد» و«مضرّ»است متمايز کنيم؛مقصودم مفاهيم«خير»و«شرّ»است.ترمذي«شرّ»را معني نميکند، ولي در باب«خير»، تحليل وجوهي که براي آن ميآورد به خوبي نشان ميدهد که چه تفاوتي ميان«حسن»، يعني نيکويي که زيبا نيز هست، و«خير»که تنها بدين سبب نيک است که موجب سعادت ميشود، وجود دارد(برگ 61 ب).
ترمذي«خير»را چنين معني ميند:خير آن است که خدا(براي بندگان خود)اختيار ميکند:ما وقع عليه اختيار اللّه.بنابراين، «خير»صفت ذاتي اشياء يا اعمال نيست، بلکه نتيجه برگزيدن است؛در عربي«اختيار»و«خير»از يک ريشه است؛اين اختيار اختيار خداست، و مطلق نيست، بلکه مختصّ بندهاي است که مورد عنايت و لطف خدا واقع شده است.
به همين سبب است که«خير»در درجه اول«مال»و«سعه»و«غنا»ست، زيرا با اينهاست که مشي نيکوي امور دين و معاش مادّي تأمين ميشود.همچنين قرآن، در آيات ديگر، «خير» را«اسلام»و«ايمان»مينامد، زيرا اينها وسايل«مختار»خدا براي کسب نعمتهاي آن جهان است.و بالاخره، «خير»به معني«وفا»و«امانت»يا سعادت دروني(«سرور»)نيز هست، از اين بابت که اينها نيکوييهايي است که خدا اختيار کرده و بر چيزهايي ديگر ترجيح داده است.
[اينها نمونههايي گويا از الفاظ قرآني بود که نويا در کتاب خود براي نشان داده روش تفسير حکم ترمذي به طريق وجوه و نظاير آورده است.پس از اينها نويسنده، به همين شيوه، الفاظ ديگري را مورد بررسي قرار ميدهد که ما در اينجا براي اجتناب از اطاله کلام از آوردن آنها صرف نظر ميکنيم.الفاظي که ما در اينجا از آوردن توضيحات نويسنده درباره آنها خودداري کردهايم به ترتيب از اين قرار است:ذکر، خوف، صلاة، کتب، طهور، ظنّ، حکمة، ظلم، تأويل، استغفار، دين، اسلام، ايمان، شهيد، روح، وحي.]
3.امام جعفر صادق(ع)و مبادي واژگان تجربه بازگشت ترمذي به تفسير مقاتل نشان ميدهد که چگونه، با غنايي که ذوق عرفاني به فهم متن قرآني بخشيده، گذار از يک واژگان به واژگان ديگر صورت گرفته است.اگر مقاتل به وجوه
متعدّد يک کلمه واحد ميپردازد و آنها را، بيآنکه قاعدهاي راهنمايش باشد، يک يک برميشمرد، ترمذي نخست ميکوشد تا اين وجوه متعدّد احصا کرده مقاتل را به وحدت يک معني نخستين بازگرداند، و سپس نشان دهد که چگونه اين کثرت وجوه از آن وحدت ناشي يا به آن مربوط ميشود.ترمذي، براي اين کار، يا با استفاده از شناخت عميق خود از ريزهکاريهاي زبان عربي به تحليل لغوي متوسل ميشود، يا به اطلاعاتي استناد ميجويد که تجربه ديني خودش، که آن نيز البته با تجربه اسلاف او غنا يافته است، در دسترس او ميگذارد.ترمذي، بر خلاف مقاتل، که به گفته ابن مبارک 23 ، «متّقي»مسلماني بيش نيست، عارفي است 24 که قرآن را در پرتو مسائلي ميخواند که تجربه خاصّ خودش برايش پيش آورده است، و آن را در واژگاني تفسير ميکند که دست آوردهاي فلسفي و عرفاني پيشين به تدريج آن را وسعت بخشيدهاند.ماسينيون در تحقيق خود از«تعميق معني يک کلمه، که نتيجه پيشرفت در ذوق عرفاني است»(ص 118)سخن ميگويد، و دقيقا همين پديده «تجربه دروني»است که علّت اختلاف ميان تفسير مقاتل و تفسير حکيم ترمذي را تشکيل ميدهد.
تا کجا ميتوان در تاريخ متون قرآني به عقب بازگشت براي اينکه بتوان زمان آغاز اين قرائت استنباطي قرآن را دريافت؟به نوشته ماسينيون«ايت معني از همان زمان حسن بصري مشهود است؛او الفاظ متعارفي مانند«فقه»، «نيّت»، «نفاق»و«رضا»را به معنايي برآمده از ذوق و درون بيني معنوي ميگيرد، که مفهوم عميقتري به آنها ميبخشد»(تحقيق، ص 118).
افسوس که حسن بصري که بيگمان شخصيت برجسته آغاز جنبش معنوي مذهبانه اسلام بود گواهي است که تنها فقرات پراکندهاي از تعاليمش در دست است، و بهرهاي هم که ميتوان از اين فقرات پراکنده گرفت بسيار اندک است.در هر حال، چيزي بر آنچه ماسينيون و ريتر از آنها استخراج کردهاند نميتوان افزود.
ولي در موردامام جعفر صادق(ع)، که به هنگام مرگ حسن بصري(متوفي 110/728) در حدود سي سال از عمرش ميگذشت، وضع به گونهاي ديگر است.ان حضتر که در سال 148/765 رحلت فرمود يکي از قديمترين گواهان روحانيّت اسلامي است.وانگهي سخنانش، به سبب آنکه هم نزد شيعيان و هم نزد اهل سنّت معتبر است، اهميتي اساسي دارد.
در وجود امام جعفر صادق(ع)هم شخصيتي تاريخي مييابيم و هم شخصيتي اسطورهاي. شخصيت اسطورهاي آن حضرت، که روسکا(Ruska)و پاول کراوس(P.Kraus) 25 آن را مطالعه کردهاند، متعلق به جهان کيمياگري اسلامي است، جهاني که در همه حال با نام درخشان جابر بن حيّان ارتباط دارد.امام جعفر صادق(ع)، به گفته ابن نديم 26 ، استاد جابر بوده است.براي قبول يا ردّ اين خسن، بايد نخست درباره شخصيت خود جابر و درباره زمان گردآوري مجموعه آثاري که به او نسبت دادهاند تحقيق کرد.در هر حال، مورّخاني مانند ابن خلّکان، بيهيچ ترديدي، تأييد ميکنند که امام«تأليفاتي در کيميا و تفأل و پيشگويي دارد». 27 ما بر اين معني پاي نميفشاريم، زيرا اين جنبه از شخصيت آن حضرت در اينجا ربطي به موضوع سخن ما ندارد.
ولي، شخصيت تاريخي ان حضرت، به عکس، مستقيما به تاريخ تصوّف تعلق دارد، زيرا صوفيان اهل سنّت دقيقا تفسيري عرفاني از قرآن به او نسبت ميدهند.ابن طعا(متوفي 309/921)روايتي از آن فراهم آورده که در تفسير او مندرج است، و اين روايت از طريق ابوعبدالرّحمن سلمي(متوفي 412/1021)که او نيز آن را در گرد آورده مشهور خود درباره قرآن، موسوم به حقائق التفسير، نقل کرده به دست ما رسيده است. 28
همچنانکه در مورد بسياري ديگر از متون عرفاني کهن ديدهايم، در اينجا هم نخستين بار ل.ماسينيون است که در تحقيق در سرچشمههاي اصطلاحات عرفان اسلامي خود(ص 206-201)ما را متوجّه اهميت اين تفسير منسوب به امام جعفر صادق(ع)ميکند.ماسينيون بر آن است که پس از فضل بن عياض، «ذو النّون مصري نخستين کسي است که به آن اشاره کرده است»، و اين تفسير«به سبب آنکه ذوالنون آن را روايت ميکند اعتبار بسزايي دارد». سپس، ماسينيون بر سر مسئله صحّت انتساب اين تفسير به امام ميرود و اذعان ميکند که «دشوار ميتوان تعيين کرد که در ميان اين روايات محافل سنّي و عرفاني کدام روايتها محققا از امام ششم شيعيان به ما رسيده است».با اين همه توجّه ميدهد که«نظر به وجود مقارنههاي عقيدتي آشکار ميان پارهاي از عبارات اين تفسير عرفاني و قطعاتي از سخنان امام جعفر صادق(ع)که اماميّه درست ايين و غلاد شيعه(نصيريّه و دروزيّه)به طور مستقل ذکر کدهاند، نميتوان پيشاپيش و تحقيق ناکرده انتساب آنها را به امام جعفر صادق(ع)به کلّي رد کرد» (ص 204).ماسينيون از اين مقارنههاي عقيدتي چند نمونه، مانند تمايز ميان«امر»و«مشيّة»، استعمال کلمه«تنزيه»، واجب نبودن حجّ، محکوم شمردن«قياس»و«رأي»، ميآورد، ولي اين نمونهها بيش از آن ضمني و ناروشن است که قانعکننده تواند بود./وانگهي لازم است که استقلال متقابل اين دو روايت ثابت شود.زيرا اگر در جهان تشيّع، توانستهاند روايات مربوط به تفسير قرآن امام ششم را، مستقل از صوفيه اهل سنت، حفظ کنند، عکس آن به خودي خود مسلّم نيست.چون اسنادها در اينجا غيرقابل تحقيق است، ناگزير بايد براي مقايسه آنها به نقد دروني توسّل جست.از اتفاق نيک، تفسير کاملي را که به نام امام جعفر صادق(ع)به دست محمد بن ابراهيم نعماني(328/940)، شاگرد کليني 29 ، فراهم آمده است در دست داريم. اين تفسير را، که دست کم دو نسخه 30 از آن موجود است، ميتوان همتاي شيعي نسخه ابن عطا دانست که سلمي آن را در تفسير خود حفظ کرده است. 31 و امّا با مقايسه اين دو نسخه با يکديگر، عملا، به بيش از چند مقارنه معدود عقيدتي که ماسينيون به آنها اشاره ميکند برميخورديم؛و درمييابيم که با اثري واحد سر و کار داريم با الهامي واحد، سبکي واحد و حتي محتوايي معنوي واحد.حتي، از آن مهمتر، در هر دو جملاتي با الفاط يکسان مييابيم، ولي در آنها اختلافات محتوايي مهمّي نيز هست که حامي از انتقال آنها از دو منبع متفاوت است.اين ملاحظه، با همه اهميتي که دارد، بيگمان مسئله دانستن اين معني را که در ميان اين روايات، اعمّ از شيعي و سنّي، کدام روايات واقعا از شخص امام جعفر صادق(ع)صادر شده است، حلّ نميکند.با اين همه، نشان ميدهد که اين تفسير منسوب به امام برساخته صوفيان اهل سنّت نيست، زيرا در آن صورت لازم ميآيد معلوم شود که پس انتقال آن به مخافل شيعي چگونه صورت گرفته است؛وانگهي، در دوره پيش از فضيل بن عياض و ذوالنّون مصري نميتوان صوفيي يافت که قادر به ساختن و پرداختن تفسيري با چنين غنا و عميق روحي بر قرآن باشد.
در هر حال، منشأ تاريخي تفسير منسوب به امام صادق(ع)هر چه باشد، يک نکته از نظر تاريخ تصوّف مسلّم است، و در اينجا همين نکته است که مورد توجّه ماست، و آن اينکه ورود اين تفسير به جهان تصوّف در زماني واقع ميشود که تعاليم عرفاني سنّي شکل ميگيرد و واژگان فنّي صوفيانهاي به وجود ميآيد.بنابراين، اين تفسير تأثيري قطعي داشته است و در واقع يکي از قديمترين شواهد قرائت استنباطي يا تجربي قرآن است که ما در جستجوي سرچشمههاي آنيم.
الف.از تخيّل تا تجربه پيشتر نوشتيم که فاصلهاي که ترمذي را از مقاتل، در تفسيرهاي قرآنيشان، جدا ميکند همان فاصلهاي است که تجربه ديني در دروني کردن موضوعات روحاني قرآن پيموده است.اين فاصله را، نه با سال بلکه، با شور دروني ارزيابي بايد کرد.امام جعفر صادق(ع)معاصر مقاتل است.با اين همه، پيوند او با قرآن به گونهاي متفاوت با پيوند اوست.در او، وجدان اسلامي از عالم تخيل به تجربه دروني منتقل ميشود، يا، بهتر بگوييم، تجربه دروني استعارههايي را که در کنار لفظ قرآن و در نتيجه هنوز بيرون از وجدان مانده بود به عنوان حقيقت قرآن ميشناسد، زيرا اين استعارهها ديگر حقيقت لفظ قرآن شده است.مقاتل مفسّر، همان گونه که استعاره در کنار لفظ جاي ميگيرد، بيرون از قرآن ميماند، در حالي که امام جعفر صادق(ع)قرآن را با تجربه دروني خود، که در آن لفظ و استعاده با هم ترکيب و تأليف ميشود، ميخواند.از اين پس، تفسير نوي پا ميگيرد که ديگر نه قرائت قرآن، بلکه قرائت تجربه دروني در تفسير نوي از قرآن است.
اين تعبير ديد، آشکارا، در آنچه ما آن را مراجعه تفسير به تاريخ يا جستجوي«اسباب النّزول»ناميديم، ملاحظه ميشود.جستجوي«اسباب النزول»در نزد امام صادق(ع)ديده نميشود، زيرا مراجعه به واقعه تاريخي جاي خود را به ظهور تاريخي ميهد که از اين پس لفظ قرآن به آن مراجعه ميکند.مثلا لشکرهاي ناديدنيي که پيغمبر را ياري ميکردند(فانزل اللّه سکينة عليه و ايّده بجنود لم تروها، توبه، 40)ديگر، ان گونه که مقاتل از آن درمييابد، فرشتگاني که در غزوه بدر براي او جنگيدند نيستند، بلکه«لشکرهاي يقي نو ايمان به خدا و توکّل بر اويند». 32 همچنينسبعا من المثاني(حجر، 87)نه هفت آيه فاتحه است و نه هفت سوره بزرگ قرآن، بلکه هفت کرامتي است که خدا به محمد(ص)، به عنوان وقايع تجربه دروني، عطا فرموده است:«هدي»، نبوّت، رحمت، شفقت، مودّت و الفت، نعمت و«سکينه» (وقار و طمأنينه)، و قرآن عظيم که شامل اسم اعظم خداست.» 33 اين قرائت استنباطي، که تاريخ بيروني را به تاريخ دروني تغيير ماهيّت ميدهد، مستلزم مراجعه دائم به تفسير استعاري قرآن است.چنانکه مثلاو طهّر بيتي للطّائفين(حج، 26)براي امام جعفر صادق(ع)به اين معني است که«نفس خود را از هر گونه آميزش با خطاکاران و هرگونه پيوندي با هر چه جز خداست پاکيزهدار». 34 همچنين در اين آيه که ميفرمايد:و اذ قال ابراهيم ربّ اجعل هذا البلد آمنا و اجنبني و بنيّ ان نعبد الاصنام(ابراهيم، 35)، «شهر»ي که ابراهيم براي ان دعا ميکند نماد دل عارفان است، و«بتاني»که ابراهيم از خدا ميخواهد که او و فرزندانش را از آنها دور بدارد يک وسوسه دروني محض است:«مرا به مشاهده«خلّت»(دوستي)بازمگردان، و فرزندان مرا به مشاهده صفت پيامبريشان بازمگردان» 35 ، چه اين«مشاهده»نگاه را از خدا برميگرداند و متوجّه بتهاي نعمتهاي او ميکند.همچنين امام صادق(ع)در آيهانّ الملوک اذا دخلوا قرية افسدوها:پادشاهان چون به قريهاي درميآيند آن را ويران ميکنند(نمل، 34)اشارهاي به دل مؤمنان مييابد و آن را چنين تفسير ميکند:«چون معرفت به دلها راه يابد، آرزوهاي باطل و خواهشهاي جزئي را از آن ميراند تا ديگر در دل جايي جز تنها براي خداي تعالي نباشد». 36
امام(ع)از آيه، خذوا زينتکم عند کلّ مسجد(اعراف، 31)، که توضيح آن براي مفسّراني که در تفسير خود به لفظ اکتفا ميکنند و به مناسک بيروني زيارات توسّل ميجويند، بسيار دشوار است، به واسطه استعاره«زينت»که در آن آمده است چنين استنباط ميکند:«اعضاي بدن خود را، پس از آنکه خدا آنها را وسايلي براي به کار بستن فرايض خود کرده است، از هرگونه تماس با اشياء محفوظ دار». 37
در همه اين متنهاي قرآني، آنجا که مقاتل براي توضيح ابهامات ايات به تدابير تخيّلي توسّل ميجويد، امام جعفر صادق(ع)ابهامات را اشاراتي استعاري ميداند که به تجارب زندگي روحاني بازميگردد.ان حضتر نظير اين گونه مطابقت لفظ آيه با متن تجربه را در بسياري از استعارات مربوط به خورشيد و ماه و مانند آنها نيز، که جاي جاي در گزارشهاي قرآني آمده است، کشف ميکند.اگر خدا در آيهو سخّر لکم اللّيل و النّهار و الشمس و القمر(نحل، 12)شب و روز و خورشيد و ماه را مسخّر انسان ميکند، براي آن است که انسان، به پيروي از آنها، دل خود را مسخّر«محبت به خدا و معرفت او»کند، و بدين گونه مسخّر کسي شود که همه چيز را مسخّر او کرده است. 38 اين مطابقت در تفسير آيهمن جعل الارض قرارا و جعل خلالها انهارا و جعل لها رواسي و جعل بين البحرين حاجزا ءاله مع اللّه؟(نمل، 61)آشکارتر است.همه اين عناصر، يعني رود و وه و دريا براي امام«اشاراتي»است به حقايق دين: من جعل الارض قرارا، به توضيح امام(ع)، يعني کسي که دل اولياء خود را قرارگاهي براي معرفت خود ساخت؛و در هر نفسي رودهاي فيضان احسان خود را روان کرد؛و ان را با کوههاي توکل استوار داشت و با انوار اخلاص و يقين و محبت بياراست؛و جعل بين البحرين حاجزايعني ميان دل و نفس مانعي پديد آورد تا نفس با تاريکيهاي خود بر دل غلبه نکند؛اين مانع توفيق او(توفيق الهي)و عقل است. 39
در آيه 11 سوره الرّحمن سخن از زمين است کهفيها فاکهة و النّخل ذات الاکمام(در آن ميوههاست و نخلهايي که در غلافند»؛ولي زمين براي امام جعفر صادق(ع)دل اولياء است و ميوهها و نخلها نيز معني استعاري دارند:«خدا دل اولياء خود را باغ انس خود کرده است؛در آن درختهاي معرفت نشانده که ريشههاشان استوار در سرّ آنها و شاخههاشان برافراشته در حضرت الهي است.آنها در هر زمان از اين درختان ميوههاي انس الهي ميچينند، و چنانکه ميفرمايد:فيها فاکهة و النّخل ذات الأکمام، يعني ذات الألوان، يا به انواع مختلف، که هر کس نوعي از آنها را به قدر سعي خود، و آنچه از مبادي معرفت و آثار ولايت بر او آشکار شده است، ميچيند.» 40
اين نمونهها به حدّ کافي فاصلهاي را که فارق امام جعفر صادق(ع)از مقاتل بن سليمان است نشان ميدهد.اين فاصله همان است که تجربي را از خيالي متمايز ميکند.شک نيست که دو مفسّر اين وجه اشتراک را با هم دارند که هر دو حلقه تنگ تفسير لفظي را شکستهاند و قائل به تعدّد معاني در زبان قرآنياند؛همچنين بيگمان مقاتل دريافته بود که در قرآن نمادها (يا امثالي)هست مربوط به آنچه در دل مؤمنان و آنچه در دل کافران است»، ولي اين نمادها کمتر توجّه مقاتل را جلب کرده يا، بهتر بگوييم، او براي فهم آنها از روش تفسيري موسوم به «استنباط»بيبهره بوده است، همان روشي که ترمذي، چنانکه ديديم، براي فراتر رفتن از تفسير مقاتل، در همان حيطه تحقيق خود او، به کار برده است.خرگوشي، هنگامي که از اين استنباط سخن ميگويد، بيشتر مثالهاي خود را از امام جعفر صادق(ع)ميگيرد.ما تنها به يکي از آنها، که تفاوت ميان روش امام صادق(ع)و روش مقاتل را نشان ميدهد اشاره ميکنيم.به ياد داريم که مقاتل چه صحنه رنگارنگي براي توضيح آيهو اذا رأيت ثمّ رأيت نعيما و ملکا کبيرا(انسان، 20)رسم ميکند. 41 قرآن، در سياق مشابهي، از«ابرار»سخن ميگويد که علي الأرائک ينظرون(برتختها نشستهاند و نظاره ميکنند، مطفّفين، 23)، و تفسير امام(ع)چنين است:«آنها بر تختهاي معرفت نشسته و«معروف»(متعلّق معرفت)خود را نظاره ميکنند.» 42 در هر دو سخن از انتقال انديشه از زمينهاي به زمينه ديگر است، ولي در حالي که مقاتل براي گسترش استعاره، که او آن را تا آخرين حد نماد پيش ميبرد، متوسّل به تخيّل ميشود، امام صادق(ع)به تجربه روحاني، به عنوان اصل استنباط، روي ميآورد و در استعارهاي که قرآن به کار برده است نماد فعّاليّتي کاملا فکري ميبيند و معرفت را به عنوان نظاره الهي ميشناسد.اين گونه قرائت بعدها قرائت صوفيان خواهد شد که از امام جعفر صادق(ع) روش قرائت استنباطي را، که عبارت از دروني کردن معني آيات قرآني است، فراميگيرند.
و امّا ارزش يک روش تنها در نتايجي است که بر ان مترتب است.گفتن اينکه صوفيه از تفسير منسوب به امام جعفر صادق(ع)نحوه نوي در خواندن قرآن را فراگرفتهاند کفايت نميکند.بايد پيشتر رفت و نشان داد که آنها در محتواي تعاليم خود و نيز در واژگاني که براي بيان آن به کار ميبرند مديون اويند.ما برآنيم که مسئله به اندازه کافي مهمّ است، چندان مهمّ که شاياني آن دارد که به دقت مورد بررسي قرار گيرد.
ب.جعفر نخست چند کلمهاي در باب جفر بگوييم که در روايات آن را با نام امام جعفر صادق(ع)مرتبط کردهاند.اين کلمه چندين معني دارد که ما تنها به اين معني آن ميپردازيم که عبارت است از علم ارزش نمادي حروف الفبا.صوفيه فراوان به اين علم توسّل جستهاند، و اگر تفسير امام(ع)يگانه منبع آن نيست، باري تأثير بسيار در گسترش آن در محافل سنّي داشته است.پيدايش جفر بيگمان مربوط به«حروف مقطّعه»اي است که در اغاز بعضي از سور قرآني آمده است. 43 اين حروف ناگزير مسائلي را در برابر فهم خوانندگان قرآن مطرح کرده است.بعضي، از همان آغاز، آنها را علاماتي اسرارآميز دانستند که معني آنها هيچگاه بر آدميان مکشوف نخواهد شد.روايتي ميگويد:«در خبر است که عمرو عثمان و ابنمسعود ميگفتند:حروف مقطّعه رازي است که نبايد در صدد تفسير آن برآمد.» 44 بعيد نيست که مقاتل بر اين عقيده بوده باشد، چه در تفسير خود از تفسير آنها امتناع کرده است.
بعضي ديگر، در مقام لغتشناس يا مفسّر عقلي مذهب، آنها را حرفاغازهايي دانستهاند، و به قول بلاشر با صرف«گنجينههايي از مهارت»کوشيدهاند تا کليد آنها را به دست آورند.
براي معتقدان به جفر و براي صوفيه«حروف مقطّعه»در قرآن معني نخستيني دارد که موقعيّت«مقطّع»بودنشان به آنها ميبخشد.اين معني«موقعيّتي»را امام جعفر صادق(ع)به وجه شايان تحسيني در آغاز سوره آلعمران، درباره حروف مقطعه«الم»، نشان داده است: «حروف مقطّعه در قرآن اشاراتي است به وحدانيّت و فردانيّت و ديموميّت و قيام حق به ذات خود و استغناي او از ماسواي خود.» 45 بنابراين، اين حروف ارزش رمزي به معني کامل کلمه به خود ميگيرند از اين جهت که«جدا»و«مجزّا»يند و بيرون از سياق کلماتياند که به حروف صورت ميبخشند.«رمزيّت»آنها ما را به خدا حواله ميدهد، نه به عنوان حرفاغازهايي که بايد کشف و کامل کرد تا معنايي براي آنها يافت(مانند مثلا الر-الرّحمن)، بلکه به سبب آنکه اين حروف، به صفت خدا، که واحد و يگانه و قائم به ذات است، مستقلّاند و بيرون از هر سياق سخني به خود موجودند.امام صادق(ع)به سبب همين مقطّع بودن آنها به آنها محتوايي نميدهد، زيرا آنها دقيقا به سبب تهي از معني بودن است که معنايي ميگيرند و ما را به انديشيدن درباره چيزي سواي خود آنها، يعني خدا، واميدارند.اين امتياز حروف مقطعه بعدها به حروف الفبا گسترش داده ميشود و صوفيه آنها را موجوداتي زنده، که خدا آنها را آفريده است، ميدانند.ابنعطا ميگويد«خدا حروف را پديد آورد، از آنها رازي خاصّ خود ساخت، و چون آدم را آفريد، آن راز را به او، دون مخلوقات ديگر و فرشتگان، اعطا کرد».شبلي نيز ميگويد:«هيچ حرفي از حروف نيست که در زباني تسبيح گوي خدا نباشد.» از قول محاسبي آوردهاند که«خدا چون حروف را آفريد، آنها را به طاعت دعوت کرد». سپس بر اين مطلبي ميافزايد که تنها از جهت رمزي معني دارد:«همه حروف بر صورت الف بودند، ولي تنها الف بود که صورت و شکلي را که با آنها حلق شده بود حفظ کرد.» 46
تعميم امتيازات حروف مقطعه قرآن به همگي حروف الفبا ما را به نحوه دوّم تلقي صوفيه از آنها، يعني تلقّي آنها، نه به عنوان«مقطّع»بلکه به عنوان«حروف»رهنمون ميشود. ماسينيون خاطر نشان ميکند که، بنابر مشهور، امام جعفر صادق(ع)نخستين کسي است که علم جفر را«بر حروف صامت مکمّل الفباي سامي در زبان عربي»تطبيق کرده است. 47 حروف، در اين قرائت دوّم، ديگر نماد نيستند، بلکه نشانه يا حرفاغازند و به اين اعتبار در ترکيب با حروف ديگر معنايي مييابند.لااقل، اين نوع جفر است که امام صادق(ع)در مورد حروف، در متوني که به موجب روايات از آن حضرت برجاي مانده، به کار برده است.چند مثال کافي است که ماهيت آن را روشن کند.
قرآن با کلمه«بسم»، مرکب از سه حرف صامت، آغاز ميشود.اين سه حرف بر روي هم يعني«به نام»، ولي اگر آنها را جدا از هم بگيريم، هر کدام يک يا چند معني، کم و بيش مرتبط با معني مجموع آنها، مييابند؛مثلا:ب-بقاء؛س-اسماء، نامهاي خدا؛م-ملک، پادشاهي خدا.ولي همچنين ميتوان آن را چنين خواند:ب-باب النبوّة، در پيامبري؛س-سرّ النّبوة، رازي پيامبري که پيغمبر آن را به خواصّ امّت خود منتقل کرده است؛م-مملکة الدّين، که سياه و سفيد را در بر ميگيرد. 48
همچنين است کلمه«الحمد»که امام جعفر صادق(ع)آن را به«شکر»معني ميکند:ح- وحدانيّة؛م-ملک؛د-ديموميّة؛آن را ميتوان چنين نيز خواند:ح-حمد، شکر؛م-مجد، بزرگي خدا؛د-دين الاسلام. 49
همچنين به ياد آوريم معنايي را که امام(ع)به حرف«ن»در کلمه«نور»ميدهد(قلم، 1): «نون نور ازلي است که خدا از آن همه موجودات را پديد آورد و آن را به محمد(ص) اختصاص داد.به همين سبب است که به او گفته ميشود:و انّک لعلي خلق عظيم(و توراست خلقي عظيم، قلم، 4)، يعني تو از نوري آفريده شدهاي که از ازل به تو اختصاص يافت.» 50
گفته شده است که جفر ممکن است«به انحرافاتي بينجامد که مردمان جدّي را از اين کوششها رويگردان کند»؛ 51 ولي در اينجا اهميت نه در نتيجهاي است که اين کوششها به آن ميانجامد، بلکه در پيشفرضي است که ملهم اين کوششهاست.پيشفرض اين است که وحي به زباني«چند بعدي»به انسان ابلاغ شده است نه به زباني«يک بعدي».مردمان جدّي بدين سبب با زبان«يک بعدي»موافقاند که اين زبان در دسترس آنهاست، در حالي که امام جعفرصادق(ع)در همان آغاز تفسير خود به ما خبر ميدهد که قرآن به زباني«چند بعدي»فرستاده شده است.ميفرمايد:«کتاب خدا مشتمل بر چهار چيز است:عبارت و اشارت و لطايف و حقايق.عبارت براي عوام است، اشارت براي خواص، لطايف براي اوليا، و حقايق براي انبياء» 52 بنابراين، کلام خدا چندين لايه در عمق خود دارد که فهم آنها«متناسب است با مقدار محبّت و صفاي ذکر و وجود قرب». 53 پس يافتن چندين معني براي حروف مشکّل کلمه «بسم»يا«حمد»، يا اين يا آن گروه«حروف مقطّعه»نوعي بازي فکري که خوش دارد درباره يک موضوع تفسيرهاي متنوّع بپرورد نيست، بلکه ورود در اعماق نهان کلامي است که، در همه ابعاد خود، با سرّ آن که آن را بيان کرده است ارتباط دارد؛ترمذي ميگويد:«در فواتح سور اشارهاي به معني سوره هست که تنها حکماي الهي در زمين از آن آگاهاند…يعني کساني که به خلوت او راه يافتهاند؛از آنجاست که آنها اين علم، علم حروف صامت، را دريافت کردهاند». 54
ج.ساختار تجربه دومين چيزي که در آن صوفيان اهل سنّت بسيار به تفسير منسوب به امام جعفر صادق(ع) مديوناند راجع است به خود ساختار تجربه عرفاني و مراحلي که راه منتهي به خدا با سلوک دروني را مشخص ميکند.
پايان اين سفر روحاني رؤيت وجه تابناک الهي است.امام جعفر(ع)در تفسير آيه 71 سوره زخرف(و فيها ما تشتهيه الانفس و تلذّ الاعين:در آنهاست هر چه نفسها آرزو کنند و چشمها از آن لذت ببرند)آشکارا دو گونه لذّت، لذّت جسماني و لذّت روحاني، بازميشناسد. ميگويد:«چه فاصله بسياري هست ميان آنچه نفوس آرزو ميکنند و آنچه چشمها از آن لذّت ميبرند!همه شادکاميها و شهوات و لذّاتي که در بهشت هست در قياس با آنچه چشمها از آن لذت ميبرند کانند ترکردن انگشت در درياست.در حقيقت لذّات بهشت را حدّ و نهايتي است، چه مخلوق است، و حال آنکه چشمها در سراي باقي تنها آن گاه لذّت ميبرند که در باقي جلّ و علا نظر کنند!و امّا اين لذّت نه حدّي دارد، نه نهايتي، و نه قابل توصيف است.ميان رؤيت خدا و لذّات مخلوق موجود در بهشت تفاوت از خدا تا نعمتهاي اوست، و اگر آدم مرتکب گناه شد تنها به سبب ترجيح دادن نعمت بر ولي نعمت بود.در تفسير آيه 115 طه که ميفرمايد:و لقد عهدنا الي آدم من قبل فنسي(ما، پيش از اين، با آدم پيمان بستيم، ولي او فراموش کرد)، امام جعفر صادق ميگويد:«ما با آدم پيمان بستيم که ما را به هيچ روي فراموش نکند، ولي او ما را فراموش کرد و مشتغل به بهشت شد.پس به ارتکاب عملي گرفتار آمد که از آن نهي شده بود، و گرفتار آمد، زيرا نعيم او را از نظر به منعم باز داشت.پس، از نعمت به بلا افتاد و از بهشت و نعيم آن رانده شد تا بداند که نعيم در نزديک منعم بودن است نه در لذّت بردن از خوردن و نوشيدن.»
در حقيقت، سرانجام دو گونه سلوک ديني و دو گونه سعادت است که امام جعفر صادق(ع) آنها را چنين وصف ميکند:«کسي که از گناه ميترسد جايش در بهشت نعمتهاست، و کسي که از خداي تعالي ميترسد پرده از برابر رويش برداشته ميشود تا حق را در همه احوال مشاهده کند» 55 (تفسير اما دربارهانّ للمتّقين عند ربّهم جنّات النعيم، قلم، 34).ترس از گناه و پرهيز از آن باقي ماندن در محدوده قانون وضعي است و نميتواند از ظاهر لفظ فراتر رود. کساني که به اين نوع سلوک ديني اکتفا ميکنند از خواستهاي جسماني خود فراتر نميروند؛ سعادت آنها محدود به همان ارضاي خواهشهايشان در«جنّات نعيم»است.ديگران، يعني کساني که از خدا براي خدا ميترسند، از همين جهان در راهي گام مينهند که آنها را به فراتر از خواهشهايشان، يعني به ديدار الهي، ميرساند.سعادت آنها، در نزد امام صادق(ع)به ميوههايي ميماند که«لا مقطوعة و لا ممنوعة»(واقعه، 33)است(نه منقطع ميشود و نه کس را از آنها بازميدارند»؛يعني«آنها نه از معرفت و تأييد الهي محروم ميشوند-زيرا چنين محروميّتي آنها را هلاک خواهد کرد-نه از تلّذّ از«مجاورت حق»بازداشته ميشوند، زيرا بدون اين مجاورت آنها در خلأ تنهايي خواهند افتاد.» 56
امام صادق(ع)در اين متن دو منظره دنيوي و اخروي را در يک جا جمع کرده است تا پيوند ميان آنها را نشان دهد:آنهايي که پاداششان زندگي در مجاورت حق، يعني برخورداري از ديدار الهي خواهد بود کسانياند که، در اين جهان، به يمن تأييد خاصّ الهي از معرفت برخوردار بودهاند.
معرفت جايگاهي مرکزي در تفکّر روحاني امام جعفر صادق(ع)دارد و احتمالا سرچشمههاي اصلي اين«کلمه کليدي»صوفيانه را، که از زمان ذوالنّون مصري رواج مييابد، در تفسير امام بايد جستجو کرد.معرفت چيست؟به نظر ميآيد که معرفت هم بنيان و هم قله بناي دين است؛آغاز و پايان راهي است که به خدا منتهي ميشود.چنين وضع متناقضي به معني آن است که معرفت لفظي يک بعدي نيست، بلکه چند بعدي است و بايد در سياقهاي مختلف کلامي که اين لفظ در آنها به کار رفته است متوجه اين معني بود.
در بادي امر، معرفت نخستيني هست که ريشه در فطرت دارد و حيات انسان، من حيث طبيعت او، مشروط به آن است، امام جعفر صادق(ع)در تفسير آيه 143 اعراف(قال ربّ ارني انظر اليک…)، در ضمن عبارت موجزي که لبّ تعليم مشترک متکلّمان اسلامي در اين باره است، ميگويد:«المعرفة من الفطرة.»اين«معرفت»که ميتوان آن را به«connaissance» ترجمه کرد از خصايص انسان از جهت فطرت و سرشت اوست، نه بيرون از قلمرو دين، بلکه در درون آن.به اين معني، معرفت، در نزد امام(ع)در تقابل با خلقت است که خصيصه انسان به عنوان مخلوق و واقع در بيرون حوزه دين است.امام(ع)ميگويد:«وقتي که قرآن ميفرمايد«عباد الرّحمان»(فرقان، 63)مقصود آن همه مردم است، از جهت خلقت نه از جهت معرفت؛ولي وقتي که ميگويد«عبادي»(حجر، 42)تخصيص است در عبوديّت و معرفت.» اين معرفت در عقل جاي دارد و بياثر است، زيرا به قول امام(ع)«لا عقل يعرفه»؛عقل خدا را نميشناسد(در تفسير آيه 143 اعراف). 57
معرفت ديگر که ما آن را به gnose ترجمه ميکنيم در دل جاي دارد. 58 همان گونه که شاهان چون به شهرها درآيند آن را ويران ميکنند، معرفت نيز دل را تهي ميکند«تا جايي جز براي خداي تعالي نباشد»(در تفسير آيه 34 نمل).اين معرفت«حياة باللّه»(در تفسير انفال، 24)در دل رشد ميکند، مانند درختي که شاخههايش تا حضرت الهي سر بر ميکشد. 59 همچنين مانند چشمهاي است که دوازده چشمه ديگر از آن ميزايد.امام صادق(ع)اين دوازده چشمه را، با تأمّل درباره سنگي که موسي(ع)از آن آب براي قوم خود روان ساخت، کشف ميکند:و اوحينا الي موسي اذ استسقاه قومه ان اضرب بعضاک الحجر فانبجست منه اثنتا عشرة عينا:و چون قوم موسي از او آب خواستند به او وحي کرديم که عصايت را بر سنگ بزن.از آن سنگ دوازده چشمه روان شد(اعراف، 160):
«از معرفت دوازده چشمه روان شد تا اهل هر مرتبهاي، در مقام خود، و به قدر خويش، از يکي از اين چشمهها بنوشند.اولين چشمه چشمه توحيد است، دوّم چشمه عبوديت و سرور به آن؛سوّم چشمه اخلاص؛چهارم چشمه صدق؛پنج چشمه تواضع؛ششم چشمه رضا و تفويض؛هفتم طمأنينه و وقار؛هشتم چشمه سخا و توکّل به خدا؛نهم چشمه يقين؛دهم چشمه عقل؛يازدهم چشمه محبت؛و دوازدهم چشمه انس و خلوت و آن چشمه خود معرفت است که از آن همه اين چشمهها جوشيدن ميگيرد.کسي که از يکي از اين چشمهها مينوشد، از حلاوت آن حظّ ميبرد و آرزوي چشمه بالاتر ميکند، و بدين گونه از چشمهاي به چشمه ديگر ميرود تا به اصل ميرسد؛و چون به اصل رسيد، در حق تحقيق مييابد.» 60
ما اين متن را به تفصيل ترجمه کرديم، زيرا شايان اهميت اساسي است.امام صادق(ع) در سطور آخر آن ساختار تجربه عرفاني را که صعود از چشمهاي به چشمه ديگر است به وضوح نشان ميدهد، و براي اين صعود دوازده مرحله تعيين ميکند که از نظريّه بسيار مشهور «مقالات»و«احوال»در عرفان اهل سنّت خبر ميدهد.معمولا اين نظريه را به ذوالنّون نسبت ميدهند، ولي متني که در بالا آورديم به روشني نشان ميدهد که اين اشتباهي بيش نيست؛ کتابهاي قديمي صوفيه چيزي را به ذوالنّون نسبت دادهاند که خود او، به عنوان«ناشر»تفسير منسوب به امام جعفر صادق(ع)، تنها آن را منتشر کرده است، نه آنکه آن را پيش خود ساخته باشد.چند متني که از ذوالنّون روايت کردهاند، از بابت ساختار تجربه عرفاني، به استواري متن منقول بالا نيست.وانگهي اين متن منحصر به فرد نيست.دو قطعه ديگر نيز هست که فهرستي از مراتب تجربه به دست ميدهد.ترتيب و تعداد اين مراتب از فهرستي به فهرست ديگر فرق ميکند و اين نشان ميدهد که اين تعليم در حال تکوين بوده و هنوز عناصر آن قطعيّت نيافته بوده است.
نخستين اين قطعات که قبلا ماسينيون آن را يافته بوده است 61 تفسيري است درباره آيه تبارک الّذي جعل في السّماء بروجا(فرقان، 61).امام جعفر صادق(ع)، با توسّل به استعاره «مطابقتها»ميان جهان هستي و دل آدمي، ميگويد:خدا آسمان را به سبب بلندي آن«سماء» مينامد و دل نيز«سماء»است، چه با ايمان و معرفت تا بيحدّ و بينهايت به بالا بر ميشود، زيرا همچنانکه«معروف»را حدّي نيتس، «معرفت»به او را نيز حدّي نيست. 62 امام جعفر صادق (ع)، پس از اين«مطابقت»، مطابقت ديگري ميان بروج دوازدهگانه و دوازده«برج»دل برقرار ميکند و ميگويد صلاح دل به يمن اين بروج برقرار ميماند، همچنانکه دوام صلاح دار فاني و اهل آن ناشي از بروح دوازدهگانه است.اين بروج دل عبارت است از:ايمان، معرفت، عقل، يقين، اسلام، احسان، توکّل، خوف، رجا، محبت، شوق، وله. 63
همچنانکه در متن قبلي که در آن از دوازده چشمه مطابق با دوازده مرتبه نام برده شده است، در اينجا نيز رقم دوازده حفظ شده است، امّا از دوازده مرتبه چهار مرتبه ميان دو فهرست مشترک است.در مورد مراتب ديگر، تفاوتها از مقوله مبانيت نيست، بلکه تغييري است در جهت غناي بيشتر، زيرا از دو فهرست يکي ديگري را تکميل ميکند.
امام صادق(ع)، در قطعه دوّم، نه از«چشمهها»و«بروج»، بلکه از«انوار»سخن ميگويد و از آن ميان چهل نور برميشکرد.اين انوار همه حق که ذکر آن در آيه اللّه نور السموات و الارض(نور، 35)آمده است نشأت ميکند و ميان مؤمنان به تفاوت تقسيم شده است؛ مؤمنان، بعضي کمتر و بعضي بيشتر، به تناسب حال خود، از آنها برخوردار ميشوند؛و تماميآنها تنها به مصطفي(ع)داده شده است:در حقيقت تنها اوست که شرايط عبوديت و محبّت را در خود متحقّق ساخته است.
نخستين اين انوار نور«حفظ قلب»و آخرين آنها نور«هويّت الهي»است.سي و هشت نور ديگر عبارت است از انوار خوف، رجاء، حبّ، تفکّر، يقين، تذکّر، نظم، علم، حيا، حلاوت ايمان، اسلام، احسان، نعمت، فضل، «آلاء»، کرم، لطف، قلب، احاطه، هيبت، حيرت، حيات، انس، استقامت، استکانت، طمأنينه، عظمت، جلال، قدرت، قوّت، الوهيّت، وحدانيّت، فردانيّت، ابديّت، سرمديّت، ديموميّت، ازليّت، بقاء، کلّيّت.
هر چند امام صادق(ع)ميگويد که همه انوار ناشي از انوار حقاند، با اين همه، در درون اين فهرست انوار دو مقوله ميتوان بازشناخت.بعضي از آنها به ساختار رواني مؤمن مربوطاند و از خود وجدان به عنوان موجبات«نوراني»که وجدان را از درون تحت تأثير قرار ميدهند سرچشمه ميگيرند.بنابراين، حفظ قلب، خوف و رجاء، حبّ، تفکّر، يقين، تذکّر، نظر به ياري نور علم و جز اينها«انوار»ياند که فعاليت وجدان مذهبي را، به عنوان وجدان انساني(که در ريشه خود به نور حق، يعني«نور السموات و الارض»، هدايت ميشود)تحت تأثير قرار ميدهد.
در مقابل، انوار ديگر رابطه بيواسطهتري با خدا دارند، از اين جهت که دسته از انوار انسان را از صفات خدا روشن ميکنند، يا درستتر بگوييم، از اين جهت کگه اين صفات الهي در انسان باز ميتابند و وجدان او را روشن ميکنند، مانند جسمي نوراني که در آينهاي باز ميتابد و آن را روشن ميکند.در ميان اين دسته از انوار ميتوان از انواري که مربوط به هيبت، عظمت، الوهيّت، وحدانيّت، فردانيّت، بقا و هويّت الهي است نام برد.هر يک از اين صفات«نور»ي است براي انسان، به اين معني که اين صفات انسان را درباره رابطهاش با خدا روشن ميکنند و هر بار رفتاري مناسب در برابر هر يک از اين صفات را به او القاء ميکنند.اين صفات ديگر متعلّق بحث و فحص، چنانکه در نزد متکلّمان عقلي مذهب ميبينيم، نيستند بلکه، به قول امام صادق(ع)، «مشرب»اند، يعني نوشيدنگاه اند که در آن عمل انساني، با يافتن نور خود، نحوه وجودي خود را نيز، که تحقّق خود در خدا با يافتن حقيقت خويش است(تحقّق بالحقّ)، مييابد.در اينجا نيز در تفسير منسوب به امام صادق(ع)سابقه تعليم روحاني بسياري پرباري را بازميشناسيم که بعدها اشکال مياني متعدّدي به خود ميگيرد، ولي ميتوان جوهر آن را در عبارت مشهور«تخلّق با خلاق اللّه»، يعني اتّصاف به صفات الهي، خلاصه کرد.
چنانکه گفتيم، امام صادق(ع)تنها محمد مصطفي(ع)را جامع جميع اين انوار ميداند: «او نور است و نور پروردگارش فرا راه اوست».ديگر مؤمنان بيش و کم از اين نور متمتّعاند و در خود اين يا آن صفت الهي را باز ميسازند.در صفحات بعد، بر سر شخصيّت پيمغبر(ص)، آن گونه که امام آن را معرفي ميکند، بازميگرديم.امّا در اينجا بايد بر سخنان او درباره مؤمنان درنگ کنيم.اما بارها بر وجود سلسله مراتبي ميان مؤمنان تأکيد کرده است، و اين فکري محوري در تصوّف اهل سنّت است.البته اسلام ساختاري از نوع ساختار کليسايي مبتني بر سلسله مراتب کشيشي نميشناسد.ولي امام جعفر صادق(ع)و پس از او اهل تصوّف ساختارهايي از نوعي سلسله مراتب مبتني بر معرفت وارد اسلام کردهاند.همچنانکه قرآن در عين حال عبارت و اشارت و لطايف و حقايق است، مؤمنان نيز، بر حسب آنکه به کدام يک از اين وجوه قرآن مربوط باشند، عوام، خواصّ، اوليا، و انبياء گفته ميشوند.عوام مؤمنان تنها لفظ قرآن را درمييابند و از«عبارت»يعني زيبايي بيان آن محظوظ ميشوند.نابراين، در اينجا بايد، نه از«معني»ظاهري قرآن، بلکه از ظواهر لفظ، يعني سبک بيان قرآن، سخن گفت. فراتر از عوام مؤمنان خواصّ جاي دارند که از عبارت به«اشارت»پي ميبرند؛اين بدان معني است که آنها در لفظ و سبک متوقّف نميمانند، بلکه، از طريق آنها، به چيز ديگري رهنمون ميشوند.اين چيز ديگر ممکن است تنها متعلّق معرفتي باشد و در اين صورت اشارهاي باشد به رمزي شناخته، ولي همچنين ممکن است لطيفهاي يا رمزي باشد حاصل تجربه دروني که مؤمن از قرائت قرآن کسب ميکند، مانند ميوهاي رازآميز که خداوند تنها به اولياء خود عطا ميفرمايد.و بالاخره، فراتز از همه«حقايق»است؛حقايق تأليفي است از متعلّق معرفت و تجربه دروني که در عين حال هم حقيقت است و هم واقعيّت:حقيقت لطايف و واقعيت اشارت.محمّد(ص)، که هم خاصّ است و هم وليّ، تنها کسي است که اسرار اين حقايق قرآني را ميداند؛او فوق خاصّان و اولياء است؛او پيامبر است.
اين سلسله مراتب مؤمنان را امام صادق(ع)در خود قرآن مييابد، نه تنها در آيهو ما منّا الاّ له مقام معلوم(صافاّت، 164)، بلکه همچنين و مخصوصا در آيهفمنهم ظالم لنفسه و منهم مقتصد و منهم سابق بالخيرات باذن اللّه(فاطر، 32).اما ميگويد:«همه«مؤمنان»و«اصفياء»، «با وجود تفاوت مقاماتشان»داخل در«جنّات عدن»(فاطر، 33)ميشوند.با اين همه، خدا نخست از «ظالمان به نفس خود»نام ميبرد تا نشان دهد که آنها جز به کرم او مقرّب درگاه او نتوانند شد، و ظلم هيچ اثري در انتخاب الهي(اصطفائيّة)ندارد.آن گاه نوبت«مقتصدين»ميرسد که ميان خوف و رجاء جاي دارند، و سپس به«سابقين»ميانجامد، براي اينکه کسي خود را از«مکر»خدا ايمن نپندارد. 64
اين متن از دو جهت مهمّ است.نخست از اين جهت که تفسير امام جعفر صادق(ع)در اينجا مبدأ تفصيلات متعدّد صوفيانه درباره موضوع طبقات سه گانه مؤمنان است.بايزيد بسطامي ميگويد:«ظالم در قلمرو علم است، مقتصد در قلمرو معرفت و سابق در قلمرو جذبه.»ترمذي ميگويد:«ايمان براي ظالم است، معرفت براي مقتصد و حقيقت براي سابق.»جنيد ميگويد:«ظالم خدا را براي خودش دوست دارد؛مقتصد او را براي خود او دوست دارد، و سابق خواست خود را در هر آنچه خدا براي او ميخواهد فنا ميکند.»65
از جهت ديگر، اهميّت تفسير امام جعفر صادق(ع)در اين است که مشابهتي ميان طبقات سه گانه مؤمنان و قواي سه گانه رواني، يعني نفس و قلب و روح، برقرار ميکند.ميگويد: «نفس ظالم است، قلب مقتصد است و روح سابق. 66 آن که با نفس خود به جهان نظر ميکند ظالم است؛آن که با قلب خود به آخرت نظر ميکند مقتصد است و آن که با روح خود به خدا نظر ميکند سابق است.»در اينجا نيز تأثير امام در صوفيه آشکار است.سلمي دو متن ذکر ميکند که گويندگان آنها معلوم نيست؛يکي از آنها ميگويد:«ظالم آن است که نفسش بر قلبش غلبه دارد؛مقتصد آن است که قلبش بر نفسش غلبه دارد؛و سابق آن است که نفس و قلبش تحت حفظ خداست»؛متن دوم نزديکتر به سخن امام جعفر صادق(ع)است:«ظالم نفس است، زيرا با خدا انس نميگيرد؛مقتصد قلب است، زيرا هر لحظه به رنگي درميآيد؛ سابق روح است که هرگز در نظاره الهي غايب نيست». 67
ميبينيم که تا چه اندازه تأثير امام جعفر صادق(ع)در متون صوفيانه مشهود است.امام چه در روش تفسير و چه در جفر و چه در تحليل ساختارهاي تجربه عرفاني استاد راستين تصوّف جلوهگر ميشود.از اوست که قرائت نوري از قرآن پديد ميآيد که گفتگويي است دائمي ميان تجربه شخصي و متن مقدّس قرآن.
ضميمه اهمّيّت نقش تفسير امام جعفر صادق(ع)را در نشأت اصطلاحات عرفاني اسلامي، به حدّ کفايت، در صفحات بالا نشان داديم.به سبب همين اهميت، در اينجا فهرست الفبايي الفاظ فنّي اين تفسير را به دست ميدهيم، و با اين کار از خواست قلبي لويي ماسينيون پيروي ميکنيم که در تحقيق خود توصيه ميکرد که بهترين روش براي مطالعه اصطلاحات عرفاني اين است که«خود به تأنّي و شکيبايي، با بررسي دقيق و مستقيم و مستوفي، واژهنامههايي
متجانس(براي هر نويسنده يک واژه نامه)فراهم آوريم»(ص 40).
الفاظ را به ترتيب الفبايي و بر اساس ريشههاي آنها تنظيم و عرضه کردهايم.شمارهها، به ترتيب، ارجاع به سورههاي قرآن و آياتي است که امام صادق(ع)تفسير کرده است؛نگاه کنيد به متن چاپ شده در«ملانژ»دانشگاه سن-ژوزف، بيروت، جلد هيجدهم، جزوه 4، 1968، ص 183 تا 230(اين متن در مجموعه آثار ابوعبدالرحمن سلمي، بخشهايي از حقائق التّفسير و رسائل ديگر، گردآوري نصر اللّه پورجوادي، جلد اوّل، مرکز نشر دانشگاهي، 1369، ص 21 تا 63، چاپ شده است-م.).
اثر اثر، شمع چشمه توحيد است، دوّم چشمه عبوديت و سرور به آن؛سوّم اخر چشمه اخلاص؛چهارم چشمه صدق؛پنج چشمه تواضع؛ششم چشم 24، 37؛33، 35؛35، 32؛39، 65؛43، 68؛57، 10.
ادب ادب، آداب، 9، 91؛53، 3.
ازل ازل، 1، 1؛8، 44؛30، 53، 50، 7؛55، 60؛68، 1؛93، 7؛112، 2؛ازليّة، 24، 35«51، 55؛68، 1؛78، 35؛112، 2.
اصل اصل، 7، 143؛7، 160؛اصول، 55، 11.
الف الف، 1، 1؛112، 2؛الفة، 15، 87؛تأليف، 112، 1-4.
اله اله، 1، 1؛الوهيّة، 4، 80؛24، 35؛122، 2.
الي آلاء، 1، 2؛24، 35؛51، 55.
امر امر، 2، 210؛3، 18؛9، 46؛20، 27؛53، 3؛اوامر، 43، 68؛56، 79؛ 61، 5.
امل، امل، 14، 26؛مأمول، 28، 22؛43، 68.
امّ امام، 66، 122؛22، 26؛امّة، 51، 55؛53، 10؛57، 10.
امن امن، 2، 125؛امان، 2، 125؛امين، 1، 7؛امانة، 13، 14؛14، 32؛اماني، 25، 72؛27، 34؛ايمان، 1، 1؛2، 284؛3، 97؛12، 94؛12، 100؛13، 39؛14، 1؛24، 35؛25، 61؛43، 68؛50، 7؛51، 55؛53، 8؛57، 3؛ 57، 10؛61، 5؛68، 4؛72، 12؛78، 36؛مومن، مؤمنون، 1، 1؛14، 32؛
20، 3؛24، 63؛27، 34؛35، 32؛37، 164؛40، 51؛41، 12؛51، 55؛ 68، 42؛104، 6.
انت انت(من حيث انت)، 18، 18؛20، 11.
انس انيس، 53، 11؛انس، 40، 16؛مؤانسة، 6، 122؛انس، 7، 160؛20، 3؛ 22، 26؛24، 25؛24، 27؛28، 29؛52، 1؛55، 11؛83، 27.- انّ انا(من حيث انا)، 18، 18؛20، 11؛انين، 27، 88.
اول آلة، 7، 31؛56، 73؛اوائل، 26، 50؛اوّل، 57، 3.
اون آيات، 11، 96؛12، 20؛17، 101؛18، 14؛28، 24؛30، 53؛مأوي، 28، 10؛68، 34.
اوب آن، 55، 11.
اهل اهل الحقائق، 3، 61.
ايد تأييد، 56، 33.
باء باء، 1، 1.
بحر بحر، 43، 71.
بخت تبختر، 27، 63.
بدء بدء، 1، 1؛3، 150؛بدايات، 20، 33؛ابداء(تولية-)، 7، 196؛ابتداء، 30، 17؛30، 53؛78، 36؛مبادي، 47، 3.
بدع بدائع، 1، 3؛6، 79؛12، 20؛بدعة، 14، 1.
بدن بدن، 2، 125.
بدو بوادي، 55، 11.
برء باري، 50، 7و- برج برج، بروج، 25، 61.
برّ برّ، 1، 2؛2، 210؛3، 92؛17، 105؛19، 8؛22، 28؛25، 74؛27، 61؛ 69، 38.
بستن بستان، بساتين، 24، 37.
بسط انبسطا، 3، 200؛7، 143؛24، 35؛25، 7.
بشر بشريّة، 7، 142؛7، 143؛18، 18؛25، 20؛51، 55؛بشارة، 61، 13.
بصر بصر، 1، 3؛50، 7؛ابصار، 1، 1؛بصيرة، 35، 1.
بطل باطل، 3، 76؛61، 5.
بطن باطن، 1، 3؛3، 159؛25، 71؛40، 51؛57، 3؛71، 12.
بعد بعد، 15، 72.
بغض بغض، 13، 39.
بقي بقاء، 1، 1؛18:46؛20، 11؛24، 35؛83، 24؛112، 3؛باقي، 7، 143؛16، 96؛18، 46؛43، 71؛ابقاء، 85، 13.
بلي بلاء، 1، 2؛20، 115؛21، 83؛26، 50؛90، 4.
بوب باب، 1، 1.
بون مباينة، 7، 143؛10، 58.
بهو بهاء، 1، 1.
بيت بيت، 2، 125.
بيع مبايعة، 4، 125.
بين بيان، 3، 138؛14، 1؛25، 7.
تبع متابعة، 25، 72؛35، 28؛98، 8.
تمّ اتمام، 53، 3.
توب تائب، 25، 7؛56، 73؛توبة، 10، 57؛37، 164.
ثبت اثبات، 13، 39؛ثبات، 17، 101؛18، 18؛38، 20.
ثمر ثمار، 55، 11.
ثوب ثواب، 24، 37؛41، 31.
جبر جبروت، 20، 11؛22، 2؛مجبور، 12، 92.
جحم جحيم، 83، 13.
جرح جوارح، 6، 59؛33، 35؛41، 12؛43، 68.
جرد تجريد، 3، 159.
جزي جزاء، 55، 60.
جسد اجساد، 9، 111.
جلس مجلس، 56، 19.
جلي جلال، 1، 1؛1، 2؛24، 35؛25، 63؛تجليل، 7، 143؛30، 40؛53، 1؛ 57، 3.
جمد جامد، 27، 88.
جند جنود، 9، 40.
جنس جنس، 9، 128؛اجناس، 20، 124.
جنّ جنّة، 20، 115؛35، 32؛43، 71؛68، 34؛78، 36؛جنان، 20، 121؛ جنان، 20، 121.
جوب جواب، 28، 29؛40، 16
جود جود، 51، 55.
جور مجاورة، 56، 33.
جوز تجاوز، 78، 36.
جهد مجاهدة، 29، 69.
جهل جهل، 2، 32؛13، 39؛51، 55؛جاهليّة، 48، 26؛مجهول، 51، 55.
جهنم جهنّم، 106، 6.
حبّ حبّ، 52، 1؛حبيب، 2، 92؛4، 125؛48، 2؛53، 8؛10، 11؛احبّاء، 52، 1؛محبّة، 3، 68؛4، 125؛7، 160؛9، 111؛12، 94؛12، 100؛13، 39؛
14، 32؛16، 12؛17، 80؛17، 101؛24، 35؛25، 61، 26، 50؛27، 61؛37، 103؛43، 68؛53، 18؛93، 7؛104، 6؛محبّ، 3، 76؛20، 30؛ 26، 50؛112، 2.
حجب حجب، 53، 8؛حجاب، 15، 72؛68، 34؛76، 21؛محجوب، 24، 30؛ حجز محتجب، 1، 1.
حدّ حاجز، 27، 61.
حدّ، 7، 142؛25، 61؛37، 164؛43، 71؛48، 9؛53، 9؛حدود، 53، 9.
حدث حدث، 16، 96.
حرف احرف، 1، 1؛حروف(مقطوعة)، 3، 1؛112، 1-4.
حرک حرکة، 18، 30؛حرکات، 46، 13.
حرم خرمة، 19، 52؛24، 63؛35، 28؛35، 32؛56، 79؛احترام، 25، 7؛
محارم، 24، 30.
حزن حزن، 43، 68.
حسب حساب، 68، 42.
حسّ حواسّ، 112، 2»112، 1-4.
حسن حسنة، 28، 10؛احسان، 24، 35؛25، 61؛55، 60، محسن، 9، 91.
حضر حضرة، 6، 122؛19، 85؛26، 62؛55، 11؛78، 35؛حضور، 76، 21.
حظّ حظّ، 12، 20؛14، 32؛16، 12؛24، 35؛26، 50.
حظو حظوة، 38، 25.
حفظ حفظ القلب، 24، 30؛24، 35.
حق حق، 3، 1؛3، 92؛3، 159؛3، 200؛4، 1؛6، 79؛7، 160؛7، 196؛9، 46؛12، 20؛13، 14؛17، 105؛18، 14؛18، 18؛18، 101؛19، 93؛ 20، 11؛21، 83؛22، 26؛22، 28؛24، 30؛24، 35؛24، 39؛25، 63؛ 25، 71؛26، 62؛27، 88؛29، 69؛30، 53؛35، 28؛35، 32؛36، 1؛ 46، 30؛47، 3؛47، 19؛50، 7؛52، 7؛53، 3؛53، 8؛55، 11؛56، 33؛ 61، 5؛68، 34؛حقيقة، 2، 210؛3، 18؛9، 25؛9، 111؛12، 19؛18، 18؛24، 37؛49، 13؛112، 2؛حقائق، 1، 1؛3، 61؛7، 143؛13، 27؛ 56، 19؛112، 1-4؛حقوق، 56، 79؛تحقيق، 3، 61؛7، 160؛41، 31؛ 46، 30؛57، 3؛متحقّق، 12، 94.
حکم حمکم، 5، 1؛حکمة، 16، 125.
حلّ حلال، 8، 69؛حلول، 19، 8؛محلّ، 3، 20؛13، 14؛17، 101؛20، 11؛ 24، 35؛48، 2؛52، 48؛53، 1.
حلي حلاوة، 1، 2؛7، 160؛24، 35؛حيلة، 30، 53.
حمد حمد، 1، 2؛39، 29؛39، 74.
حمل احتمال، 52، 48.
حمي حميّة، 48، 26.
حوط حياطة، 18، 18؛احاطة، 1، 1؛24، 35.
حول حال، 3، 39؛3، 68؛4، 125؛24، 35؛25، 20؛52، 48؛53، 37؛احوال، 3، 31؛13، 11؛18، 18؛19، 8؛26، 80؛47:3؛68، 34.
حير حيرة، 24، 35.
حين حين، 8، 44.
حيّ حيات، 6، 122؛8، 24؛9، 111؛16، 97؛24، 35؛37، 103؛42، 9؛53، 44؛حياء، 24، 35؛تحيّة، 1، 2.
خبت مخبت، 22، 34.
ختم خاتمة، 3، 28.
خدم خدمة، 1، 1؛2، 158؛3، 191؛9، 128؛21، 89؛22، 26؛35، 28؛37، 164؛41، 12؛42، 9؛61، 5؛71، 12؛82، 6.
خذل خذلان، 41، 44.
خشع خشوع، 73، 20؛تخشّع، 25، 63.
خشي خشية، 35، 28.
خصّ خواصّ، 1، 1؛17، 105؛خصوص، 5، 1؛خصائص، 10، 25؛25، 7؛ تخصيص، 15، 42؛اختصاص، 4، 1؛25، 7؛30، 53.
خصل خصال، 5، 1.
خطب خطاب، 17، 101؛18، 14؛18، 101؛20، 11؛20، 18؛20، 33؛28، 29؛50، 7؛52، 48؛مخاطب، مخاطب، 20، 11؛مخاطبة، 36، 1.
خطر خاطر، 24، 30؛خطرة، 12، 20؛خواطر، 6، 79؛24، 30.
خفي خفاء، 112، 2.
خلص خالص، 3، 35؛اخلاص، 7، 160؛19، 52؛20، 82؛27، 61؛35، 32.
خلف مخالفة، 2، 158؛7، 157؛42، 9؛53، 32؛53، 44؛مخالفون، 14، 52؛ 22، 26.
خلق خلق، 1، 2؛3، 39؛3، 159؛9، 128؛13، 14؛15، 42؛16، 125؛24، 63؛25، 20؛27، 164؛93، 11؛خليقة، 51، 24؛خلقة، 4، 1؛15، 42؛ 25، 7؛خلق، 3، 39؛24، 63؛25، 63؛33، 35؛مخلوق، 9، 128؛43، 71.
خلّ خليل، 51، 24؛خلّة، 4، 125؛14، 35.
خلو خلوة، 7، 160.
خوف خوف، 10، 107؛22، 34؛24، 35؛25، 61؛32، 16؛35، 32؛43، 68؛ خائفون، 20، 3؛مخافة، 43، 68و
خون خيانة، 13، 14.
خير خير، 15، 19؛اختيار، 38، 35.
خيل خيال، 7، 143؛خيلاء، 25، 63.
دلّ دبيب(النّمل)، 27، 50.
دبر ادبار، 53، 3؛تدبير، 12، 67؛تدابير، 2، 112.
درج درجة، 3، 68؛درجات، 13، 14؛استدراج، 85، 13.
درک درک، 1، 1؛47، 19؛112، 2؛ادراک، 1، 1؛13، 27.
دعو داعي، 13، 14؛30، 53؛33، 46؛دعوة(عامّة)، 10، 25؛33، 46؛ دعاوي، 3، 61؛64، 9؛دعاء، 2، 125؛16، 125؛18، 14؛30، 53؛33، 35؛دواعي، 10، 58؛13، 14.
دليل، 108، 1؛112، 2؛دلالة، 6، 59؛93، 9؛استدلال، 50، 7.
دلّ دنوّ، 37، 164؛53، 8؛53، 9؛
دنو دنيا، 27، 36؛33، 35؛35، 32؛57، 10.
دنأ دنائة، 26، 127.
دور دار(الباقية)، 43، 71؛دار(السّلام)، 112، 2؛مداراة، 4، 59.
دوم دوام، 25، 61؛112، 2؛ديموميّة، 1، 2؛3، 1؛24، 35.
دهش دهش، 20، 11.
دين دين، 1، 1؛1، 2؛17، 80.
ذکر ذکر، 1، 1؛7، 143؛13، 39؛24، 37؛48، 2؛51، 55؛52، 1؛78، 35؛ 94، 4؛94، 7؛104، 6؛ذکري، 51، 55؛ذاکر، 76، 1؛اذکار، 18، 24؛ تذکير، 30، 53؛تذکّر، 24، 35؛تذکار، 26، 80؛مذکور، 78، 35.
ذلّة، 9، 25؛10، 58؛ذليل، 19، 93؛تذلّل، 40، 66.
ذنب ذنوب، 68، 34.
ذوت ذات، 17، 80.
ذوق ذوق، 1، 3.
رأف رأفة، 9، 128.
رأي رؤيا، 3، 191؛7، 143؛13، 38؛18، 18؛26، 80؛53، 11؛61، 13؛ رياء، 9، 37؛51، 56.
ربّ ربّ، 7، 143؛16، 12؛18، 110، 24، 35؛28، 22؛29، 69؛42، 23؛ 53، 8؛57، 10؛94، 7؛ربّانيّة، 18، 18؛ربوبيّة، 13، 191؛4، 80؛30، 40؛47، 19، 94، 4.
رتب مرتبة، 7، 160؛مراتب، 3، 31.
رجع رجوع، 25، 71؛مرجع، 25، 71.
رجو، رجاء، 10، 107؛24، 35؛25، 61؛35، 32.
رحم رحيم، 1، 1؛رحمن، 1، 1؛1، 3؛15، 87؛رحمة، 1، 1؛9، 128؛10، 58؛ 12، 94؛20، 3؛22، 34؛51، 55؛56، 30؛68، 42؛78، 36؛93، 9.
رزق رزق، ارزاق، 1، 1؛1، 3؛4، 9؛18، 30؛53، 32.
رسل رسول، رسل، 24، 63؛25، 7؛25، 20؛26، 127؛37، 164؛40، 51؛ 43، 68؛48، 2؛رسالة، 2، 125؛4، 80؛5، 3؛30، 53؛46، 9؛94، 4.
رسم رسم، 7، 142؛رسوم، 7، 142؛مرسومات، 46، 30.
رشد رشد، 4، 64؛5، 1؛33، 46.
رضي رضا، 3، 18؛4، 125؛7، 160؛9، 100؛10، 57؛17، 80؛29، 69؛48، 2؛57، 10؛98، 8؛مرضاة، 18، 30.
رعي رعاية، 6، 59؛7، 196؛18، 17؛18، 18؛26، 62.
رفع رفعة، 4، 1.
رکن رکن، 48، 2؛ارکان، 3، 18.
روح روح، 2، 158؛27، 88؛29، 69؛35، 32؛ارواح، 3، 200؛25، 63؛26، 50؛40، 16؛راحد، 10، 57؛ريح، 12، 94؛روائج، 6، 122؛83، 27.
رود ارادة، 2، 222؛5، 1؛12، 31؛ارادات، 220726؛57، 10؛مريد، 1، 1؛ مراد، 1، 1؛مرادات، 27، 34.
روض رياضة، 24، 37؛55، 11.
روي رواية، 6، 59.
ريب، ريب، 18، 84؛ريبة، 18، 84؛ارتياب، 53، 8.
زجر زجر، 53، 3.
زعج انزاعاج، 27، 88.
زلف زلفة، 38، 25.
زلّ زلاّت، 78، 36.
زود زيادة، 28، 24؛زوائد، 27، 61.
زور زور، 25، 72؛زيادة، 83، 24.
زين زينة، 21، 89؛71، 12.
سأل مسئلة، 50، 7؛78، 36.
سبّ سبب، اسباب، 18، 84؛26، 62؛مسببّ، 18، 84.
سبح تسبيح، 2، 32؛20، 33؛57، 1.
سبق سبق، 53، 32؛سابق، 1، 2؛9، 100؛12، 92؛19، 8؛35، 32؛51، 55؛ 53، 32؛سابقة، 3، 28.
سبل سبيل، 18، 30؛24، 39؛28، 22؛33، 46؛61، 5.
ستر استار، 2، 210؛استتار، 30، 40؛53، 1؛مستور، 1، 1؛
سجد سجدة، 21، 83؛سجود، 7، 120؛68، 42.
سحر سحرة، 26، 50.
سخط سخط، 38، 78.
سخو سخاء، 7، 160.
سدد سدرة المنتهي، 7، 143.
سرب سراب، 24، 39.
سرج سراج، 33، 46.
سرّ سرّ، 1، 1؛3، 138؛4، 59؛12، 19؛12، 20؛12، 94؛14، 35؛20، 27؛ 25، 20؛27، 21؛28، 10؛53، 10؛73، 12؛76، 21؛اسرار، 3، 31؛21، 20؛12، 111؛13، 11؛14، 32؛17، 105؛24، 37؛25، 20؛26، 220؛ 55، 11؛سرائر، 10، 25؛10، 27؛24، 39؛سرور، 7، 160؛12، 93؛76، 21.
سرمد سرمديّة، 24، 35؛112، 3.
سعد سعادة، 13، 39؛30، 53؛53، 32.
سعي سعي، 18، 30؛55، 11.
سفر سفير، 9، 128.
سکن سکينة، 7، 160؛15، 87؛25، 63؛سکون، 53، 8؛استکانة، 24، 35.
سلط سلطان، 22، 2.
سلک سلوک، 47، 3.
سلم اسلام، 1، 2؛2، 284؛24، 35؛25، 61؛50، 7؛78، 36؛سلام، 1، 2؛10، 25؛112، 2؛مسلم، 2، 128؛تسليم، 10، 57؛28، 10.
سمع سمع، 1، 3؛3، 79؛50، 7؛سماع، 18، 101؛سميع، 26، 220؛سمعة، 51، 56.
سمو اسم، 1، 1؛4، 125؛112، 2؛اسم اللّه الاعظم، 15، 87؛اسماء، 1، 1.
سنّ سنّة، 4، 59؛14، 1؛20، 82؛سنن، 18، 101؛24، 63.
سني سناء، 1، 1.
سوء سيّئة، 28، 10.
سود سيّد، 36، 1؛48، 2.
سوس سياسة، 6، 59.
سوف مسافة، 7، 143.
سوي سوي، 3، 76؛3، 102؛3، 138؛4، 125؛6، 153؛12، 20؛13، 9؛20، 11؛24، 37؛25، 71؛28، 24؛39، 65؛40، 16؛53، 1؛53، 8؛33، 10؛ 76، 21؛78، 35؛104، 6؛108، 1.
شبح شبح، 20، 11.
شتّ شتات السّرّ، 27، 21؛شتات الهمّ، 29، 21.
شجر اشجار، 55، 11.
شدّ شدّة، 90، 4؛شدائد، 68، 42.
شرب شراب، 76، 21؛مشرب، 24، 35.
شرّ شرّ، 15، 9.
شرط شرط، 25، 20.
شرع شريعة، 3، 68؛53، 3؛شراتع، 3، 68؛48، 2.
شرک، شرک، 7، 157.
شطن شيطان، 3، 19؛61، 5.
شغل شاغل، 6، 79؛اشتغال، 25، 20؛39، 30.
شفع شفاعة، 22، 34؛53، 10؛108، 1؛شفيع، 48، 2؛50، 7.
شفق شفقة، 12، 94؛15، 87.
شفي شفاء، 10، 57؛41، 44.
شقي شقاوة، 13، 39؛53، 32؛اشقياء، 24، 63.
شکر شکر، 1، 2؛7، 120؛19، 8.
شکّ شکّ، 13، 39؛53، 8.
شکو شکوة، 21، 83.
شمل شمال، 18، 17.
شمّ شمّ، 1، 3.
شور اشارة، 1، 1؛3، 1؛3، 61؛5، 3؛27، 34؛112، 1-4.
شوق شوق، 22، 34؛25، 61؛مشتاق، 22، 34؛27، 88.
شهد شهادة، 2، 125؛3، 18؛5، 1؛78، 35؛شواهد، 26، 50؛شهود، 22، 28؛ 53، 18؛مشهد(اهل ال-)، 19، 85؛22، 28؛55، 11؛مشاهدة، 3، 191؛ 3، 200؛7، 143؛10، 57؛13، 11؛14، 35؛17، 80؛18، 18؛18، 84؛ 19، 85؛20، 82؛25، 20؛26، 50؛26، 62؛37، 164؛41، 31؛46، 9؛ 52، 48؛56، 19؛68، 34؛83، 13؛94، 1.
شهو شهوة، 6، 122؛10، 58؛12، 20؛14، 26؛43، 71.
شئ مشيئة، 5، 1؛12، 100؛50، 7؛51، 55؛112، 3.
صبر صبر، 4، 59؛16، 127؛21، 83؛52، 48.
صحب صحبة، 2، 201؛19، 52؛24، 39.
صدر صدر، 28، 10؛صدور، 10، 57؛26، 62.
صدق صدق، 4، 9؛7، 160؛16، 97؛17، 80؛18، 14؛29، 68؛38، 20؛53، 37؛54، 55؛112، 2؛اهل الصّدق، 3، 200؛صادق، 33، 35؛78، 35؛ 112، 2؛صادقون، 26، 114؛صدّيق، صدّيقون، 3، 31؛12، 19؛18، 101؛35، 28؛تصديق، 3، 18.
صعق صعق، 7، 143.
صفو صفاء، 2، 158؛10، 57؛73، 12؛اصفياء، 35، 32.
اصطفائيّة، 35، 32.
صلح صلاح، 3، 28؛25، 61.
صلو صلاة، 29، 45.
صمد صمد، 112، 2؛صمديّة، 3، 18.
صنع صنع، 1، 2؛6، 79؛17، 105؛18، 84؛69، 38.
اصطناع، 17، 101؛20، 33.
صور صورة، 9، 128؛95، 4.
ضدّ اضداد، 14، 52.
ضرع تضرّع، 6، 122.
ضعف ضعف، 9، 25؛13، 39؛18، 18.
ضمر ضمير، 28، 10؛ضمائر، 26، 220.
ضيق ضيق، 18، 30.
طرق طريق، 4، 64؛4، 125؛6، 153؛13، 14؛24، 35؛46، 30؛47، 3؛61، 5.
طلب طلب، 18، 30.
طلع اطّلاع، 7، 143؛25، 63؛مطالعات، 29، 45؛94، 1.
طمع طمع، 32، 16؛اطماع، 26، 127.
طمن طمأنينة، 24، 35؛25، 63.
طوع طاعة، طاعات، 2، 125؛3، 200؛6، 122؛9، 128؛19، 8؛25، 74؛51، 55؛53، 32.
طهر طاهر، 59، 23؛طهارة، 3، 138.
طيب طيّب، 8، 69.
ظلم ظلم، 35، 32؛ظالم، 35، 32؛ظلمات، 3، 61؛14، 1؛24، 39؛27، 61؛ 41، 44.
ظنّ 1، 3؛حسن الظنّ، 43، 68.
ظهر ظاهر، 1، 3؛3، 159؛4، 125؛12، 30؛24، 30؛25، 7؛25، 20؛25، 71؛40، 51؛57، 3؛71، 12؛ظواهر، 1، 1؛ظهور، 57، 3؛اظهار، 53، 3؛ 57، 1؛112، 2.
عبد عبد، 3، 35؛3، 92؛7، 143؛8، 53؛9، 46؛16، 12؛24، 30؛24، 35؛ 29، 69؛35، 32؛51، 55؛53، 9؛68، 42؛78، 36؛معبود، 1، 1؛ عبادات، 35، 28؛عبوديّة، 7، 143؛7، 160؛15، 42؛24، 35؛33، 46.
عبر عبارة، 1، 1.
عجب عجب، 9، 25؛عجائب، 15:28؛17، 105.
عجز عجز، 7، 143؛9، 25.
عدل عدل، 5، 18؛56، 30؛68، 42.
عدن معدن، 28، 10؛40، 66.
عدو اعداء، 28، 35؛85، 13.
عذب عذاب، 3، 19.
عذر اعتذار، 6، 122.
عرج معراج، 17، 1؛48، 2.
عرش عرش، 27، 88.
عرض اعراض، 6، 153؛53، 44.
عرف عارف، عارفون، 1، 1؛2، 158؛13، 9؛14، 35؛22، 26؛39، 74؛56، 73؛112، 2؛معروف، 3، 110؛25، 61؛معرفة، 1، 2؛1، 3؛2، 125؛2، 158؛7، 143؛7، 160؛8، 24؛10:57؛10، 58؛12، 20؛12، 94؛12، 100؛13، 39؛14، 32؛15، 42؛16، 12؛16، 97؛17، 70؛17، 80؛
25، 61؛27، 34؛27، 61؛43، 68؛51، 55؛51، 56؛53، 1؛53، 8؛53، 44؛55، 11؛56، 33؛80، 7؛83، 13؛93، 7؛104، 6؛112، 2؛تعريف، 4، 1.
عزّ عزّ، 22، 2؛عزّة، 20، 11؛40، 66.
عزم عزم، 11، 112.
عشق عشق، 12، 30.
عصم عصمة، 2، 210؛12، 67؛41، 44؛51، 55.
عصي عصاة، 37، 164؛معصية، 3، 200؛14، 26؛51، 55؛73، 36.
عضو اعضاء، 7، 31.
عطف عطف، 24، 35.
عطو عطاء، 78، 36.
عظم عظمة، 24، 35؛تعظيم، 25، 63.
عقب عاقبة، 1، 1؛3، 150؛عقبي، 53، 10.
عقد عقد، 38، 20.
عقل عقل، 1، 3؛7، 143؛7، 160؛13، 39؛25، 61؛27، 61؛50، 7؛عقول، 56، 19؛112، 2؛112، 3.
معقول، 112، 3.
علج معالجة، 52، 48.
علق علائق، 20، 12؛متعلّق، 19، 23.
علّ علل، 47، 19.
علم علم، 1، 7؛7، 143؛13، 39؛15، 28؛19، 52؛24، 35؛51، 55؛68، 42؛علوم، 12، 20؛112، 3؛علماء، 35، 28؛عليم، 26، 220؛اعلام، 13، 39؛معلومات، 46، 30؛علامات، 19، 52؛53، 18؛112، 2.
عمد اعتماد، 6، 122؛12، 67و
عمل عمل، 19، 8؛19، 52؛اعمال.2، 32.13، 39؛29، 45؛41، 31؛42، 23؛معاملة، 9، 111.
عمّ عوام، 1، 1.
عني عناية القديمة، 7، 120؛7، 196؛9، 100؛12، 100؛51، 55؛ 68، 42؛98، 8 معني، 4، 125؛112، 1-4؛معاني، 7، 143؛18، 18؛18، 84؛57، 3.
عوض عوض، 8، 17؛اعواض، 29، 45؛41، 31.
عون معاونة، 25، 74.
عهد عهد، 3، 76؛4، 59؛14، 1.
عيب عيب، 59، 23؛عيوب، 33، 46؛59، 23.
عين عين، اعين، 3، 79؛7، 143؛20، 12؛20، 121؛22، 34؛43، 71؛53، 9؛112، 2؛عيون، 7، 160؛معاينة، 7، 143؛76، 21.
غرق استغراق، 1، 1.
غضب غضب، 22، 34.
غضّ غضّ، 24، 30.
غطّ غطاء، 68، 34.
غفل غفلة، 2، 210؛10، 58؛13، 39؛15، 72؛24، 30؛37، 164؛غفلات، 78، 36.
غيب غيب، 112، 1-4؛غيوب، 3، 79؛مغيب، 2، 210.
غير اغيار، 18، 24؛24، 39؛43، 68؛51، 49.
غيّ عاية، 53، 8.
فأد فؤاد، 22، 26؛28، 10؛افئدة، 14، 35؛14، 37؛104، 6.
فتن فتنة، 64، 15.
فتو فتوّة، 51، 24.
فخر فخر، 25، 63.
فرح فرح، 40، 66.
فرد فرد، 1، 1؛112، 1-4؛فردانيّة، 3، 1؛24، 35؛78، 35؛تفريد، 18، 46؛ متفرّد، 1، 1.
فرس فراسة، 19، 23.
فرع فروع، 55، 11.
فرغ فراغ، 94، 7.
فرض فرض، 24، 30؛فرض الفرض، 24، 30؛فريضة، 7، 31؛16، 96؛24، 63؛43، 68.
فسح فسحة، 18، 30.
فسر تفسير، 1، 1.
فصل انفصال، 29، 69.
فضل فضل، 5، 18؛10، 58؛19، 8؛20، 33؛24، 35؛26، 80؛46، 9؛56، 30؛تفضّل، 35، 32.
فطر فطرة، 7، 143.
فعل فعل، 53، 37؛112، 2؛افعال، 16، 96؛26، 80؛41، 31.
فقر فقر، 18، 14؛28، 24؛فقير، 19، 93؛28، 24؛فقراء 2، 212؛افتقار، 9، 25؛29، 69.
فکر تفکّر، 12، 30.
فلح فلاح، 3، 200.
فني فناء، 1، 1؛7، 143؛8، 17؛20، 11؛فاني، 7، 143؛16، 96؛25، 61.
فوض تفويض، 7، 160.
فهم فهم، 1، 1؛1، 3؛1، 7؛112، 1-4؛فهوم، 112، 3.
فيد فوائد، 17، 105.
قبض قبضة، 25، 20؛26، 62؛76، 21.
قبل قبلة، 2، 125.
قدر قدر، 13، 39؛53، 32؛قدرة، 12، 19؛12، 100؛15، 28؛16، 125؛18،
18؛24، 35؛50، 7؛51، 55؛57، 3؛112، 3؛قادر، 50، 7؛مقدور، 53، 32.
قدس قدس، 1، 2؛28، 29؛قدّوس، 59، 23؛تقديس، 2، 32.
قدم قديم، 16، 96؛عنايد القديمة، 7، 120؛51، 55.
قرء قرآن، 15، 87؛20، 3؛41، 44؛59، 23.
قرب قرب، 3، 68؛3، 92؛6، 122؛42، 23؛53، 2؛53، 8؛83، 27؛قربة، 5، 35؛52، 1؛53، 3؛قريب، 53، 11؛93، 9؛اقتراب، 52، 1؛90، 15؛ مقّرب، 19، 52؛28، 9.
قصد قصد، 4، 64؛مقتصد، 35، 32.
قضي قضاء، 1، 2؛8، 44؛12، 67؛12، 92.
قطع قطيعة، 14، 35؛21، 83؛43، 68؛انقطاع، 53، 1؛منقطع، 49، 13.
قلب قلب، قلوب، 2، 125؛2، 128؛3، 79؛3، 97؛3، 102؛6، 59؛6، 79؛6، 153؛7، 143؛8، 24؛9، 111؛12، 30؛12، 94؛13، 9؛14، 1؛14، 32؛ 14، 52؛16، 12؛17، 105؛18، 17؛19، 23؛19، 52؛20، 82؛20، 121؛22، 34؛24، 30؛24، 35؛24، 39؛24، 63؛25، 61؛27، 34؛ 27، 61؛27، 88؛28، 10؛28، 22؛28، 35؛33، 35؛35، 32؛37، 103؛43، 68؛46، 9؛50، 7؛52، 1؛53، 8؛53، 10؛53، 44؛55، 11؛ 61، 5؛73، 20؛104، 6؛108، 1؛112، 2.
قنط قنوط، 24، 35.
قنع قناعة، 3، 18؛قنوع، 38، 35.
قوم مقام، 2، 125؛3، 68؛7، 143؛7، 160؛16، 97؛17، 1؛20، 11؛20، 27؛35، 32؛37، 164؛قيام الحقّ، 3، 1؛18، 14؛قائم مع اللّه، 24، 35؛ اقامة(تولية-)، 7، 196؛مقيم، 2، 128؛استقامة، 3، 159؛24، 35؛46، 13.
قوي قوّة، 9، 25؛13، 39؛17، 80؛اقوياء، 56، 73.
کبر تکبّر، 11، 96؛کبرياء، 22، 2؛25، 63؛تکبير، 20، 33.
کتم کتمان السّرّ، 4، 59.
کرم کرم، 19، 8؛24، 35؛26، 80؛35، 32؛51، 55؛کرامة، 1، 1؛15، 87؛ 28، 24؛29، 69؛39، 30؛کريم، 49، 13؛54، 55؛78، 36؛مکرّم، 51، 24.
کسل کسل، 14، 26.
کشف کشف الغطاء، 68، 34.
کفر کفر، 3، 97؛13، 14؛13، 39؛14، 1؛کفران، 10، 13؛کفّار، 18، 18؛ 37، 164؛64، 9؛کافرون، 104، 6.
کلأ کلاية، 26، 62.
کلّ کلّيّة، 24، 35؛28، 22.
کلم کلام، 7، 142؛7، 143؛17، 101؛18، 101؛20، 11؛20، 33؛28، 22؛ 59، 23؛112، 2 کليم، 26، 62؛مکلّم، متکلّم، 20، 11.
کنّ مکنون، 17، 105؛کناية، 5، 1.
کنه کنه الکان، 57، 3.
کون کون، 24، 30؛57، 3؛اکوان، 3، 35؛9، 116:20، 124؛49، 13؛68، 1؛ 76، 21؛مکوّنات، 40، 16.
کأس کؤوس، 83، 27.
کيف کيفيّة، 1، 1؛53، 8؛112، 3.
لجأ الجاء، 40، 66.
لحد ملحدون، 56، 30.
لحظ ملاحظة، 18، 84؛24، 37؛25، 20.
لذّ لذّة، 43، 71؛83، 24؛التذاذ، 20، 115؛26، 50؛52، 1؛تلذّذ، 56، 33.
لسن لسان، 2، 125؛6، 59؛9، 111؛20، 27؛64، 9.
لطف لطف، 1، 2؛2، 210؛12، 100؛53، 8؛57، 3؛لطائف، 1، 1؛12، 20؛ 17، 105.
لغو لغو، 78، 35.
لفظ لفظ، 112، 2.
لقي لقاء، 10، 57؛22، 34؛39، 65.
لمس لمس، 1، 3.
لوح لوح، 1، 1؛الواح، 17، 101.
لون لون، الوان، 55، 11.
لهم الهام، 4، 1.
ليل ليلة الظّلماء، 27، 50.
مأي مائيّة، 1، 1؛53، 37.
مجد مجد، 1، 1؛1، 2.
محن محنة، 12، 94.
محو محو، 13، 39.
مرو مروّة، 2، 158.
مکر مکر، 27، 50؛35، 32.
مکن تمکين، 7، 143؛57، 3.
ملک ملک، 1، 1؛1، 2؛22، 34؛69، 38؛112، 2؛مالک، 1، 1؛مملکة، 1، 1؛ ملکوت، 50، 7؛ملائکة، 16، 12؛37، 164؛41، 31.
موت موت، 85، 13؛ميّت، 39، 30؛42، 9؛53، 44.
نبأ نبي، انبياء، 1، 1؛3، 37؛3، 68؛4، 59؛16، 127؛18، 101؛22، 2؛25، 20؛27، 36؛37، 164؛46، 9؛48، 2؛نبوّة، 1، 1؛4، 80؛12، 31؛14، 35؛15، 87؛33، 46؛46، 9.
نبه انتباه، 10، 58.
نجم نجم، 53، 1.
نجو نجّي، 53، 11؛مناجاة، 13، 11؛14، 1.
نحز نحيزة، 35، 1.
ندو نداء، 5، 1؛18، 14؛20، 11.
نذر انذار، 14، 52؛منذر، 30، 53.
نزل منازل، 4، 1.
نزه منزّه، 1، 1.
نسک مناسک، 3، 68.
نسي نسيان، 51، 55.
نطق ناطق، 53، 3.
نظر نظر، 14، 32؛22، 34؛24، 30؛24، 35؛28، 10؛43، 71؛54، 55؛78، 36؛83، 24؛نظرة، 12، 20.
نعت نعت، 9، 128؛20، 11؛نعوت، 16، 96.
نعم نعمة، نعم، 1، 2؛8، 53؛10، 13؛19، 8؛30، 115؛24، 35؛39، 29؛48، 2؛نعماء، 1، 2؛51، 55؛منعم، 1، 2؛20، 115؛ناعم، 15، 87؛20، 115؛ 20، 121؛43، 71؛82، 13.
نفس نفس، 2، 128؛2، 158؛3، 19؛7، 143؛8، 17؛13، 14؛13، 27؛14، 26؛15:28؛18، 17؛21، 83؛22، 26؛25، 63؛25، 72؛27، 61؛27، 88؛28، 10؛29، 69؛33، 46؛35، 32؛42، 9؛43، 71؛51، 24؛23، 44؛83، 13؛نفوس، 112، 1-4؛نفسيّة، 7، 143.
نفع منافع، 22، 28.
نفق منافقون، 42، 9؛64، 9.
نفل نوافل، 16، 96؛
نکر نکرة، 13، 39.
نور نار، 14، 26؛28، 29؛83، 13؛104، 6؛نور، 1، 2؛3، 138؛6، 122؛14، 1؛17، 105؛19، 85؛24، 25؛27، 88؛28، 29؛61، 5؛68، 1؛108، 1؛ انوار، 1، 1؛3، 61؛20، 11؛24، 35؛27، 61؛28، 29؛53، 1؛53، 37؛ 71، 12.
نهي نهي، 3، 18؛20، 115؛53، 3؛نهاية، 1، 1؛4، 1؛22، 26؛25، 61؛43،
71؛تناهي، 22، 26؛47، 3؛انتهاء، 30، 17؛78، 36.
وثق ثقة، 7، 160؛9، 40؛34، 10؛ميثاق الاوّل، 3، 76.
وجد وجود، 13، 27؛18، 84؛ايجاد، 53، 32.
وجه وجه، 22، 34؛25، 63؛28، 22؛54، 55؛78، 36؛83، 24؛جهة، 20، 11.
وحد واحد، 1، 2؛51، 49؛وحدانيّة، 1، 2؛3، 1؛3، 18؛18:18؛24، 35؛50، 7؛78، 35؛112، 3؛احد، 51، 49؛آحاد، 112، 1-4؛احديّة، 3، 18؛51، 55؛112، 2؛توحيد، 1، 1؛7، 160؛18، 46؛46، 13؛48، 2؛51، 49؛ 53، 3؛68، 4؛76، 21؛موحّد، 18، 46؛موحّد، 27، 88؛51، 49؛56، 30؛104، 6.
وحي وحي، 21، 38؛53، 10.
ودّ مودّة، 15، 87.
ودع وديعة، 43، 68.
ورد موارد، 26، 62؛56، 19.
وسط وسط، 20، 11؛واسطة، 50، 7؛53، 10.
وسل وسيلة، 15:72؛50:7.
وسوس وسوسة، وساوس، 3، 19، 6، 79.
وصف وصف، 3، 39؛19، 85؛112، 3؛اوصاف، 16، 96؛19، 93؛صفة، 7، 143؛10، 107؛43، 71؛112، 2؛صفات، 1، 2؛7، 143؛51، 55.
وصل وصلة، 7، 143؛9، 111؛واصلون، 39، 74؛مواصلة، 7، 143؛اتّصال، 29، 69.
وضع موضع، 12، 19؛14، 32؛مواضع، 9، 111؛12، 31؛تواضع، 7، 160؛ 11، 96؛22، 28؛22، 34؛25، 7؛25، 63.
وطن اوطان، 83، 24. وعد وعد، 7، 142؛ميعاد، 7، 142؛مواعيد، 54، 55.
وعظ موعظة، 14، 52؛16، 125؛20، 3؛26، 212؛30، 53؛56، 73؛69، 48.
وفق توفيق، 2، 210؛9، 100؛10، 58؛12، 67؛27، 61؛51، 55؛78، 35؛ 98، 8؛مئافقة، 3، 110؛9، 128؛53، 44؛57، 10.
وفي وفاء، 3، 76؛4، 59؛10، 57؛53، 37.
وقت وقت، 8، 44؛13، 38؛18، 110؛اوقات، 28، 24؛38، 78؛ميقات، 7، 143.
وقر وقار، 7، 160؛25، 63.
وقف وقوف.16، 97؛17، 80؛18، 110؛واقف، 24، 35؛مواقف، 3، 200.
وقي وقاية، 26، 62؛تقوي، 3، 102؛4، 9؛متّقي متّقون، 3، 76؛3، 138؛19، 85؛49، 13.
وکل وکيل، 17، 65؛توکّل، 2، 212؛9، 40؛18، 30؛25، 61؛27، 61؛33، 10.
وله وله، 25، 61.
ولي ولي، 18، 18؛41، 31؛68، 42؛اولياء، 1، 1؛4، 59؛11، 96؛24، 63؛ 27، 36؛85، 13؛مولي، 3، 92؛ولاية، 12، 100؛55، 11؛تولية، 7، 196؛ 17، 80؛18، 18.
وهم وهم، 112، 1-4؛اوهام، 1، 1؛112، 3.
هجر هجران، 20، 121؛21، 83.
هجس هواجس، 3، 19.
هدي هدي، 3، 138؛15، 87؛هداية، 6، 59؛10، 25؛28، 22؛80، 7؛93، 9؛ اهتداء، 3، 138؛هادي، 30، 53؛هداة، 18، 101.
هلک هلاک، 14، 1.
هلّ تهليل، 20، 33.
همل اهمال، 7، 157.
همّ همّ، 12، 76؛12، 93؛18، 110؛29، 21؛هموم، 6، 59؛همّة، 1، 3؛4، 1؛ 18، 110؛51، 24؛104، 6.
هول اهوال، 68، 42.
هوي هوي، 6، 122؛13، 39؛19، 85؛25، 72؛53، 3؛هويّة، 24، 35.
هيأ هيئة، 28، 29.
هيب هيبة، 12، 31؛18، 18؛20، 11؛24، 35؛25، 4؛25، 63؛28، 35؛37، 164؛53، 8.
هيمن مهيمن، 59، 23.
يقن يقين، 3، 138؛7، 160؛9، 40؛13، 39؛25، 61؛27، 61؛28، 10؛ موقنون، 69، 48.
يمن يمين، 18، 17.
(1).نگاه کنيد به التقان في علوم القرآن، باب 39(ص 98، چاپ هند، 1280 هجري).ميدانيم که نظريّه وجوه را قبّاله يهودي نيز اقتباس کرده است؛در قبّاله آمده است که هر لفظي و حتي هر حرفي هفتاد وجه يا«روي»دارد.
(2).اين حديث در کتاب پيشگفته سيوطي نقل شده است.
(3).«الوجوه هي الالفاظ مشترکة الّتي تستعمل في معان متعدّدة کلفظ العين يطلق علي العين المبصرة و علي العين الجارية»(نقل از الاشباه و النّظائر في القرآن الکريم، لمقاتل بن سليمان البلخي، ويراسته و تحقيق دکتر عبدالله محمود شخانه، قاهره، 1395/1975، مقدّمه، ص 84-م.).
(4).همانجا.
(5).همّ اين تعاريف از سيوطي گرفته شده است.
(6).در نسخهّ چاپي پيشگفته الاشباه و النّظائر، رقم الفاظ بالغ بر صد و هشتاد و پنج است-م.
(7).شايان توجه است که ر.بلاشر(R.Blachere)، در همه اين آيات، «وليّ»را به«patron»(-ارباب)ترجمه کرده است.
(8).با اين همه، بلاشر متذکّر ميشود که«مفسّران اين لفظ را به معني«نزديگان»ميگيرند که البته قابل قبول است».
(9).درباره محمد بن علي التّرمذي، ملقب به حکيم، نگاه کنيد به:سلمي، طبقات الصّوفيه، ص 220-215؛ابونعيم، حلية الاوليا، جلد دهم، ص 235-233؛ماسينيون، تحقيق، ص 294-286.از زمان انتشار تحقيق، چندين کتاب مهم از کتب ترمذي به چاپ رسيده است:الف)کتاب الرّياضة و کتاب آداب النّفس، تصحيح آربري Arberry (1947)؛ب)بيان الفرق بين الصّدر و القلب و اللب و الفؤاد، تصحيح N.Herr(1958)؛ج)کتاب بدو الشأن و کتاب ختم اولياء، تصحيح عثمان يحيي(1965).
(10).نظريّه او به خوبي در اين عبارت بيان شده است؛«يکي ميگويد که«اسلام»و«ايمان»يکساناند، و ديگري ميگويد که با هم متفاوتاند.به آنها بگو که کجا دو کلمهاي يافتهايد که داراي معنايي چنان يکسان باشند که يکي هيچ چيز، و لو بسيار اندک، بر ديگري نيفزايد؟»(نسخه خطي ولي الدّين 770، برگ 89 الف).
(11).نسخه مورد استفاده ما نسخه اياصوفيه 1975 است.نسخه پاريس.B.N 5017 ناخواناست.
(12).از اين کتاب تاکنون تنها يک نسخه در دست است که در کتابخانه شهرداري اسکندريه، به شماره 3585 ج، نگهداري ميشود.اين نسخه که مورّخ 593/1197 است در حقيقت شامل سه رساله ترمذي است:الف) کتاب المسائل المکنونة(برگهاي 1 ب تا 47 الف)؛ب)کتاب تحصيل نظاير القرآن(برگهاي 47 ب تا 79 الف)؛ ج)کتاب الرّدّ علي المعطّله(برگهاي 79 ب تا 124 الف).
(13).در حقيقت ترمذي همه کلمات واژهنامه مقاتل را تحليل نکرده است؛بلکه بيگمان کلماتي را انتخاب کرده است که درباره آنها چيزي براي گفتن داشته است، يعني کلماتي که قابل نوعي تحليل رواني بوده است.همچنين بر سر همه وجوه يک کلمه بازنميگردد، بلکه وجوهي را انتخاب ميکند که جالب نظر اوست:از اين رو، از همان نخستين کلمه(«هدي»)خبر ميدهد که اين کلمه 18 وجه دارد، ولي جز 13 وجه از آنها را تحليل نميکند.
(14).بلاشر آن را چنين ترجمه کرده است:«ما آيين يهوديت را به کار خواهيم بست»که معني محتملي براي فعل «هدنا»ست.
(15).کلمه«معرفت»را مقاتل به معنايي که در نزد مرجئه دارد، يعني شناخت فطري الهي، به کار ميبرد.
(16).در نسخه خطّي مقاتل به جاي«حارث»، «حرث»آمده است.
(17).في قلوبهم مرض فزادهم اللّه مرضا:در دلهاشان مرضي است، و خدا بر اين مرض ميافزايد(بقره، 10)؛و اذ يقول المنافقون و الّذين في قلوبهم مرض ما وعدنا اللّه و رسوله الاّ غرورا:و چون منافقان و آنهايي که در دلهاشان مرضي است ميگفتند:خدا و رسول او جز فريب به ما وعدهاي ندادهاند(احزاب، 12).
(18).ترمذي رأي خود درباره«فرح»را مخصوصا در کتاب خود به نام کتاب الرّياضة، ص 39-36 و 68-49 به شرح توضيح داده است.
(19).اين چهار وجه عبارت است از:«مضي»، «هدي»، «ممرّ»و«مشي بعينه»(برگ 17 الف).
(20).عقل قوهاي فطري است در وجود انسان، که چون ايمان به ياري آن بيايد، انسان ميتواند به شناخت خدا توفيق يابد.در جاي ديگر، ترمذي کلمه«معرفت»را جانشين کلمه«عقل»ميکند و از تلاقي ميان نور آسماني و معرفت سخن ميگويد که از آن ايمان زاده ميشود.نگاه کنيد به:کتاب غور الامور، نسخه خطي، عزت افندي 1312، برگ 44 الف.
(21).در قرآن، تنها، آن هم به معنايي استعاري، آمده است:انه هو اضحک و ابکي:اوست که ميخنداند و ميگرياند (نجم، 43).
(22).بنابراين، در نظر ترمذي، حرف«م»در کلمه«مساء»از حروف مزيد است.
(23).به نقل از ابن خلّکان، وفيات، جلد چهارم، ص 342.
(24).بايد سخن جعفر خالدي را نوعي طعنه تلقّي کرد، که ميگفت در خانه خود بيش از سي«ديوان»از صوفيان دارد، و چون از او پرسيدند که آيا چيزي هم از ترمذي دارد، گفت:«نه!من او را جزو صوفيان به شمار نميآورم»(سلمي، طبقات، ص 434).
(25).Ruska، Arabische Alchemisten، II، Ga، far Sadiq der، sechste Iman، 1924:P.Kraus، Jabir Ibn Hayyan، Contributionalhistorie des idees scientifiques i، Islam)Memoires delInstitut francais d، Egypte، vol.44.45)، 1942-1943
(26).فهرست، چاپ فلوگل، ص 355.
(27).وفيات، ج اوّل، ص 291، همچنين نگاه کنيد به: Ruska، «Gabirb.Hayyan und seine Berziehungen zum Imam Gafar»، Der Islam، 1927، XIV، pp. 264-266.
(28).ما اين متن را، در Melanges de I”Universite St.Joseph، t.XIII، fasc.4، 1968، pp.181-230، منتشر کردهايم(اين متن عينا در مجموعه آثار ابوعبدالرحمن سلمي، ج 1، ص 21 تا 63 درج شده است).ولي اين مسئله هنوز ناگشوده مانده است که آيا سلمي متن کامل اين تفسير را نقل کرده است يا نه.شواهد حکايت از عکس اين معني دارد.چنانکه مثلا خرگوشي، در تهذيب الاسرار خود، در فصل مربوط به«استنباط»، منتخباتي از تفسير امام جعفر صادق(ع)را به دست ميدهد که در تفسير سلمي نيست؛همچنين است روز بهان بقلي در عرايس البيان خود.
(29).نويسنده اصول الکافي، که در آن بارها از امام جعفر صادق(ع)نقل قول شده است.جان ب.تيلور.John B Taylor اين نقل قولها را در دو مقاله، در Islamic Culture، vol.XL، no 2(1966)، pp.97-113 et vol.XL، no 4، pp.195-206 به خوبي در معرض استفاده قرار داده است.
(30).يکي در بانکيپور، نافذ پاشا 65، مشتمل بر 154 برگ.
31).با اين تفاوت مهم که يکي سنّي است و ديگري شيعي.در متني که سلمي در کتاب خود حفظ کرده است هر چه ارجاعي سياسي و اشارهاي به اهل بيت داشته حذف شده است.تنها يک خطّي-غير قابل توجيه-از اين قاعده ميتوان يافت؛يعني نسخه خطّي يني جامي 43، بر خلاف نسخههاي ديگري که ما بررسي کردهايم، متني به دست ميدهد که از ناحيه يک تفسير سنّي بعيد مينمايد.امام صادق(ع)در تفسير آيه فتلقّي آدم من ربّه کلمات(بقره، 37)ميفرمايد:«خدا در آن زمان که هنوز هيچ از آفرينش او نبود، از نور جلال خود پنج مخلوق آفريد و از نامهاي خود به هر يک نامي داد:چون«محمد»است پيامبرش را«محمّد»ناميد؛چون«عالي»است اميرمؤمنان را «علي»ناميد؛چون«فاطر السموات و الارض»بود از آن نام«فاطمه»را ساخت و چون صاحب«اسماء الحسني» بود، از آن دو نام براي«حسن»و«حسين»بيرون آورد.سپس آنها را در سمت راست عرش جاي داد…»
(32).ذلک جنو اليقين و الثّقة باللّه و التوکّل علي الله(نقل از مجموعه آثار ابوعبدالرحمن سلمي، گردآوري نصرالله پورجوادي، ج 1، ص 31)-م.
(33).ثم اکرمناک بسبع کرامات اولها الهدي و الثّاني النبوّة و الثالث الرحمة و الرابع الشفقة و الخامس المودّة و الالفة و السّادس النّعيم و السابع السکينة و القرآن العظيم و فيه اسم اللّه الاعظم(همان، ص 37)-م.
(34).طهّر نفسک عن مخالطة المخالفين و الاختلاط بغير الحق(همان، ص 44)-م.
(35).لاتردني الي مشاهدتي الخلّة و لاتردني اولادي الي مشاهدة النبوّة(همان، ص 37)-م.
(36).ان المعرفد اذا دخلت القلوب زال عنها الاماني و المرادات اجمع.فلا يکون في القلب محلّ لغير اللّه تعالي(همان، 48)-م.
(37).ابعد اعضاءک من ان تمسّ بها شيئا بعد ان جعلها اللّه آلة تؤدي بها فرايض اللّه(همان، 28)-م.
(38).سخّر لک الکل لئلاّ يشغلک عنه شئ و تکون مسخّرا لمن سخّر لک هذه الاشياء.فانّه سخّر لک کلّ شئ و سخّر قلبک لمحبّته و معرفته و هو حظّ العبد من ربّه(همان، 38)-م.
(39).اي من جعل قلوب اوليائه مستقر معرفته و جعل فيها انهار الزوايد من بره في کل نفس و اثبتها بجبال التوکل و زينها
بانوار الاخلاص و اليقين و المحبة«و جعل بين البحرين حاجزا»اي بين القلب و النفس لئلا تغلب النفس القلب بظلماتها…فجعل الحاجز بينهما التوفيق و العقل(همان، 48)-م.
(40).جعل الحق قلوب اوليائه رياض أنسه فغرس فيها اشجار المعرفة اصولها ثابتة في اسرارهم و فروعها قايمة بالحضرة في المشهد.فهم يجنون ثمار الانس في کلّ اوان.و هو قوله تعالي«فيها فاکهة و النخل ذات الاکمام»اي ذات الالوان کل يجني منه لونا علي قدر سعيه و ما کشف له من بوادي المعرفة و آثار الولاية(همان، 57).
(41).نگاه کنيد به پيشتر، معارف، دوره هفتم، شماره 1، ص 43.
(42).نقل از:خرگوشي، تهذيب الاسرار، برگ 90 ب.
(43).نگاه کنيد به:مصائب، ص 590 به بعد؛بلاشر، مقدّمه، ص 149-144؛
Jeffery، The mystic Letters of the Koran، M.W.14(1924)، pp.247-260.
(44).نقل از ابوللّيث سمرقندي(متوفي 375/985)، در تفسير او، نسخه خطي کوپريلي 72، برگ 5 الف.
(45).الحروف المقطوعة في القرآن اشارات الي الوحدانيّة و الفردانيّة و الدّيموميّة و قيام الحقّ بنفسه بالاستغناء عمّا سواء (مجموعه آثار عبدالرحمن سلمي، ج 1، ص 24).
(46).نفّري در همين معني مينويسد:«همه حروف بيمارند، بجز الف.نميبيني که همه خميدهاند؟نميبيني که الف راست و بيخميدگي است؟پس بيماري يعني خميدگي»(مواقف، ص 205).در قباله يهود نيز الف«ريشه روحاني همه حروف ديگر دانسته شده است و در ذات خود همه الفبا، و بنابراين همه عناصر زبان آدمي را دربردارد» (شولم، پيشگفته، ص 40).
(47).مصائب، ص 592.
(48).«بسم»ثلاثة احرف:باء و سين و ميم.فالباء باب النبوّة و السّين سرّ النّبوّة الّذي اسر النبي به الي خواص امّته و الميم مملکة الدّين الّذي يعم الابيض و الاسود(مجموعه آثار عبدالرحمن سلمي، ج 1، ص 21).
(49).ذکر عن جعفر الصادق في قوله«الحمد لله»قال:من حمده بصفاته کما وصف نفسه فقد حمده.لان الحمد حاء و ميم و دال.فالحاء من الوحدانية و الميم من الملک و الدّال من الديمومية.فمن عرفه بالوحدانيّة و الدّيموميّة و الملک فقد عرفه (همان، ص 22).
(50).«ن و القلم»قال جعفر:نون هو نور الأزليّة الّذي اخترع منه الأکوان کلّها فجعل ذلک لمحمّد صلعم.فلذلک قيل له«و انّک لعلي خلق عظيم»، اي علي النّور الّذي خصّصت به في الازل(همان، ص 59).
(51).بلاشر، مقدّمه، ص 147.
(52).حکي عن جعفر بن محمد انّه قال:کتاب اللّه علي اربعة اشياء:العبارة و الاشارة و اللّطائق و الحقائق.فالعبارة للعوام و الاشارة للخواصّ و اللطائف للاولياء و الحقائق للانبياء(همان، ص 21).
(53)….و علي قدر المحبة و صفاء الذکر و وجود القرب يقع التفاوت في الفهم(نقل از سرّاج، کتاب اللّمع، ص 89).
(54).به نقل از ماسينيون، مصائب، س 593.
(55).من اتّقي الذّنوب کان مأواه جنّات النّعيم و من اتّقي الله تعالي کشف عنه الغطاء و الحجب حتي يشاهد الحقّ في جميع الاحوال(مجموعه آثار سلمي، ص 59).
(56).لم يقطع عنهم المعرفة و التّأييد و لو قطع ذلک عنهم لهلکوا و لا يمنعوا(sic)من التّلذّذ بمجاورة الحق و لو منعوا عن ذلک لاستوحشوا(همان، ص 58).
(57).متذکر ميشويم که کلمه عقل در نزد امام جعفر صادق(ع)دو معني دارد؛يکي معني کهن که به موجب آن عقل مخالف هوي است، چنانکه در تفسير يمحو اللّه ما يشاء و يثبت:خدا هر چه را بخواهد محو يا اثبات ميکند(رعد، 39)ميگويد: اللّه يمحوا لهوي و يثبت العقل:خدا هوا را محو و عقل را اثبات ميکند؛و در معني ديگر، که فلسفيتر
است، عقل در تقابل با دل قرار ميگيرد و به عنوان قوّه شناخت گرفته ميشود، در اين معني ميتوان عقل را به intellect ترجمه کرد.اين معني دوم را در نزد ترمذي قبلا در يادداشت شماره 16 آورديم.
(58).امام صادق در تفسير آيه 125 بقره ميگويد:جعل قلبک مقام المعرفة(مجموعه آثار سلمي، ص 23).
(59).تفسير آيه 111 الرحمن؛متن آن در صفحه 48 آمده است.
(60).نگاه کنيد به:مجموعه آثار سلمي، ص 30.
(61).مصائب، ص 496، از روي عرايس البيان روزبهان بقلي؛همچنين نگاه کنيد به تحقيق، ص 429.
(62).قبلا به کلمه«معروف»که امام جعفر صادق(ع)به جاي نام خدا، به عنوان متعلق معرفت، به کار ميبرد برخورديم. اين کلمه را بعدا خراز تکرار ميکند و مرتبا آن را در اشاره به خدا به کار ميبرد.
(63).سمي السماء لرفعتها و القلب سماء لانه يسمو بالايمان و المعرفة بلاحدّ و لا نهاية.کما انّ المعروف لا حدّ له کذلک المعرفة به لا حدّ لها.و بروج السماء مجاري الشمس و القمر و هم الحمل و الثّور و الجوزاء و الّسرطان و الاسد و السنبلة و الميزان و العقرب و القوس و الجدي و الدلو و الحوت.و في القلب بروج و هو الايمان و برج المعرفة و برج العقل و برج اليقين و برج الاسلام و برج الاحسان و برج التوکّل و برج الخوف و برج الرجاء و برج المحبّة و برج الشرق و برج الوله.فهذه اثناعشر برجا بها دوام صلاح القلب کما ان الاثنيعشر برجا من الحمل و الثّور الي آخر العهد بها صلاح دار الفانية و اهلها(مجموعه آثار سلمي، ص 46).
(64).قال جعفر في قوله تعالي«فمنهم ظالم لنفسه و منهم مقتصد و منهم سابق بالخيرات»قال:فرق اللّه تعالي المؤمنين ثلاث فرق سماهم مؤمنين اوّلا ثم سماهم عبادنا فاضا فهم الي نفسه تفضّلا منه و کرما؛ثم قال«اصطفينا»جعلهم کلهم اصفياء مع علمه بتفاوت مقاماتهم ثم جمعهم في آخر الآية بدخول الجنّة فقال«جنات عدن يدخلونها»ثمّ بدأ بالظّالمين اخبارا انّه لايتقرب اليه الاّ بصرف کرمه.فان الظّلم لايؤثر في الاصطفيائيّة.ثم ثنّي بالمقتصدين لانهم بين الخوف و الرجاء، ثم ختم بالسابقين لئلاّ يأمن احد مکره(همان، ص 50).
(65).همه اين نقل قولها مأخوذ از سلمي، حقائق التفسير، در تفسير آيه 32 فاطر است.
(66).النفس ظالمة و القلب مقتصد و الرّوح سابق.من نظر بنفسه الي الدنيا فهو ظالم و من نظر بقلبه الي الآخرة فهو مقتصد و من نظر بروحه الي الحق فهو سابق(مجموعه آثار سلمي، 51).
(67).سلمي، حقائق التفسير، در تفسير آيه 32 فاطر.











