نویسنده: ندا نبوی طباطبایی
چكيده
با توجه به اين كه جامعه ما مذهبى و نظام حاكم بر كشورمان «جمهورى اسلامى» است ، تلاش در جهت حاكميتِ اصول و احكام و ارزشهاى اسلامى در جامعه و احياى فرهنگ اصيل اسلامى ضرورت تحقيق در موضوعات بنيادين را مىطلبد كه تبيين آنها مىتواند براى جامعه ما درپيمودن راه پيشرفت و توسعه همه جانبه مفيد واقع شود و از اين رو موضوع رابطه ميان دين و توسعه به عنوان موضوع تحقيق انتخاب گرديده است . فرضيهاى كه در اين تحقيق مورد نظر بوده ، «عدم تعارض ميان دين اسلام و توسعه است» . و براى بررسىِ درستى يا نادرستى فرضيه فوق ، اين بحث از جنبه نظرى و تئوريك از چند بعد به صورت محدود بررسى مىشود و ضمنتوجه دادن به اين نكته كه ميان دين و فرهنگ دينى بايد تفاوت قائل شد ، برخى از عناصر و مبانىثابت توسعه در تعاليم اسلامى بررسى مىشود . تمركز تحقيق در اين مقاله بر دين اسلام و مذهب شيعه بوده و سؤال اصلى اين است: چه رابطهاى ميان دين و توسعه وجود دارد؟
متغيرهاى تحقيق
متغيّر مستقل ، دين است و متغيّرهاى واسطهاى: عقل ، علم ، آزادى و دنيا و عدالت اجتماعى است و متغيّر وابسته : توسعه مىباشد .
روش پژوهش
در اين تحقيق براى جمعآورى دادهها و اطلاعات مورد نياز از روش كتابخانهاى و براى بررسى مطالب مورد مطالعه و نتيجهگيرى از روش تحليل محتوا استفاده شده است و در نهايت اين نتيجه گرفته مىشود كه اسلام به عنوان يك دين جامع و حقيقت جاودانه به همه ابعاد وجودى انسان توجه كرده و توسعه يافتگى نه تنها مستلزم دينزدايى از جامعه نمىباشد بلكه توسعه موزون و پايدار كه ناظر بر تكامل و تعالى انسان باشد مىتواند در چارچوب دين و بر اساس تعاليم اصيل و آموزههاى مترقى اسلام صورت گيرد .
از واژههايى كه امروزه در فرهنگ عمومى مردم جهان رواج تام يافته واژه «توسعه» است . برسر تعريف توسعه اتفاق نظر كاملى وجود ندارد ، ولى در هر حال به توسعه با ديده مطلوب نگريسته شده و معيارى براى تقسيمات مختلف براى كشورها و از جمله تقسيم آنها به جنوب و شمال و يا توسعه يافته ، در حال توسعه و توسعه نيافته است ( هر چند بر اين تقسيم بندى نيز توافق همگانى وجود ندارد ) . بر اين اساس تقسيم بندىهاى مشابه ديگر كشورهاى توسعه يافته ايده آل ، غايت مطلوب و هدف نهايى معرفى شده و بيشتر كشورهاى ديگر نيز مىكوشند آنها را الگوى خود قرار داده و در زمينههاى فرهنگى ، اجتماعى ، اقتصادى ، حقوقى و سياسى و غيره از معيارهاى حاكم بر اين جوامع تبعيت نموده و خود را همرنگ آنان سازند و هم اكنون نيز روند جهانى شدن اين امر را تشديد كرده است . توسعه در مفهوم غربى آن غالباً به معناى پروسهاى است كه طى آن مبانى و بنيانهاى فرهنگى ، سياسى اقتصادى و اجتماعى جامعه دگرگون شده و از وضعيت سنتى به وضعيت مدرن متحول مىگردد . و به عبارت ديگر معناى «توسعه» نوسازى به روش غربى است . بايد توجه داشت كه تعريف توسعه از ديدگاه هر مكتبى به تعريف و جايگاه انسان در آن باز مىگردد .
در غرب تحولات ناشى از رنسانس و متعاقب آن انقلاب صنعتى ، افكار و انديشهها و آمال و آرزوها و نحوه نگرش وافق ديدِ انسان اروپايى و ساختارهاى فرهنگى ، سياسى و اجتماعى و اقتصادى جوامع غربى را دگرگون نموده و به شدت تحت تأثير قرار داد و اعتقادات و ارزشهاى سنتى طرد شده و باورهاى جديدى مطرح گرديد كه مبتنى بر عقلگرايى تجربى و تكيه بر محسوسات ، آزمون و ابطال بود ، درنگرش جديد دين و باورهاى مذهبى و اخلاقيات و معنويات امورى غير قابل تجربه و اثبات و در نتيجه بيهوده تلقى شده است ، در كشورهاى جهان سوم نيز با توجه به پيشرفت روزافزون غرب معمولاً اين انديشه رواج يافته كه راه توسعه همان است كه غربيان پيمودهاند و قرار گرفتن در مسير توسعه مستلزم سكولاريزم و زدودن دين و معتقدات دينى و معيارهاى اخلاقى از جامعه و غربى شدن جامعه است يعنى همان روندى كه با سرعتى شتابان خصوصاً پس از انقلاب صنعتى تمام جهان غرب را فراگرفت؛ به گونهاى كه امروزه تمدن مغرب زمين بر چنين شالودهاى استوار است . اين چنين بود كه روند مخالفت با دين و مذهب و فرهنگ ملى از يك سو و غرب گرايى از سوى ديگر از جانب برخى از روشنفكران جهان سوم دنبال شده و در اكثر اين جوامع توسعه با مفهوم غربى شدن قرين شده است ، اما اين وضعيت ادامه نيافت و با گذشت زمان اين مسئله نمودِ عينى پيدا كرد كه جامعه مدرن همان جامعه «تك ساحتى» است ، چرا كه يك جنبه اساسى از زندگى انسان را ـ كه همانا جنبه معنوى آن است ـ ناديده مىگيرد .
انقلاب اسلامى ايران با اتكاء بر دين و فرهنگ دينى توانست در عصر الحاد به پيروزى برسد و دريچههاى جديدى را بر روى انسان گسسته از معنويات بگشايد و بهطور جدى بار ديگر دين را در صحنه جامعه انسانى مطرح كرده و همه آنان را كه عصر دين را پايان يافته تلقى مىكردند از خواب غفلت بيدار كند و بار ديگر تجديد حيات دين را به جهانيان نشان دهد ، ولى پس از انقلاب نيز برخى از نظريه پردازان همواره مدعى بودهاند كه ميان «دين» و «توسعه» تعارض وجود داشته و دين مانعى در راه توسعه است و براى اين كه جامعه بتواند توسعه پيدا كند بايد اسلام از صحنه فرهنگى سياسى و اقتصادى جامعه خارج شده و فقط به صورت يك امر فردى و صرفاً در حد يك اعتقاد قلبى باقى بماند ، ( مانند تلقى مدرنيسم از مسيحيت . اين گونه افراد اسلام را دينى متحجر تلقى نموده و نوع نگرش اسلام را در مواردى مانند عقل ، علم ، آزادى و دنيا مانعى در مقابل توسعه معرفى كردهاند و براى اثبات نظريه خود مدعىاند كه چون كشورهاى اسلامى جزء كشورهاى پيشرفته و توسعه يافته نيستند و در مقايسه با غرب نتوانستهاند پيشرفت چندانى داشته باشند ، بنابراين اسلام مانع رشد و توسعه آنها بوده و در چنين شرايطى هست؟ بار ديگر اين پرسش مطرح مىشود كه ميان دين و توسعه چه رابطهاى هست؟ و آيا اين ادعا صحيح است كه اسلام مانع توسعه مىباشد؟ با توجه به آنچه گفته شد ، اين ضرورت به خوبى احساس مىشود كه براى نيل به اهداف انقلاب اسلامى و براى دفاع از حقانيت دين اسلام ، بايد براى ساختن جامعهاى آباد و توسعه يافته و مبتنى بر ارزشهاى اسلامى همتى همه جانبه داشت و در اين زمينه تحقيقات نظرى و مطالعههاى كاربردى جايگاه ويژهاى دارد ، از اين رو در اين تحقيق سعى مىشود رابطه دين و توسعه مورد بررسى قرارگيرد كه البته اين بررسى صرفاً محدود به چند مورد بوده و قطعاً اين تحقيق ضمن داشتن كاستىها ، جامع نخواهد بود و ـ ان شاءاللّه ـ اميداست كه تحقيق و بررسى در مورد اين موضوع مهم از جنبههاى گوناگون ادامه پيدا كند .
آب دريا را اگر نتوان كشيد
هم به قدر تشنگى بايد چشيد
در مورد تعامل دين و توسعه نظرات و ديدگاههاى متفاوت و بعضا متضادى وجود دارد بهطورى كه گروهى معتقدند رابطه دين و توسعه مانعة الجمع است و دين مانع توسعه و پيشرفت جامعه مىباشد و حتى برخى مانند «ماركس» آن را عامل انحطاط جوامع مىدانند . اين نظريه حداقل از دو جهت قابل نقد است: يكى از جهت روششناسى ، چرا كه منحصر نمودن علل تحولات اجتماعى و اقتصادى در يك علت و به عبارت ديگر تك عاملى دانستن تحولات اجتماعى از نظر علمى قابل قبول نيست و اين تحولات حداقل از تعامل چهار عامل طبيعت ، فرهنگ و اقتصاد و سياست تأثير مىپذيرد و توسعه نيز كه به مفهوم عام فرايندى چند بعدى و همه جانبه بوده و تحول در همه زمينههاى فرهنگى ، اجتماعى ، سياسى و اقتصادى را در بر مىگيرد نيز مشمول همين قاعده مىباشد و از طرف ديگر دين فقط بخشى از فرهنگ را تشكيل مىدهد و فرهنگ فقط منحصر به دين نبوده و عوامل متعدد ديگرى نيز مانند عوامل تاريخى ملى ، جغرافيايى و غيره در شكلگيرى فرهنگ يك جامعه مؤثر است ، لذا مقصر دانستن دين به عنوان عامل عقب ماندگى ، متناقض با حقيقت دين اسلام است ، چنان كه به تعبير «ماركس» دين افيون تودهها است و يا به تعبير «ماكسوبر» اسلام عقلانى نيست[1] و يا به تعبير «هانتيگتون» اسلام دينى خشونت گرا است و مرزهايى خونين دارد[2] و اسلام مذهب راديكالى است و تحمل حضور غير مسلمان در جوامع اسلامى بسيار مشكل است[3] و يا به تعبير «واشنگتن ارونگ» نويسنده امريكايى و همين طور «ويل دورانت» اسلام يك دين جبرگرا است[4] و يا به تعبير «دومينيك سوردل»؛ در اسلام جايى براى آزادى بشر باقى نمىماند[5] و يا به تعبير «هيوم»؛ ميان عقل و وحى تعارض وجود دارد[6] و يا برخى ديگر از نظريهپردازان با مشاهده وضعيت فعلى جوامع اسلامى اين چنين نتيجهگيرى مىكنند كه دين اسلام مانع توسعه اين جوامع بوده در صورتى كه اين ادعاها ناشى از غرض ورزىها و يا شناخت سطحى و نادرست از حقيقت اسلام مىباشد و اسلام فى نفسه يك دين تعالى بخش بوده و همواره انسان را به سوى تكامل و تعالى هدايت مىكند ، ولى ممكن است فرهنگ دينى حاكم بر جوامع همواره مطابق با حقيقت اسلام و تعاليم اصيل اسلامى نباشد . در اين جا براى بررسى رابطه ميان دين و توسعه چند مورد از عناصر مؤثر در توسعه از ديدگاه اسلام بررسى مىشود:
اسلام و عقل
عقل يكى از موهبتهاى الهى و نعمتى است كه خداوند انسان را به واسطه آن اشرف مخلوقات گردانيده[7] و قوه فهم ، تمييز ، انديشه و ادراك آدمى براى شناخت حقيقت است ، البته شناخت حقيقت صرفاً به وسيله عقل امكانپذير نبوده و انسان براى درك حقيقت نيازمند عقل و شرع است و عقل بدون شرع نمىتواند همه جا به حقيقت راه يابد ، از سوى ديگر فهم شرع نيز نيازمند عقل است . عقل مانند چشم و شرع مانند پرتو نور است و بينايى بدون نور ميسور نيست و نور بدون بينايى نيز مفيد نخواهد بود . در قرآن مجيد آمده است:
«به راستى براى شما از جانب خداوند ، نور و كتابى روشن آمد تا با آن ، خداوند كسى را كه از خشنودى وى پيروى نمايد ، به لطف خويش از تاريكىها به روشنايى مىآورد و به صراط مستقيم هدايت مىفرمايد .»[8]
عقل در اسلام مورد خطاب خداوند بوده و در روايتها نيز از آن به رسول باطن تعبير شده و چنين آمده است :
«العقل شرع من داخل والشرع عقل من خارج» عقل ديندرونى و دينها عقل بيرونى است» .
امام كاظم( ع ) در بيان اهمّيت و اعتبار عقل مىفرمايد :
«ان للّه على الناس حجّتين ، حجّة ظاهرة وحجّة باطنة ، فأمّا الظاهرة فالرُّسل والأنبياء والأئمّة عليهم السلام ، وأمّا الباطنة فالعقول» .[9]
از اين رو عقل نيز حجت خدا برانسان و شرعى است از درون و علت نزول شريعت و رسول بيرونى هدايت و شكوفايى و رشد و تكامل رسول درونى و تعالى انسان است و فلسفه ظهور انبيا دعوت مردم به سوى تعقل در آثار و نشانههاى الهى و عبادت حق تعالى بوده است .
امام على( ع ) در خطبه اول نهج البلاغه مىفرمايد :
«خداوند پيامبران خود را به سوى مردم فرستاد تا عهد و پيمانى را كه آدمى درازل بسته [ اشاره به فطرت توحيدى آدمى ] و خداوند را به ربوبيت پرستش مىنمود ، متذكر شده و نعمتهاى از ياد رفته او را به ياد آدمى آوَرد و آنچه را كه در عمق عقل و خرد آنان نهفته است ، بيدار سازد» .[10]
حاج ملا هادى سبزوارى نيز در رساله هداية الطالبين مىگويد :
«عقل و شرع از يكديگر ناگزيرند ، عقل اساس است و شرع بناى آن و بنا را بنياد نيست بىاساس و اساس سودمند نيست بىبنا» .
همچنين «ايان باربور» متكلم مسيحى در اين مورد مىگويد :
«وحى عقل را نسخ نمىكند ، بلكه نضج مىدهد و تأمل و تعقل مىتواند با تعهد دينى همزيستى داشته باشد» .[11]
و نيز طبق يك قاعده فقهى ميان عقل و شرع تلازم وجود دارد «كلّما حكم به العقل حكم به الشرع وكلّما حكم به الشرع حكم به العقل» .[12] بايد توجه داشت كه دين نيامده تا عقل انسان را تعطيل كند و به كنارى بگذارد ، بلكه آمده تا آن را بيدار ساخته و انسانها را از جهل ، كفر ، ظلمت و گمراهى رهايى بخشد . قرآن كريم مىفرمايد:
«فبشّر عباد اللّه الذين يستمعون القول فيتبعون أحسنه»[13] «اى پيامبر بشارت بده به كسانى كه به سخنها گوش فرا مىدهند و بهترين آن را پيروى مىكنند» .
و در ادامه آيه آنان را صاحبان خرد معرفى مىكند ، بنابراين اسلام بر اساس عقل و خرد براى انسان قدرت تصميمگيرى قائل بوده و پايههاى ايمان نيز بايد بر فهم عقلانى حقيقت استوار باشد .[14] در تفكر دينى «عقل» يكى از ابزارهاى معرفت براى انسان و مسئوليتساز تلقى شده است .[15] دين با آزاد كردن خرد از بند هواى نفس و دنياپرستى و اوهام و خرافات ، جان و روح آدميان را در فضاى بىكران معنويت به پرواز درآورده است.[16] در قرآن مجيد بيش از سيصد آيه درباره معرفت ، تفكر و دعوت به تعقل آمده است و در روايتها نيز تأكيدهاى فراوانى بر مسئله تعقل شده است و فصل آغازين برخى از كتابهاى متفكران بزرگ شيعه ، نظير اصول كافى با كتاب العقل والجهل شروع مىشود و پيامبر اكرم( ص ) نيز به على( ع ) فرمودهاند :
«يا على ، إذا تقرّب العباد إلى خالقهم بالبر فتقرّب إليه بالعقل تسبقهم» «اى على زمانى كه بندگان خدا با اعمال نيك به دنبال نزديكتر شدن به خداوند مىباشند؛ تو سعى كن با تعقل به او نزديك شوى و اگر چنين كنى ، از آنها سبقت خواهى گرفت» .[17]
يكى از ويژگىها و مشخصههاى مهم دين اسلام اين است كه در آن ، اصول دين تقليدى نبوده و تحقيقى مىباشد و تقليد در احكام نيز از جهت رجوع به متخصصين دين در احكام فرعى مىباشد و البته باز هم هر شخص خود مىتواند با مطالعه در علوم فقهى و احكام اسلامى در حد اجتهاد تخصص پيدا كرده و به يافتههاى خود عمل نمايد .[18]
و در مورد احكام نيز تقليد عالم از عالم جايز نبوده و باب اجتهاد براى همه مجتهدان البته در چهار چوب احكام و اصول اسلامى باز است و باز بودن باب اجتهاد باعث مىشود كه عنصر زمان و مكان مورد توجه قرار گرفته و احكام اسلامى همواره كارايى خود را با مقتضيات زمان حفظ نمايد ، البته بايد توجه داشت كه اگر امرى در عقل انسان نگنجيد ، نبايد آن را طرد كند ، چرا كه ممكن است محدوديت ظرفيت قدرت ادراك انسان ، او را از احاطه بر آن امور عاجز سازد .[19] عقل به تنهايى براى سعادت و رستگارى انسان كافى نيست ، زيرا اگر عقل به تنهايى كافى بود ديگر نيازى به بعثت انبيا و نزول وحى نبود ، لذا عقل نيز محدوديتهايى دارد كه در اين جا به برخى از آنها اشاره مىشود :
1- متناهى بودن مخلوقات
در عالم هستى همه مخلوقات متناهى و محدودند و عقل نيز در زمره مخلوقات بوده و امرى متناهى است و فقط خداوند متعال است كه خالق هستى بوده و غنى بالذات و جامع جميع صفات كمال و جمال بوده و جهان هستى و همه مخلوقات به او نيازمندند ، همانگونه كه خداوند مىفرمايد: «ان اللّه غنى عن العالمين»[20] لذا چون عقل مخلوق است ، پس نيازمند است و به همين لحاظ خداوند متعال اين نياز عقل را با ارسال رسل و انزال كتب مرتفع نموده تا عقل با توسل به آنها راه كمال خويش را بپيمايد . على( ع ) در باب نيازمندى عقل مىفرمايد : «من استغنى بعقله زل» هر كه عقل خويش را بىنياز ببيند ، بلغزد .[21]
2- عدم درك ذات حق تعالى
يكى از محدوديتهاى عقل ، عدم درك ذات حق تعالى مىباشد على( ع ) مىفرمايد:
«گواهى مىدهم تويى خداوندى كه نهايت و پايانى در عقلها براى تونيست تا در منشأ انديشهها داراى كيفيت و چگونگى باشى و نه در انديشههاى عقلها محدود به حدى و موصوف به تغييرى» .[22]
عقل محدود توان احاطه بر صفت نا محدود را ندارد و هرگز ممكن نيست آن را عقل محدود دريابد و عقل محدود شناخت نا محدود داشته باشد .
3- محدوديت عقل در درك عمق روح ، مرگ و معاد
از ديگر مواردى كه عقل از دريافت كنه آن عاجز است ، مسئله مرگ و معاد مىباشد على( ع ) مىفرمايد :
«مرگ آن چنان فراگيرىها دارد كه هرگز به وصف در نمىآيد و هرگز عقول اهل دنيا به كنه مرگ نمىرسد» .[23]
4- خطا پذيرى عقل
از ديگر ويژگىهاى عقل مىتوان به اين معنا اذعان كرد كه عقل خطاپذير بوده و مصون از خطا و اشتباه نيست و موارد زير از لغزشگاههاى عقل مىباشد :
الف) تكيه بر ظن و گمان به جاى علم و يقين
قرآن مجيد در سوره انعام ، آيه 116 مىفرمايد :
«و تو اى رسول اگر از اكثر مردم روى زمين پيروى كنى تو را از راه خدا گمراه خواهند كرد كه اينان جز از پى ظن و گمان نمىروند»
ولذا يكى از عوامل عمده خطاها و اشتباهات عقل ، پيروى از حدسيات و ظنيات و گمانهاى باطل مىباشد .
ب) تقليد كوركورانه و پيروى از روش اكثريت
اصولاً تعاليم دين مبين اسلام به گونهاى است كه انسان را به سوى تعقل سوق مىدهد و حتى تقليد را در اصول دين جايز نمىداند و قرآن كريم اطاعت و تقليد كوركورانه را نكوهش كرده[24] و همچنين مىفرمايد: «آنچه را كه علم و اطمينان درباره آن ندارى ، پيروى مكن» .[25] دليل آوردن و بيان علت بسيارى از امور در قرآن روشنكننده اين مطلب است كه آن تا چه حد بر تعقل تأكيد مىورزد و حتى برخى از علتهاى احكام اسلامى نيز در قرآن آمده است:
«ان الصلاة تنهى عن الفحشاء والمنكر ولذكر اللّه أكبر»[26] بايد توجه داشت از آن جايى كه انسان امكان متأثر شدن از جمع و اكثريت را دارد ، ممكن است بدون آن كه به تفكر و بررسى و تحليل امور بپردازد به دليل آن كه عده زيادى از مردم از راه و رسمى مشابه تبعيت مىكنند از روش جمع پيروى كند ، در صورتى كه هميشه روش اكثريت از صحت برخوردار نيست و يا ممكن است مطابق با حق نباشد . در ميان عامه مردم ضرب المثل معروفى هست كه مىگويد : «خواهى نشوى رسوا همرنگ جماعت شو» .
اما اگر جماعت رسوا باشد همرنگ جماعت شدن رسوا شدن است ، لذا تصميم اكثريت نمىتواند ملاك درستى براى تصميمگيرىها باشد و انسان نبايد هميشه پيرو طريق اكثريت باشد ، چرا كه اين نوعى تقليد نا آگاهانه و كوركورانه است . على( ع ) در نهج البلاغه مىفرمايد :
«شما كه در طريق هدايت و در راه حق گام مىنهيد به دليل كمى طرفداران نهراسيد» .[27]
ج- خشم و غضب
اصولاً مشغلههاى نفس مانند ترس ، خشم و غضب انسان را از تفكر در معقولات باز مىدارد و در ميدان وجود آدمى هنگامى كه اشتغال نفس سيطره زيادى دارد عقل امكان جولان زيادى نداشته و اشتغال نفس سبب تعطيل عقل مىگردد .[28] از آن جايى كه ثمره رشد عقل دست يافتن به حكمت است ، لذا فردى كه غضبش بر عقلش حاكم باشد از اين نعمت بىبهره مىماند . على( ع ) در اين مورد مىفرمايد :
«عقلى كه در زنجير خشم و غضب باشد از حكمت سودى نمىبرد» .[29]
همو مىفرمايد:
«كسى كه بر خشم خود چيره نگردد ، عقلش به كمال نمىرسد و كسى كه از انديشههاى گوناگون استقبال كند جايگاههاى لغزش را مىشناسد» .[30]
قوت بخشيدن به عقل سبب غلبه يافتن بر احساسات و خشم و غضب مىگردد و اسلام نيز با توصيه بر فروبردن خشم ، مسلمانان را از سيطره غضب بر عقل منع كرده است و پيشوايان دينى نيز مكرر بر كظم غيض و فرونشاندن خشم تأكيد فرمودهاند . امام صادق( ع ) در روايتى مىفرمايد :
«هيچ جرعهاى بنده ننوشد كه نزد خداى ـ عزوجل ـ محبوبتر باشد از جرعه خشمى كه آن را فرونهد با صبر و خويشتن دارى .»[31]
غلبه بر خشم آن قدر اهميت دارد كه حتى لقب امام هفتم «كاظم» يعنى فروخورنده خشم مىباشد ، البته در مواقع ضرورى و به هنگام تجاوز به حق وايستادگى در برابر ظلم وستم ، سكوت مذموم بوده و ابراز خشم ممدوح است ، ولى در موارد ديگر حلم و صبر و بردبارى مىتواند در حل مشكلات جايگزين مناسبى براى خشم و غضب باشد و از زيانهاى ناشى از آن جلوگيرى كند و اصولاً خشم و پرخاشگرى كه به خشونت منتهى مىشود ، يكى از عوامل اصلى بر هم زدن سامان نظم اجتماعى بوده و آرامش و امنيت اجتماعى را مختل مىسازد .
د) قدرت پرستى
يكى از موانع تعقل قدرت پرستى است و اين تأثير تا بدانجا است كه فرد به دليل مجذوب شدن به قدرت و افراد قدرتمند همه انديشهها و نظريات آنها را مىپذيرد ، بدون آن كه احتمال خطا بودن را در مورد آنها بدهد و خطرى كه در اين راه مشهود است ، همين عدم امكان خطا براى حاكمان و قدرتمندان قائل شدن است و بايد توجه داشت كه به جز انبيا و امامان معصوم امكان خطا و اشتباه در همه انسانها وجود دارد و هيچ كس بهكلى مصون از خطا و اشتباه نمىباشد و البته ميزان آن ممكن است در افراد متفاوت باشد . وقتى از على( ع ) پرسيدند كه شما شخصيت بزرگى هستيد و ديگرى نيز فرد بزرگى است ، ما بايد سخنان كدام يك از شما را حق بدانيم . امام على( ع ) براى اين كه شخصيتها و قدرت آنها ، افراد را آن گونه تحت تأثير قرار ندهد كه سخنان باطلشان را به اعتبار قدرت و مقامشان بپذيرند به سؤال كننده مىفرمايد :
«اعرف الحق تعرف أهله واعرف الباطل تعرف أهله» «اول حق را بشناس ، تا اين كه بعد اهل حق را بشناسى . بعد باطل را بشناس آن گاه اهل باطل را» .[32]
همو مىفرمايند:
«انظر الى ما قال ولا تنظر إلى من قال»[33] افراد اگر با استدلال و منطق به سخن حق رسيدند ، اگر چه اين سخن مخالف با سخن قدرتمندان نيز باشد ، آنها بايد بتوانند اظهار مخالفت كنند و قدرت و ثروت افراد نبايد موجب گردد كه مردم در مقابل گفتار نادرست آنها دچار وحشت شده و آن را تأييد نمايند و از سوى ديگر انديشهها و گفتارشان را به دليل متكى بودن به بنيانهاى استوار و استحكام منطق بپذيرند ، بدين ترتيب امكان رشد و شكوفايى عقل و انديشه فراهم شده و مانع سايهافكندن قدرت برانديشهها مىگردد .
ه) پيش داورى و غرض ورزى
پيش داورى و غرض ورزى از ديگر عواملى است كه مانع تعقل شده و از تكامل عقل جلوگيرى مىكند و در محيط آكنده از غرض و پيش داورى عقل نمىتواند پا به ميدان نهد و به قول مولوى :
چون غرض آمد هنر پوشيده شد
صد حجاب از دل به سوى ديده شد
در مورد هرمسئلهاى تا انسان خود را از شر اغراض بر كنار نكند ، نمىتواند بهطور صحيح فكر كند . اگر انسان بخواهد حقيقت بر اساس نظر و خواسته او باشد ، در مقام شكار برآمده و براى تأييد فرضيه خود از هر آنچه بتواند استفاده مىكند ، در حالى كه در مقام داورى انسان بايد هواى نفس و غرض خود را كنار گذاشته و صرفاً هدفش دستيابى به حقيقت باشد و در اصل روح علمى نيز همين است . روح علمى همان روح حقيقتجوئى مىباشد . شهيد مطهرى در اين مورد مىگويد :
«وقتى انسان روايتهاى زيادى را كه در موضوع علم وارد شده ، مىشنود در مىيابد كه چه قدر روى اين مطلب تأكيد شده كه يك عالم نبايد تعصب ، جمود و تجزم داشته باشد» .[34]
پيشداورى و غرض ورزى و قضاوت بدون بررسى همه جانبه امور ، به انسان مجال تعقل نداده و امكان درك درست حقيقت را فراهم نمىسازد .
و) حرص و طمع و كبر و خودپسندى
يكى ديگر از عواملى كه مىتواند در رشد عقل و يا فعاليتهاى عقلانى اختلال ايجاد كند و تشخيصهاى عقل را از قضاوتهاى صحيح باز دارد ، حرص و طمع و غرور است . اين خصوصيات مانعى در راه كمال عقل تلقى شده و در روايتها نيز نكوهش شده است . امام على( ع ) مىفرمايد :
«خردها بيشتر آن جا به زمين مىخورند كه طمعها و آزمندىها بدرخشند» . همو مىفرمايند : «عجب و خودپسندى عقل را فاسد و تباه مىنمايد» .[35]
كبر و خودپسندى باعث مىشود كه فرد خود را برتر و بىنياز از راهنمايى و مشاورت ديگران دانسته و از مشورت با ديگران كه مىتواند موجب رشد و تعالى عقل گردد ، محروم شود و از سويى به انتقادهاى سازنده ديگران بىتوجه باشد و اگر اين فرد حاكم بر جامعه باشد ، امكان اظهار نظر و انتقاد را براى مردم باقى نمىگذارد .
ز) فقر
از عوامل ديگر كه مانع رشد عقل و باعث حيرت زدگى آن مىشود ، فقر است كه زدودن آن زمينه مناسب را براى رفع تحير و رشد عقل فراهم مىسازد . على( ع ) در مذمّت فقر به محمّد حنفيه فرمودهاند :
«من بر تو از تنگدستى مىترسم ، پس از شر آن به خدا پناه ببر كه فقر و تهيدستى زمينه مساعدى براى شكست دين و حيرتزدگى عقل است» .[36]
فقر مادى از يك سو موجب فقر غذايى مىشود و آن هم شرايط لازم را براى سوخت و ساز سلولها پديد نمىآورد و سلولهاى مغز كه ابزارى براى تعقل محسوب مىشوند نيز از اين قاعده مستثنا نيستند و ضعف كارايى مغز نيز بركاهش فعاليتهاى عقلانى تأثيرگذار مىباشد ، از سوى ديگر فقر اقتصادى باعث مىشود كه خانواده از نظر دسترسى به امكانات فرهنگى محروم بماند . فقر مانع تأمين امكاناتى است كه مىتواند زمينه تفكر و فراگيرى علم و دانش را فراهم كند و دسترسى به ابزار آگاهى مانند: كتاب ، روزنامه ، بولتنهاى علمى و اجتماعى ، كامپيوتر و رسانههاى جمعى مانند راديو و تلويزيون نيازمند امكانات اقتصادى مىباشد و در اين مورد حركتهاى اقتصادى دولتها ، حاكم شدن برنامهريزى صحيح و اصولى بر جريانهاى اقتصادى ، وجود نظام تأمين اجتماعى ، توزيع عادلانه ثروت ، حمايت از اقشار آسيبپذير جامعه و آشنا ساختن مردم با مسئوليتهايى كه در زمينه مسائل اقتصادى دارند از قبيل: پرداخت خمس ، زكات و تأكيد بر مسئوليتهاى حكومت به منظور تدوين برنامههايى كه موجب بهبود سطح زندگى و رفاه همگانى شود ، زمينههاى رفع فقر و شكوفايى عقل را نيز فراهم مىسازد ، البته در اين جهت آموزش و آگاهى جهت بهره بردارى صحيح از امكانات ، مصرف درست ، عدم اسراف و تبذير مىتواند تا حدودى به رفع فقر و كمبودهاى ناشى از آن كمك كند . شرايط اقتصادى جامعه بايد به صورتى باشد كه همه افراد جامعه بتوانند نيازهاى اوليه و ضرورى زندگى خود را از نظر تغذيه ، پوشاك ، مسكن ، اشتغال ، بهداشت و درمان و آموزش و پرورش و غيره تأمين نمايند .
در اصل 43 قانون اساسى نيازهاى اساسى و شرايط و امكانات كار براى همه به منظور رسيدن به اشتغال كامل ومنع اسراف و تبذير در همه شئون مربوط به اقتصاد از اركان و ضوابط اقتصادى جمهورى اسلامى تلقى شده است كه بايد مورد توجه همه مردم و به ويژه مسئولان و قوه مجريه قرار گيرد . اصولاً فقر را مىتوان يك دور باطل دانست كه در آن علتها و معلولها وابسته به يكديگر مىباشند ، براى نمونه جامعهاى كه گريبانگير فقر عمومى است ، يك نظام آموزشى مناسب ، فعال ، پويا ، خلاّق و نوآورى وجود نداشته و در نتيجه نيروى انسانى كارآزموده فنى و ادارى ماهر نيز وجود ندارد ، بنابراين اگر فقدان نيروى انسانى كارآزموده و مجرب يكى از علل فقر تلقى شود ، مطمئنا يكى از نتايج آن هم مىتواند به شمار آيد .[37] بايد توجه داشت كه يكى از عوامل فقر عمومى در هر جامعه ، وجود حاكمان نا لايق و بىكفايت و ناكار آمد و عدم وجود سياستها و برنامهريزىهاى مناسب مىباشد و حتى اگر كشورى از نظر توانايىهاى بالقوه و منابع طبيعى غنى باشد ، ولى حكومت آن كشور فاقد برنامهريزىها و سياستها و كارايى مناسب باشد ، آن كشور نمىتواند پيشرفت قابل ملاحظهاى داشته باشد و به تعبير على( ع ) :
«كار مردم جز به شايستگى زمامداران سامان نمىيابد» .[38]
از اين رو مىتوان گفت حكومتها نقش تعيين كنندهاى در عقب ماندگى و يا پيشرفت يك جامعه ايفا مىكنند و توسعه يك كشور بدون وجود حكومت و حاكمان شايسته ، تحقق نمىيابد . در جامعه اسلامى ، مسئولان و قدرتمندان خود بايد از تجملگرايى پرهيز نمايند و مادام كه در گوشه و كنار جامعه ، عدهاى از مردم از حداقل معيشت و امكانات اوليه و ضرورى زندگى محرومند ، به خود اجازه ندهند كه زندگى تجملاتى داشته باشند .[39]
همانگونه كه على( ع ) بر اين امر تأكيد داشته و خود نيز همواره از تجملگرايى پرهيز مىنمودند و اكنون نيز ما و مسئولان جامعه كه ادعاى تشيع و پيروى از على( ع ) را مىنماييم ، بايد در عمل نيز از ايشان پيروى كرده و او را الگو قرار دهيم . اصولاً يكى از پيش شرطهاى تكامل جامعه انسانى ، فقرزدايى و دستيابى جامعه به رفاه نسبى مىباشد ، چرا كه در تمام برنامههاى توسعه ، انسان جايگاه اصلى را دارا است و حكومت بايد يك رفاه نسبى و حداقل معيشت را براى اقشار جامعه فراهم آورد تا در سايه آن افراد با آرامش بيشتر و اطمينان از حال و آينده خود به تفكر و تأمل پرداخته و به فكر ساختن دنيا و آخرت خود باشند .
ح) فساد
فساد مورد نكوهش عقل بوده و مانع رشد عقل مىگردد .
فساد در همه امور اعم از: ساختارهاى سياسى ، اقتصادى ، ادارى ، قضايى و اجتماعى چه از نظر عقلى و چه از نظر شرعى مذموم بوده و باعث مىگردد كه كارايى سيستم كاهش يافته و در نظم آن اختلال ايجاد شود . هرج و مرج ، قانون شكنى ، اختلاس ، ارتشا ، پارتى بازى ، تملق و چاپلوسى و رياكارى و جاهطلبى و سلطهجويى و رانتجويى و سوء استفاده چه در اقتصاد ( ثروت ) و چه در سياست ( قدرت ) نمونههايى از فساد در يك جامعه است ، در جامعهاى كه فساد بر آن حاكم باشد ، هركس هر مقام و مسئوليتى كه دارد ، وظيفه خود را درست و بهطور صحيح و كامل انجام نمىدهد و چنان چه انجام كارى به موقعيت وى صدمه وارد كند از انجام آن امر هر اندازه نيز كه مورد نياز جامعه باشد ، استنكاف مىنمايد و فقط به منافع فردى خود مىانديشد و انتخاب شغل و پذيرش مسئوليت در ردههاى پايين صرفاً براى گذران زندگى و در ردههاى بالا براى پر كردن كيسهها و ثروت اندوزى و جاهطلبى و قدرتطلبى مىباشد و وجدان اخلاقى يا مذهبى و خدمت به مردم و تأمين منافع ملى از هيچ جايگاهى برخوردار نمىباشد ، اصولاً در اين جوامع منظور از منافع صرفاً منافع فردى و سود شخصى است و شعارهاى به ظاهر زيبا جايگزين راستى ، صداقت و عمل شده و روح آفرينش و ابتكار و خلاقيت و نوآورى و انتقاد از بين رفته و جاى خود را به روحيه تقليد ، اطاعت كوركورانه و چاپلوسى مىدهد و تعادل جامعه به هم ريخته و همه چيز حالت افراط و تفريط پيدا نموده و چنين جامعهاى هدف و راه خود را گم كرده و حتى ايمان و آرمانش را نيز از دست مىدهد و بهتدريج رو به انحطاط مىرود ، در اين جا است كه براى جلوگيرى از تباهى و انحطاط و براى حركت در مسير پيشرفت و تكامل ، اصلاحات معنا و مفهوم پيدا مىكند . اصلاح به معناى دگرگون ساختن امور در جهتِ مطلوب مىباشد . شهيد مطهرى در اين مورد مىگويد :
«روحيه اسلامى همراه با اصلاحطلبى است و هر مسلمانى به حكم اين كه مسلمان است ، اصلاح طلب و لااقل طرفدارا صلاحطلبى است ؛ زيرا اصلاحطلبى هم به عنوان يك شأن پيامبرى مطرح بوده و هم مصداق امر به معروف و نهى از منكر است كه از اركان تعليمات اجتماعى اسلام است» .[40]
امام على( ع ) در حكومت خود همواره با قاطعيت با فساد به هر شكل آن در جامعه مبارزه مىكردند و يكى از اهداف قيام امام حسين نيز اصلاح امور جامعه بود .[41]
اصولاً نظام حكومتى هر جامعه بايد ابتدا از درون ، عمل كرد اجزاء خود را كنترل كند و در هر بخشى از سيستم اعم از: ساختار سياسى ، اقتصادى ، قضايى و ادارى كه كارايى لازم را نداشت تا در آن اصلاحات انجام بگيرد و با متخلّفان در هر سطحى و در هر مقامى كه باشند ، برخورد صورت گيرد و از تضيع حقوق مردم جلوگيرى شود ، بايد و تمام عناصر حكومتى از كارمندان دولت گرفته تا شهرداران و استانداران و وزيران و تا بالاترين مقام نظام حكومتى در مقابل تصميمگيرىها و عملكردها و اقدامات خود مسئول و در برابر خواستههاى مردم پاسخگو باشند . از سوى ديگر همگان در مقابل قانون يكسان بوده و قانون بايد حقوق و امنيت همه جانبه مردم را تضمين نموده و واضح و شفاف باشد ، بهطورى كه سوء استفاده از آن ممكن نباشد و توجه و نظارت به مسائل مالى و بيتالمال به گونهاى باشد كه حيف و ميل نشود و يا در موارد غير ضرورى هزينه نشود و بر چگونگى هزينه و مصرف بيتالمال نظارت دقيق و كامل صورت گيرد ، لذا اصلاحات ابتدا بايد از درون نظام آغاز شود و اجزاى نظام هر كدام بايد اين عمل را از خود شروع نموده و با از بين بردن ضعفها و فسادها و جايگزين ساختن لياقتها و توانايىها و ايجاد تعهد ، خود و سازمان تحت نظر خود را اصلاح نمايد و از سوى ديگر فرهنگ ايمان و تقوا و تعهد و مسئوليت در پيشگاه خداوند و در برابر مردم در جامعه نهادينه شده و زير مجموعههاى سيستم نيز اصلاح شود تا از كارايى قابل قبولى برخوردار شود و كشورى كه در تمامى سطوح و ساختارها مشكلات خود را حل كرده و اصلاح گردد ، به ميزان مطلوبى از رشد و توسعه و پيشرفت خواهد رسيد و با قدرت و توان بيشتر و بهترى مىتواند در سطح نظام بينالملل ظاهر شده و جايگاه خود را در اين سطح ارتقا بخشد .
ط) تبعيض
تبعيض يكى از موارد ظلم و فساد محسوب شده و موجبات بىعدالتى را در جامعه فراهم مىكند . عدالت حكم مىكند هر چيز در جاى خود قرار بگيرد و هر ذى حقى به حق خودش برسد و آنچه را كه حق او است به دست آورد و براى همه افراد جامعه فرصتهاى برابر و يكسانى براى بالفعل ساختن توانايىها و استعدادهاى بالقوه وجود داشته باشد و تفاوتها تابع ظرفيتها ، توانايىها و شايستگىها باشد . عدالت و عدم تبعيض نه تنها به هر فردى امكان مىدهد كه حق خود را به دست آورد ، بلكه او را از گرفتن بيش از آنچه حق او است باز مىدارد . تبعيض و بىعدالتى موجب بدبينى ، يأس ، سرخوردگى ونا اميدى در ميان افراد جامعه مىگردد و فاصلهها را افزايش مىدهد و موجب كينه و نفاق گشته و بنيان جامعه را مىپوساند .
پيامبر گرامى اسلام مىفرمايد :
«معتدل وهم سطح باشيد و در ميان شما ناهموارىها و تبعيض وجود نداشته باشد تا دلهاى شما به هم نزديك بشود» .
شهيد مطهرى نيز در اين مورد مىگويد :
«تبعيضها و تفاوت گذاشتنها روح يك عده را كه محروم شدهاند فشرده و آزرده و متنفر و كينهجو مىكند و روح يك عده ديگر را كه به صورت عزيز بلاجهت درآمدهاند ، كم حوصله و زود رنج و پر توقع مىكند و در ميان يك طبقه حسد و كينه و انتقامجويى و نفرت و دشمنى و در طبقه ديگر توقع زياد و احساس برترى بر ديگران ايجاد مىشود» .[42]
در زمان مشكلات و محدوديتها آنچه باعث نارضايتى عامه مردم مىگردد بيش از آن كه كمبودها باشد ، بىعدالتىها و تبعيضها است ، چرا كه تحمل مشكلات و كمبودها ممكن است ، ولى تحمل تبعيضها دشوار است ، يكى از عوامل بدبينى ، ونااميدى و باور به بخت و شانس نيز تبعيض مىباشد .
شهيد مطهرى در اين مورد مىگويد :
«مبدأ الهام بخش اين باور چيزى جز بىنظمىها و پستى و بلندهاى بىجهت و اولويتهاى بلا استحقاق نيست ، هر وقت عدالت اجتماعى متزلزل شده و تبعيض حاكم شده و استحقاقها رعايت نشود و حقوق مراعات نگردد ، در تفويض مناصب و مشاغل ، روابط و حسابهاى شخصى و پارتى مؤثر باشد ، فكر بخت و شانس و امثال اينها در جامعه قوت مىگيرد ، چون معناى بخت اين است كه هيچ چيز شرط هيچ ديگر نيست» .[43]
اصولاً امتياز قائل شدن براى گروه خاصى از افراد چه از نظر سياسى و اقتصادى و چه از لحاظ فرهنگى و اجتماعى ، بدون استحقاق و شايستگى ، باعث ايجاد بدبينى و نااميدى و بىاعتمادى در بقيه افراد جامعه مىشود و تبعيض نيز جامعه را از حالت اعتدال خارج ساخته و آن را به نوعى افراط و تفريط سوق مىدهد و در نهايت هرج و مرج و قانون شكنى را بر جامعه مىسازد . گاندى نيز در مورد عدالت اجتماعى مىنويسد :
«امتيازات و انحصارات موجب تبعيض و بىعدالتى شده و بىعدالتى موجب خشونت در جامعه مىگردد» .[44]
از اين رو يكى از برنامههاى هر حكومتى بايد تلاش براى رفع تبعيض در جامعه باشد .
عقلانيت
اصولاً يكى از انتقادهايى كه بر عقلانيت غربى مطرح مىشود اين است كه در فرهنگ ليبرالى غرب ، حريم عقلانيت محدود بوده و صرفا مختص به مهندسى ابزار و تنظيم وسايل براى نيل به مطلوب مادى و اقتصادى و سود بيشتر بوده و عقل در حوزه اهداف ، بهويژه در مقياس كلى حيات و در حوزه اخلاقيات و در باب ارزشهاى فاقد قدرت مانور و داورى مىباشد ، زيرا در اين ديدگاه حوزه عقل ، غير ارزشى و حوزه ارزشها ، غير عقلانى بوده و دانش از ارزش جدا است و عقل مدرن ، متافيزيك و اخلاق و ارزشها و مقام و منزلت حقيقى و كمال و هدف غايى و نهايى انسان و كيفيت و مفاهيم انتزاعى و جوهر و عرض و معنا و معنويت را به فراموشى سپرده و صرفاً مبتنى بر حسابگرى و ارزيابىهاى مادى و مشاهدات عينى و تجربى بوده و وظيفه و هر آنچه كه خارج از حيطه علم و تجربه بشرى باشد و هر نوع معرفت ما بعد الطبيعى و غيرتجربى ، معرفت كاذب تلقى شده و مردود شمرده مىشود .
عقلانيت غربى مبتنى بريوتيلياريسم و اصالت سود مادى و دنيوى بوده ( با اين تفاوت كه در دكترين سوسياليست ، جنبه اجتماعىتر و عمومىتر و در دكترين سرمايه دارى جنبه فردىتر و خود خواهانهتر به خود گرفته است ) و بر اين اساس منشأ كليه فعاليتهاى انسان و تحركات و تحولات اجتماعى و تاريخى ، غرايز و تمايلات خود محورانه انسان است و منطقىترين كنش محاسبه و كنش براى كسب سود مادى بيشتر است و همواره بايد در جستوجوى تأمين منافع فردى بوده و در راه دستيابى به اين هدف ، هيچ بايد و نبايد و معيار و محدوديتى قابل قبول نيست ، معيارهاى عقلانيت غربى فاقد ظرفيّت كافى براى تحليل ابعاد يك كنش منطقى در ما وراء سود مادى است و انگيزهها و رفتارهاى غير بازارى و مفاهيم و اصول اخلاقى و غير مادى مانند ايثار و انفاق و تقوا و عدالت ، امورى غير منطقى و غير عقلانى تلقى مىشود و عقل مدرن بر اساس اصالت سودمندى ، رفتار بشر را صرفا به صورتى كه مبتنى بر محاسبه دقيق به سوى منافع فردى و سود مادى است ، تفسير مىكند و نگرشى محدود و تك بعدى از انسان دارد ، اما عقلانيت مورد نظر اسلام داراى دو ويژگى اساسى است و همين دو خصلت ، عقلانيت اسلامى را منحصر به فرد مىسازد : ويژگى اول ، هماهنگى و همسويى تعقل با تقوا است .
در اسلام عقلانيتى مطلوب است كه مقرون و هم آهنگ با تقوا باشد . قرآن كريم در سوره انعام آيه 32 مىفرمايد :
«وللدار الآخرة خير للذين يتقون أفلا تعقلون» و بهترين جايگاه براى تقوا پيشگان خانه آخرت است ، آيا تعقل و انديشه به كار نمىبنديد؟
پس آن نوع خردورزى مطلوب است كه مؤيد و وسيله تقرّب به خداوند باشد . در اسلام عقلانيتى كه آدمى را از ايمان ، تقوا و عبوديّت در برابر ربوبيّت خداوند دور سازد و باعث غفلت و گمراهى و نافرمانى از اوامر الهى گردد ، مورد قبول نمىباشد . عقلانيّت مورد نظر اسلام عقلانيتى متعهّد و جهتدار است و ويژگى دوم عقلانيّت مورد نظر اسلام ، جامعيّت آن است كه در سه سطح مطرح مىشود :
الف ) عقلانيّت معرفتى كه عقلانيّت بنيادين در مقياس كلّى و جهانبينى و شناخت فلسفه حيات و موقعيت انسان در جهان مىباشد ، اصولاً در بحث عقلانيت پيش از بررسى نحوه دسترسى به هدف بايد از خود عامل و هدف پرسيد .
عقلانيت در صورتى كامل و جامع است كه ابتدا از جهان هستى و جايگاه انسان در آن پرسيده نشود و تنها هنگامى كه به تفسيرى مجاب كننده از آن نائل شد وارد بررسى جزئيات يك كنش منطقى شود ، چرا كه عقل ابزارى در طول عقل بنيادين است و از محتويات نظرى آن منشأ مىگيرد و بدون يك تفسير معقول و روشن از زندگى و فلسفه آن نمىتوان منطقى و معقول زيست .
در توسعه و تمدن اسلامى ، عقلانيت ابزارى مسبوق به عقلانيت بنيادين است و كليه تصميمها و كنشهاى آدمى بايد به نحوى در عقلانيت بنيادين نيز توجيه داشته باشد . بسيارى از آيات و روايتها در باب عقل ، علم ، تفكر و معرفت اشاره به همين سطح از عقلانيت دارند و ايمان اسلامى را ناشى از معرفت و توأم با عقلانيت مىدانند . ( برخلاف تفكر كليسايى و نيز تعريف ليبرالى كه هر دو در جدايى دين و ايمان از علم و عقل و معرفت اتفاق نظر دارند ) عقلانيت بنيادين حوزه جهانبينى را در برگرفته و مهمترين سطح عقلانيت و در واقع شروع و بستر هر گونه تفكر ديگر و از جمله عقل ابزارى مىباشد . در قرآن كريم آيات فراوانى وجود دارد كه عقل و علم را ملازم با ايمان دانسته و كفر و ضلالت و شرك را ناشى از جهل و نادانى مىشمارد .
«به راستى در آفرينش آسمان و زمين و رفت و آمد شب و روز دلايلى است روشن براى خردمندان و صاحبان عقل و آنان كه خدارا در حال ايستاده و نشسته و خفتن ياد مىكنند ، آنان در آفرينش آسمانها و زمين انديشه مىكنند و گويند: پروردگارا هستى را بيهوده نيافريدهاى ، پس ما را از عذاب دوزخ نگاهدار» .[45]
ـ [در خلقت جهان] نشانههاى بسيار براى اهل فكر پديدار است .[46]
ـ آنچه در زمين و آسمان است ، خداوند براى شما تسخير كرده و در اختيار شما نهاده است ، اهل فكر اين نشانهها را در مىيابند .[47]
ـ پيامبر سرگذشت انبيا و تمدنهاى پيشين را مىگويد ، بدان اميد كه بشريت به فكر فرو رود و در مسئله حيات بينديشد .[48]
ـ اگر مردم از عقل خود استفاده كنند در آفرينش آسمان و زمين ، در اختلاف شب و روز ، در حركت كشتى بر درياها ، در بارانى كه مىبارد و زمين مرده را زنده مىكند ، در وزيدن بادها و حركت ابرها و در همه هستى ، خداوند را مىيابند .[49] اهل جهنم خواهند گفت: اگر عقل خود را به كار مىانداختيم و به نداى عقل و پيامبران گوش فرامىداديم . امروز در آتش نبوديم .[50]
ـ آيا كور و بينا مساويند؟[51]
ـ آيا نور و تاريكى مساويند؟[52]
ـ آيا آنكه مىداند با آنكه نمىداند مساوى است؟[53]
آگاهى از مبدأ و معاد ، جهان و انسان و فلسفه حيات و مرگ و جايگاه انسان در جهان و هدف خلقت ، جزء دستاوردهاى اين سطح از عقلانيت مىباشد . همچنين روايات زيادى ناظر به اين سطح از عقلانيت است ، مانند :
ـ «الدين نتيجه العقل» دين نتيجه عقل ورزى است .
ـ «الدين لا يصلحه إلا يعقل» دين جز با عقل ورزى پايه گذارى و اصلاح نمىگردد .
ـ «رأس العقل الايمان باللّه» بالاترين سطح عقلانيت ، ايمان به خداوند متعال است .
ـ «لا يقوم الدين إلا بالنيّة الصادقة ولا تثبت النيّة الصادقة إلاّ بالعقل» قوام ديندارى به انگيزههاى خالص است و نيتهاى خالص محصول عقل و معرفت است .
ـ «العقل ما عبد به الرحمن واكتسب به الجنان» عقل آن است كه راه عبوديت خداوند و راه بهشت را نشان دهد .
ـ «بالعقل استخرج غور الحكمة» با عقل است كه عمق انديشهها در دسترس قرار مىگيرد .[54]
سطح دوم عقلانيت و اخلاقيات: در عقلانيت غربى راه ارزشها از راه عقل جدا است و حوزه ارزشها ، غير عقلانى محسوب مىشود و معيار همه امور ، سود فردى و نفع شخصى است و تنها عمل عقلانى ، عمل فرد سوداگر است كه در محاسباتش ، هيچ چيز جز منافع مادى و شخصى را دخالت ندهد ، اما در اسلام با سطح ديگرى از عقلانيت نيز مواجهايم كه ضمن توجه به سود شخصى مادى ، دعوت به نوعى تعادل در ملاحظات ناظر بر دنيا و آخرت را نموده و به ابعاد وسيعترى از «خود» و «سود» توجه مىدهد .
اسلام از انسان نمىخواهد كه به سود و منافع خود بىتوجه بوده و يا خود را از نعمتهاى دنيوى محروم نمايد ، ليكن دعوت به عقلانيتى مىكند كه در آن تعريف انسان و تعريف سود و ضرر تغيير مىكند و در اين ديدگاه ارزشهاى اخلاقى همچون: ايثار و انفاق و فداكارى و تقوا و خير خواهى و . . . . به سود آدمى و لذا رفتارى عاقلانه محسوب مىشود . به عبارت ديگر دستگاه «هزينه و سود» به قوت خود باقى است ، با اين تفاوت كه دقيقتر ، كلانتر و جامعتر مىگردد ؛ زيرا سود و زيان يك موجود جاودانه كه داراى اختيار و مسئوليت مىباشد ، از سود و ضرر يك موجود صرفا مادى كه كليه محاسباتش را بايد معطوف به دورهاى حد اكثر به مقدار چند دهه كند فراگيرتر مىباشد ، از اين رو اسلام به سود توجه دارد و تعريف كاملترى از آن ارائه مىكند كه به جز دنياى فانى ، سراى باقى را هم در برمىگيرد .
سومين سطح از عقلانيت ، عقلانيت ابزارى و عقلانيت معيشت است كه از معيشت خانوادگى تا اقتصاد ملى را در بر مىگيرد و از لوازم اين عقلانيت ، محاسبه ، دقت و تجربه و آزمون و استقرا و اندازهگيرى و نظم و سازماندهى و بررسى مناسبت وسيله با اهداف و زمان بندى و بررسى احتمالات و نظير آن مىباشد و منظور از اين عقل در سطح محاسبات ابزارى ، عقل محاسبه گر معيشت پرداز مىباشد و عقلانيت غربى صرفا در برگيرنده اين سطح از عقلانيت بوده و صرفاً مبتنى بر حداكثر سود مادى بوده و انسان تا سطح يك شىء تنزل پيدا مىكند ، ولى اسلام كه دينى كامل و جامع است به تمام ابعاد وجودى انسان توجه نموده و علاوه بر عقلانيت ابزارى به عقلانيت ارزشى و اخلاقى وى نيز توجه مىكند و چنين عقلانيتى رسيدن به هدف و دستيابى به ارزشهاى تعالى بخش را به وسيله هر نوع ابزار و طريقى جايز نمىداند .
قرآن مجيد در غافر / 77 يكى از حكمتهاى زندگى بشر را خردورزى مىداند . البته عقلانيت مورد نظر اسلام عقلانيتى فراگير و جامع و جهتدار است و اسلام به همه حوزههاى عقلانيت اعم از ، نظرى و عملى توجه مىكند ، همچنين نوعى از عقلانيت را معرفى مىكند كه تركيبى از عقلانيت نظرى و عملى است و آن عقلانيت نقادانه است كه از عقلانيت نظرى به عقلانيت عملى و بالعكس سير نموده و موجبات اصلاح فرد و جامعه را فراهم مىآورد .
قرآن كريم موارد زيادى از سيره نقادانه انبيا را ذكر نموده كه در اين جا فقط به دو نمونه از انديشههاى نقادى انبيا اشاره مىشود :
نمونه اول ، نقادى حضرت ابراهيم از آيين بت پرستى قوم خود است . انعام / 74، 81 و انبياء / 51، 70 به طور كامل به هر سه نوع عقلانيت در رسالت حضرت ابراهيم( ع ) اشاره دارد . در ابتدا ابراهيم( ع ) قومش را به استدلال دعوت مىكند و از آنان براى اثبات حقانيت خدايان دروغين ، اقامه دليل طلب مىكند و آن گاه آيين بتپرستى را از راه عقلانيت عينى و معرفت تجربى باطل مىكند و سپس براى به نقد كشيدن آيين خرافى بت پرستان وارد بتخانه مىشود و همه بتها را جز بت بزرگ مىشكند . قوم ابراهيم هنگامى كه بتها را شكسته مىبيند از آن حضرت مىپرسند : آيا تو چنين نمودى؟ و در اين جا ابراهيم( ع ) آيين بتپرستى را به نقد مىكشد و مردم را به اشتباه خود آگاه مىسازد و از مردم مىپرسد كه چرا تعقل نمىكنند .
نمونه دوم ، انتقاد كوبنده پيامبر گرامى اسلام ( ص ) از سنت زنده به گور كردن دختران در عصر جاهلى بوده است . انتقاد قرآن از اين آيين زشت جاهلان عرب در تكوير / 8 ،9 و 26، 28 به وضوح آمده است .[55]
بنابراين در اسلام به همه ابعاد عقلانيّت توجه شده است ، براى حل مسئله ركودِ فرهنگى مسلمانان بايد علاوه بر آميختگى عقل و ايمان و ذهنيت و عينيت در فرهنگ اسلامى ، انديشه نقادى نيز در جامعه اسلامى فعال شود . جامعه معاصر اسلامى بيش از هر امرى به عقلانيت نقادانه نيازمند است و فقر ما درباره انديشه نقادى از اين جا آشكار مىگردد كه امروزه هر نوع مكتب و نظريه غربى كه وارد جامعه مىشود ، به راحتى و بدون هيچگونه انديشه و تفكر و بررسى نقادانه مقبول است تا هنگامى كه نظريه غربى رقيب از راه برسد و عرصه را بر آن تنگ كند . از همين رو مسلمانان به انديشه نقادانه احتياج دارند تا تحت تأثير انديشههاى ضد دينى قرار نگيرند و بتوانند فرهنگ دينى خود را اصلاح نموده و فرهنگ اصيل اسلامى را احيا نمايند ، بايد توجه داشت كه اسلام به واسطه تفكر توحيدى و توجه به دنيا و آخرت و ماديت و معنويت ، از خود بيگانگى و خود فراموشى و شىء گشتگى انسان مدرن را مرتفع مىسازد و مىتواند با تهذيب نفس و تزكيه انسان و توجهاش به اخلاقيات و معنويت ، عقلانيت را از حصار انگيزههاى صرفا مادى و از اين قفس آهنين نجات بخشد .
اسلام و علم
علم در لغت به معناى يقين ، معرفت و دانش است و در برابر حدس و گمان و جهل به كار مىرود و به همه دانستنىها و آگاهىها و دانشها و معلوماتى كه انسان درباره دنياى ماده و عالم معنا پيدا مىكند علم گفته مىشود .[56] به علم در مفهوم كلى و عام آن Knowledge اطلاق مىگردد ، ولى از واژه علم مفهوم خاصى نيز تعبير شده است و آن Science است كه مقصود آن بخش از دانستنىها و آگاهىهاى نوع بشر است كه مبتنى بر روشهاى تجربى و آزمونپذير است . اين نوع علم مترادف با علوم تجربى و طبيعى است و در اين معنا بخشى از علم به معناى اول را تشكيل مىدهد و به سخن ديگر علم تجربى نوعى از انواع دانستنىهاى بسيارى است كه مىتواند در اختيار بشر قرار گيرد .[57]
از سوى ديگر تكنولوژى ، فنونى است كه از تركيب علم و ابزار به دست مىآيد و بشر براى رسيدن به هدفهاى علمى و بهتر ساختن شرايط محيط زندگى از آن استفاده مىكند . امروزه در نظام اقتصادى جهانى ، كاربرد تكنولوژى پيشرفته براى توليد كالا وارائه خدمات مشهود و آشكار است . در دين مبين اسلام نيز همواره بر فراگيرى علوم و فنون تأكيد شده است و استفاده از آن براى ارائه خدمات در راه رسيدن به اهداف عالى انسانى تأييد و تشويق شده است .
علم و تكنولوژى در چارچوب نظام اجتماعى و اقتصادى اسلام اهميت ويژهاى دارد ، چرا كه مىتواند استفاده از منابع طبيعى و مادى را ممكن ساخته و در خدمت رفاه اقتصادى و بهبود كيفيت زندگى انسان قرار گيرد ، ولى حاكميت تكنولوژى بر انسان و جوامع بشرى قبول نيست و استفاده و به كارگيرى هرگونه تكنولوژى بايد منطبق بر فطرت انسانى و اصول اخلاقى باشد و به شايستگى ، تناسب و صلاحيت نوع كاربرد و علم و تكنولوژى توجه شود . در اين صورت علم و تكنولوژى به تخريب و ويرانگرى و ساختن بمب اتم و نابودى و كشتار هزاران انسان بىگناه منجر نمىشود .
آنگونه علم و تكنولوژى كه موجب استثمار انسانها ، بردگى استعدادها واليناسيون و از خود بيگانگى شود و با انسانها مانند ماشين رفتار شده . و فطرت و حقوق انسانى آنان ناديده گرفته شده و صرفاً براساس دستيابى به حد اكثر سود مادى باشد ، متناسب با اسلام نيست ، ولى اگر علم و تكنولوژى در خدمت انسان و جامعه بوده و بدون نابودى فرهنگ و تمدن و هويت انسانى سطح كارايى انسان را افزايش دهد و پىآمدهاى منفى و مخرب بر جامعه انسانى نداشته باشد ، اين چنين تكنولوژى را اسلام تأييد مىكند ، چرا كه در اسلام هم به بهبود وضعيت و زندگى مادى و رفاهى انسان و هم به تأمين نيازهاى روحى و روانى و ابعاد معنوى وجود انسان توجه مىشود .[58]
امروزه در كنار جوامع جهان سوم ، كشورهاى اسلامى نيز وضعيت علمى مطلوبى ندارند و در ميان مسلمانان علم و دانش و لزوم فراگيرى آن ارزش واقعى خود را بازنيافته است . وبسيارى از كشورهاى اسلامى فقط تماشاگر پيشرفتهاى كشورهاى ديگر در علوم و فنون بوده و صرفا مصرف كننده محصولات فكرى ، فرهنگى و علمى و فنى جوامع پيشرفته هستند .[59] اين در حالى است كه جايگاه علم در اسلام بسيار متعالى و رفيع است و تاريخ نشان مىدهد كه دين اسلام نه تنها مانعى براى رشد و گسترش علم ايجاد نكرده است ، بلكه حتى به علم آموزى و خرد گرايى توصيه نموده است .[60]
در تعاليم اسلامى تأكيد فراوانى در مورد ارزش علم و دانش و ضرورت فراگيرى آن وجود دارد كه به تعدادى از آنها اشاره مىشود : پيامبر اكرم( ص ) مىفرمايد :
«اطلبوا العلم من المهد إلى اللحد» زگهوراه تا گور در جستوجو و طلب علم باشيد .
و همچنين مىفرمايند:
«اطلبوالعلم ولو بالصين» علم را بياموزيد ، اگر در [ كشور ]چين باشد .
و نيز
«طلب العلم فريضة على كلّ مسلم» جستوجو و طلب علم بر هر مسلمانى واجب است .
مسلم به معناى مسلمان مىباشد و از اين لحاظ زن و مرد مسلمان با يكديگر تفاوتى ندارند .
در مورد علم و دانش حضرت على( ع ) نيز سخنان فراوانى فرمودهاند و از آن جملهاند :
«گنجى سودمندتر از دانش نيست» و «علم بهتر از مال و ثروت است ؛ زيرا علم انسان را از تباهى نگاه مىدارد ، ولى انسان بايد مال را از تباهى نگاهدارد و همچنين مال را بخشيدن كاهش مىدهد ، ولى علم بر اثر بخشيدن فزونى مىيابد» . «وملاك علم و كمال آن ، عمل به آن است» . و «علم بدون پارسايى پاكيزه نخواهد گرديد»[61] و «بهترين علم آن است كه به واسطه آن خود را اصلاح نمايى و بدترين علم آن است كه معاد خويش را فاسد نمايى» .[62]
بايد توجه داشت كه منظور از علم صرفاً علوم دينى نيست ، چون چين نه در آن زمان و نه در زمانهاى ديگر ، مركز علوم دينى نبوده است ، كلمه علم ، مفهوم عام دارد و شامل همه شاخههاى علم مىشود ، ولى امروزه على رغم اين همه تأكيد مبنى بر اهميت علوم و دانش در اسلام مسلمانان از كسب علم و دانش و معرفت تا حدود زيادى غافل ماندهاند و ما نمىتوانيم تا ابد بر سر سفره علم مهمان باشيم و خود نيز بايد براى كسب معرفت و علم و دانش و پيشرفت تلاش كنيم و گرنه اتومبيل سوار شدن و استفاده از محصولات فنى كشورهاى ديگر ، پيشرفتى براى ما به ارمغان نمىآورد .[63]
دين مبين اسلام توانايى آن را دارد كه مردم را به سوى حق و حقيقت دعوت كند و نيازهاى آنان را هم از نظر مادى و هم به لحاظ معنوى مورد توجه قرار دهد . اسلام انسانها را دعوت مىكند به اين كه اصول دين خود را با دليل و منطق و عقل بشناسند ، لذا در ،[64] اسلام تقليد در اصول دين جايز نمىباشد ، ولى مسلمانان از زمانى كه دين را بد فهميدند دچار انحراف و انحطاط شدند .[65] اسلام از يك سو ، علم و دانش و تكنولوژى و پيشرفت و ترقّى وسايل و ابزار مادّى را مىپذيرد و حتى آن را تشويق مىكند و از سوى ديگر مراقب است كه اين پيشرفت از جاده فطرت منحرف نشود و انسانيت انسان را پايمال و سركوب نسازد .[66]
اسلام و اعتقاد به برابرى انسانها و رعايت حقوق ديگران
از ديدگاه اسلام همه انسانها با يكديگر برابرند و رنگ و نژاد و جنس و مليت و غيره ملاك هيچ امتيازى نمىباشد . در قرآن كريم سوره حجرات ، آيه 13 آمده است :
«اى مردم خداوند شمارا از مرد و وزن آفريد و شمارا به صورت اقوام وتيرههاى گوناگون قرار داد تا يكديگر را باز شناسيد ، همانا گرامىترين شما نزد خدا با تقواترين شما است» .
چنان كه ملاحظه مىشود اين آيه همه افراد بشر را مورد خطاب قرار مىدهد و اين حكم ناظر به برابرى انسانها است كه خداوند ميان بندگانش بر قرار نموده و هيچ فردى برفرد ديگر و هيچ مليتى بر ملت ديگر برترى ندارد و همه با هم يكسان و برابرند و در اين آيه قرآن مجيد يكى از اساسىترين حقوق بشرى را پايه گذارى نموده است و از سوى ديگر در اسلام همواره بر رعايت حقوق مردم تأكيد شده است . حضرت على( ع ) در اين مورد مىفرمايد :
«خداوند سبحان حقوق بندگانش را مقدمه حقوق خويش قرار داده است» .[67]
اسلام و آزادى
اصولاً آزادى در حوزه انسانشناسى و در مفهوم فلسفى آن ، به معناى آزادى اراده و قدرت انتخاب و اختيار انسان است و على رغم اين كه افرادى مانند «پاركينسون» و «واشنگتن اورنگ» و«ويل دورانت» اسلام را به عنوان يك آيين جبرى تلقى و مطرح نمودهاند ، در اسلام شرط ديندارى ، اساساً قائل شدن به آزاد بودن انسان و داشتن قدرت اختيار و اراده است و اسلام هيچ امرى حتى دين را بر انسان تحميل نمىكند و در پذيرش دين اكراه و اجبارى جايز نمىداند . «لا اكراه في الدين قد تبيّن الرشد من الغيّ»[68] راه از بيراهه به روشنى آشكار است و البته راه «رشد» و «غى» با يكديگر متفاوت است و اسلام در عين حال كه آزادى انديشه را به رسميت مىشناسد ، از انسانها مىخواهد كه راه حق و پيروى از هدايت را برگزينند و انسان در برابر عقايد و انتخابها و اعمالش مسئول است ، زيرا آزاد است و آزادى و اختيار در كنارش مسئوليت نيز مىطلبد . در قرآن كريم نيز آياتى هست كه بر موهبت اختيار و آزادى انسان و در عين حال بر مسئوليت او تأكيد مىكند . مانند: رعد /110 ، انسان / 3 و29 ، الكهف / 29 ، النجم/ 39 ، احزاب / 72 ، مزمل / 19 ، تكوير / 28 و آيات فراوان ديگرى كه انسان را عامل مؤثر در تعيين سرنوشت خود و او را مسئول اعمالش معرفى مىكند و اينها نشان مىدهد كه انسانها در عين حال كه آزادند ، در قبال اعمالشان نيز مسئولند . به عبارت ديگر خداوند انسان را موجودى آزاد و مختار آفريده و حتى به او قدرت انجام معصيت را داده و اين انسان است كه مىتواند عاقلانه و آگاهانه راه خود را انتخاب كند و البته در هر صورت در برابر انتخابها و اعمال خود در پيشگاه خداوند مسئول خواهد بود ، لذا آزادى لازمه ديندارى است و انسان مجبور و فاقد اختيار نمىتواند انسان مكلف باشد ؛ زيرا تكليف معطوف به مسئوليت است ، آن گاه معنا پيدا مىكند كه مسبوق به انسان مختار و آزاد باشد ، همچنان كه ارسال مرسل و انزال كتابها و دعوت پيامبران الهى و نظام با پاداش و كيفر درآخرت نيز جز با وجود انسان مختار و آزاد معنا و مفهوم پيدا نمىكند . از اين رو آزادى و اختيار و انتخاب موهبتى الهى است و اراده خداوند بر اين قرار گرفته است كه انسان آزاد و مختار باشد و اين آزادى و اختيار براى انسان مسئوليت مىآفريند . از ديدگاه اسلام انسان موجودى آزاد و انتخابگر و مسئول است و راه به انسانها نشان داده شده و اين خود او است كه بايد راهش را انتخاب كند .
اصولاً عقل و ايمان دو عنصر تشكيل دهنده هويت انسانى است و اين دو عنصر آن گاه رشد و تكامل پيدا مىكنند كه انسان آزاد باشد . خداوند انسان را آزاد آفريده و بدون آزادى تكامل و تعالى انسانى امكانپذير نيست . در سايه آزادى ، انسانها هويت و شخصيت خود را بازيافته و استعدادها و ظرفيتها و قابليتهاى خود را شكوفا ساخته و به فعليت مىرسانند .[69] والبته بايد توجه داشت كه در برابر هر حقّى ، تكليفى نيز هست و حق انتخاب و آزادى نيز يك حق فطرى و يك نعمت و امانت الهى است كه براى انسان تكليف آور و مسئوليت ساز مىباشد و او همواره بايد خود را در پيشگاه خداوند مسئول بداند . آزادى بدون مسئوليت به هرج و مرج و مسئوليت بدون آزادى به استبداد منتهى مىشود و كسانى كه به نام دين آزادى مردم را سركوب مىكنند و كسانى كه به نام آزادى ، با ديندارى مردم و هويت دينى جامعه به ستيز بر مىخيزند ، دين و آزادى را در عرض يكديگر مىدانند و آنها را در مقابل يكديگر قرار مىدهند ، در صورتى كه در نظام دينى آزادى همراه مسئوليت در طول دين و در درون دين قرار دارد . دين هم آزادى را توسعه مىدهد و هم آن را محدود مىسازد ، توسعه از اين نظر كه ساحتهاى جديدى از آزادى را به روى انسان مىگشايد كه جز با تمسك به دين به دست نمىآيد و آزادى معنوى يكى از دستاوردهاى بزرگ دين براى جامعه بشرى است و از سوى ديگر آن را محدود مىكند و آزادى در اسلام در چارچوب خاصى از قواعد و ارزشها و اصول اخلاقى پذيرفته شده است و آزادى مورد نظر اسلام ، آزادى بىقيد و شرط و مطلق نمىباشد و اصولاً ادعاى آزادى مطلق بىمفهوم است و در عرصه عملى نيز قابل تحقق نمىباشد ، چرا كه به هر حال عواملى نظير محيط طبيعى ، زمان و مكان و محيط اجتماعى و قوانينى و مقررات حاكم بر هر جامعه ، آزادى افراد را به نوعى محدود مىكنند ، ولى در اسلام همگى انسانها به حقيقت دين فرا خوانده شدهاند و راه تأمل و تدبر و تفكر به روى همه باز است و هر كس نيز به اندازه ظرفيت و همت و توان خود مىتواند در هر سطحى از دانش و بينش از آن بهرهمند شود و مرتبهاى از مرتبههاى بىپايان حقيقت ديانت را دريابد .
در تاريخ غرب ، مسيحيتى كه كليساهاى اروپا ، ساخته و پرداخته بودند و اختناقى كه براى فكر بشر به وجود آورده و سدى كه در برابر ترقيات عقلى و علمى بنا نهاده بودند و براى حفظ آن سد علما و دانشمندان را مىسوزاندند و اذيت مىكردند و اوهام و خرافات را به نام دين بر مردم تحميل مىكردند ، محدوديت و اجبار و اسارت و خشونت و تفتيش عقايد و همگى اين امور آزادانديشان اروپا را به سوى جدايى از دين سوق داد ، چرا كه دين را در مقابل تفكر و تدبر و حقايق علمى و تجربى مىديدند و كليساى كاتوليك محلى از آزادى و اختيار براى انسان باقى نمىگذاشت ، ولى در آيين اسلام هيچگونه پارادوكسى ميان دين و عقل و علم و تفكر و آزاد انديشى وجود ندارد و هيچ مانعى در برابر علم و پيشرفت نيست و تاريخ اسلام و پيشرفت مسلمانان در همه علوم و دانشها بهترين سند و گواه بر اين مدعا است و در هيچ يك از ادوار تاريخ اسلام عالم و دانشمندى سوخته يا آزرده نشده است . و علم با عقيده شخص مسلمان كه خدا را آفريننده هستى مىداند و با دعوت اسلامى كه خلق را به مطالعه آثار و نشانههاى خداوند در زمين و تفكر در شاهكارهاى خلقت مىخواند ، مباينت و تضادى ندارد و اسلام نه تنها تفكر و آزادانديشى را منع نكرده است ، بلكه انسانها را به تفكر و تعقل در جهان هستى فراخوانده است .
رابطه انسان و دين بر اساس آزادى ، اختيار ، تعقل و انتخاب آگاهانه است و اختيار و آزادى اساس پويايى انسان بوده و موهبتى الهى است كه خداوند به انسان عطا فرموده است .[70] در قرآن كريم نيز بعد از تأكيد بر اين كه آفرينش جهان و انسان باطل و بيهوده نيست و داراى هدف حكيمانه مىباشد ،[71] از يك سو هدف از آفرينش جهان را فراهم شدن زمينه آزمايش و انتخاب آزاد براى انسان معرفى نموده است[72] و از سوى ديگر هدف از آفرينش را پرستش خداى متعال قلمداد نموده است[73] و سرانجام هدف غايى و نهايى را قرب الهى و بهره مندى از فيض و رحمت الهى مطرح نموده است .[74] ولذا هدف قريب ، فراهم شدن زمينههاى مادى و اجتماعى و تحقق شناختهاى لازم براى انتخاب آزادانه راه راست و گسترش ايمان و خداپرستى در جامعه است .[75] آزادى از ديدگاه اسلام يعنى رها شدن از بندگى غير خدا و رهايى روح از اسارت ماده و حركت آن در افقهاى معنوى توحيد ، از اين رو آزادى مقدمه حيات است و براى اين كه انسان به حيات مادى و معنوى متعالى دستيابد آزاد باشد .[76] آزادى در جوهر انسان و گوهر دين است و دنيا سراى آزادى و گزينش و انتخاب انسان است و او است كه مىتواند با اراده آزاد و انتخاب آگاهانه به خداوند ايمان آورد و حق را برگزيند و در پرتو عقل و وحى راه هدايت و تعالى را بپيمايد و يا باطل را برگزيند و راه ضلالت و گمراهى را بپيمايد . اگر هدف انسان و حركت او به سوى خدا باشد ، اين امر جز با اختيار آزادى انسان ميسر نمىگردد و انسان با استفاده صحيح از همين موهبت الهى است كه حتى از ملائك برتر مىشود . اسلام انسانها را به انديشه و تفكر آزاد در جهان خلقت و پديدههاى آن فرا مىخواند و كنجكاوى عقلى آزاد را ستايش مىكند .[77] انسان در سايه تفكر و انديشه آزاد مىتواند به كشف حقايق و واقعيات نائل گردد و بنابراين آزادى انديشه هدف نيست ، بلكه وسيلهاى است براى شناخت حقايق و واقعيتها .[78] و از سوى ديگر صحت ايمان و اعتقاد نيز ناشى از آزادى فكر و انديشه است و اعتقاد بايد متكى بر تفكر و تعقل باشد .[79]
از همين رو اسلام دين تعقل و آزادى است كه زنجيرههاى اسارت فكرىو جسمى آدميان را باز مىكند .
«ويضع عنهم اصرهم والأغلال التي كانت عليهم»[80] در اينجا مىتوان گفت كه ميان ديندارى و آزادى تعارضى وجود نداشته و دين موجب اعتلاى فكر و آزادى حقيقى بشر شده و با آزاد كردن خرد از بند جهل و ظلمت و هواهاى نفسانى و حرص و طمع و دنياپرستى و مظالم جباران او را از اسارتهاى درونى و بيرونى رها ساخته و روح و جان آدميان را در فضاى بىكران نور و هدايت و معنويت به پرواز درمىآورد و اين جا است كه سخن گوهربار امام على( ع ) مصداق پيدا مىكند كه فرمودهاند :
«لا تكن عبد غيرك وقد جعلك اللّه حرّاً» بنده غير از خدا مباش ، زيرا كه خداوند تو را آزاد آفريده است .
اسلام و نظم پذيرى
يكى از ويژگىهاى فرهنگى كه به عنوان عامل مؤثر بر توسعه اقتصادى مطرح است ، مسئله نظمپذيرى مىباشد و در اين خصوص لازم است كه نظم پذيرى نهادينه شده و به صورت يك باور عمومى درآيد و هم به صورت فردى و هم به صورت جمعى مطرح باشد . اسلام نيز رعايت نظم و انضباط افراد بشر را خواهان است و تأكيد فراوانى در روايتها و احاديث نيز در اين باره وجود داشته كه انسان را به نظم دعوت نمودهاند و همچنين رعايت و اجراى احكام تعاليم اسلامى مستلزم رعايت نظم در تمام شئون زندگى و پذيرش نظم جمعى است ، امام على( ع ) نيز در واپسين لحظههاى عمر شريف خويش در بستر شهادت ، فرزندان و مسلمانان را به رعايت نظم فراخوانده و مىفرمايند :
«شما را اى حسن و اى حسين و همه فرزندان و بستگان و هر كه را كه نوشته من به او برسد به تقوا و پرهيزگارى و تنظيم امور سفارش مىكنم» .[81]
پيامبر( ص ) با استقرار حكومت اسلامى در صدر اسلام نظم اجتماعى را تجلى داد و اين نشان دهنده موافقت اسلام با فرهنگ نظم پذيرى است و همين سيره كه در زمان پيامبر( ص ) و على( ع ) عملى گرديد ، مىتواند الگويى براى زندگى فردى و جمعى مسلمانان در همه اعصار باشد .
دين و دنيا از ديدگاه اسلام
برخى از نظريهپردازان غربى يكى از موانع رشد و توسعه كشورهاى اسلامى را آخرتگرايى صرف مسلمانان و عدم توجه به دنيا و مسئله زهد مىدانند و معتقدند كه زهد به معناى ترك دنيا بوده و مردمى كه ترك دنيا نموده باشند ، نمىتوانند و انگيزهاى هم نخواهند داشت كه براى آسايش و پيشرفت در دنيا تلاش نمايند ، ولى بايد توجه داشت كه اين نحوه نگرش غربيان به اسلام صحيح نمىباشد و علت مذمت دنيا در اسلام بىاعتقادى به قيامت و منحصر نمودن زندگى به حيات دنيوى است و آيات 29 سوره نجم ، 12 سوره رعد ، 30 سوره روم ، 18 سوره كهف نيز در قرآن مجيد بر همين معنا دلالت دارند ، لذا دنيا ذاتاً مذموم نيست و مذموم آن است كه براى آخرت نباشد و اگر دنيا در جهت اهداف اخروى نيز باشد ، نه تنها مذموم نيست بلكه مطلوب نيز مىباشد . و آيات 28 سوره توبه ، 14 سوره نور ، 180 سوره بقره ، 9 سوره هود ، 100 سوره اسرا ، 130 سوره اعراف ، 10 سوره جمعه و 32 سوره اعراف بيان كننده اين موضوع است . همچنين در سوره نحل آيه 114 آمده است :
«از آنچه خداوند به شما روزى داده است ، در حالى كه حلال و پاكيزه است ، بخوريد و نعمت الهى را شكر گزاريد ، اگر تنها او را پرستش مىكنيد» .
و همين طور در مائده / 87 آمده است :
«اى كسانى كه ايمان آوردهايد ، نعمتهاى پاكيزهاى را كه خدا بر شما حلال قرار داده است ، برخود حرام نكنيد» .
بنابراين در اسلام رهبانيت و عدم استفاده از نعمتهاى حلال منع شده است و آنچه در ميان مردم به صورت افراط و تفريط در اين باره وجود دارد ، از ساير فرهنگها ريشه گرفته است و بايد توجه داشت كه زهد با رهبانيت تفاوت دارد .
زهد در لغت به معناى بىرغبتى به امرى است و در معراج السعاده به معناى دل برداشتن از دنيا و اكتفا نمودن به قدر ضرورت است . در فضيلت اين صفت در تعاليم اسلامى روايتهاى متعددى وارد شده ، اما زهدى كه در اسلام مطرح است با رشد و توسعه منافات ندارد ، چرا كه زهد در اسلام به معناى ترك دنيا نيست و بيشتر جنبه روحى و روانى زهد مد نظر بوده و به معناى عدم دلبستگى به دنيا و در عين حال استفاده از نعمتهاى الهى مىباشد ، به گونهاى كه موجب اسارت انسان و توقف حركتش به سوى كمال و تعالى نگردد .
على( ع ) در خطبه 79 نهج البلاغه در مورد زهد مىفرمايد :
«زهد در دنيا ، كوتاه نمودن آرزو و شكر نعمت و پرهيز از هر چيزى است كه خداوند حرام فرموده است» .[82]
در مواردى هم كه زهد عملى مطرح شده ، در حيطه مصرف صادق بوده و نهايتاً موجب كاهش مصرف مىشود و نه توليد ، اين مسئله باعث مىشود كه پس انداز ملى افزايش پيدا كند و با سرمايه گذارى آن ، توليد و ثروت عمومى نيز افزايش پيدا مىكند و نتيجه آن كه اين رهبانيت عملى نيز حتى اگر براى عموم جامعه باشد ، باز هم به رشد و توسعه اقتصادى جامعه كمك مىكند ، رهبانيت در انزوا و ترك دنيا مىباشد ، ولى زهد به معناى عدم تعلق و عدم دلبستگى به دنيا و هدف قرار ندادن دنيا بوده است و در عين حال جنبه عملى آن مستلزم انتخاب زندگى ساده است ، از همين رو در متن زندگى و روابط اجتماعى قرار داشته و جامعه گرايى و مسئوليت پذيرى و انفاق و ايثار در آن نهفته است .
در اسلام رهبانيت مطرود و زهد مطلوب است . راهب و زاهد هر دو آخرت گرايند و زندگى ساده را برمىگزينند ، ولى راهب منفعل و جامعه گريز است و از جامعه و تعهدها و مسئوليتهاى اجتماعى مىگريزد و عزلت و گوشه نشينى و انزوا را در پيش مىگيرد ، ولى زاهد فعال و جامعه گرا است و در عين حال همواره دنيا را وسيله ، محل گذار و محل آزمون و آخرت را هدف مىداند و خواستن خير در دنيا و آخرت از جمله دعاها بوده و بر زبان مؤمنان جارى و سارى است و قرآن نيز چنين درخواستى را به ما آموخته است ، آن جا كه در سوره بقره آيه 201 مىفرمايد :
«ربنا آتنا فى الدنيا حسنة وفى الآخرة حسنة وقِنا عذاب النار»و يا در تعبير پيامبر گرامى اسلام ( ص ) دنيا مزرعه آخرت معرفى شده است «الدنيا مزرعة الآخرة» . ليكن دنيا نيز براى انسان و مسلمانان اهميت فراوانى دارد و آنچه مذموم مىباشد حب افراطى به دنيا و ترجيح دنيا بر آخرت است ، چرا كه حب افراطى به دنيا انسان را كر و كور مىكند و موجب حرص و طمع و تعدى به حقوق ديگران مىشود . انسان مسلمان فردى است كه در دنيا زندگى مىكند ، ولى چشم به آخرت داشته و حيات دنيا را پلى براى عبور به آخرت تلقى مىكند و اگر اين مانع ( حب افراطى به دنيا ) از سر راه نفس برداشته شود ، طريق كمال آن هموار مىشود و نفس هم توان تعقل بيشترى داشته و اين امر براى راهيان وادى عقل و علم خطرى عظيم را در پىخواهد داشت .
اسلام به دنيا و آخرت توجه داشته و از آنجايى كه دنيا سازنده آخرت است ، جايگاه و اهميت ويژهاى دارد و ممدوح بوده ، اما علايق دنيوى و دنيا پرستى كه انسان را اسير كرده و موجب توقف و ركود و باز ايستادن از حركت به سوى هدف نهايى مىگردد ، مذموم است . زهد در اسلام قدرت روحى است ، نه ضعف اقتصادى و در مقابل دنياپرستى قراردارد و از سوى ديگر زهد از ديدگاه اسلام واجب نيست ، بلكه فضيلت و كمال محسوب مىگردد و مىتواند به صورت انفاق ، جود ، بخشش ، گذشت ، فداكارى ، ايثار و همدردى جلوهگر شود . زهد روح انسان را از اسارتها و قيد و بند نفس اماره ، مال ، مقام ، منزل ، مركب ، تجمل و ماديات آزاد و رها مىسازد ، چرا كه هر اندازه انسان خودش را به مال و مقام و زر و زور و اشيا مقيد كند ، آزادى خود را از دست مىدهد و اسير آنها مىگردد و نمىتواند راه و مسير خود را سبكبار بپيمايد و از سوى ديگر زهد باعث مىشود كه انسان لذتهاى معنوى و الهى را درك كند .
فقر و غنا از ديدگاه اسلام
تصور گروهى بر اين است كه ثروت و در آمد در اسلام منفور و مطرود مىباشد و اين بينش موجب ركود و ضعف ساختار اقتصادى جامعه خواهد شد ، در صورتى كه با تدبر و تأمل در آيات قرآن و احاديث معصومان روشن مىشود كه ثروت از نظر اسلام بهطور مطلق محكوم و مطرود محسوب نشده است و آنچه درباره نكوهش ثروتطلبى آمده است ، ناظر به هدف مطلق قرار دادن ثروت و سود است و كسانى كه صرفا ثروت و سود مادى را هدف اصل خود قرار داده و همواره براى افزايش آن كوشش مىكنند و از هرگونه وسيلهاى ، براى كسب سود استفاده مىكنند و ارزش و اعتبار خود و افراد جامعه را بر اساس آن قرار مىدهند ، از آنها مذمّت شده و جاهل و گمراه به شمار آمدهاند و بدين گونه ، ثروت موجب بدبختى ، فساد ، طغيان و بىعدالتى و ظلم در جامعه معرفى شده است: منافقون / 9 ، علق / 6 ، فجر / 18 ، اسراء / 16 ، قصص / 78 ، وهم چنين در آياتى از قرآن نيز مانند: سبأ / 35 و 37 ، الهمزه / 1 و 3 و آل عمران / 116 ، اشاره شده كه ثروت باعث امتياز ثروتمند بر ديگران نبود و موجب جاودانگى انسان در دنيا و آخرت و سبب رستگارى و يا رهايى از عذاب الهى در آخرت نخواهد شد ، ولى در عين حال آيات و احاديثى وجود دارد كه كسب مال حلال و استفاده از مال را براى اهداف عالى پسنديده شمرده و حتى آن را به منظور برقرارى ثبات و تنظيم امور جامعه و بقاى آن و بر طرف ساختن نيازهاى انسان ضرورى دانسته و از آن به عنوان نعمت الهى انفال / 53 ، ابراهيم / 34 ، نحل / 18 ، زمر / 8 و رزق بقره / 60 ، اسراء /30 ، عنكبوت / 17 ، روم / 37 و طيبات مائده / 4، انفال / 26 ، يونس / 93 ، نحل / 72 ، رحمت فاطر / 2 ، فصلت / 50 ، شورى / 48 و حسنه اعراف / 13 و خير بقره / 180 تعبير شده است و همچنين قرآن كريم در آيات متعددى مانند سبأ / 13 ، هود / 61 ، مؤمنون / 18 ، رحمن / 10 ، اسراء / 70 ، نحل / 46، 69 و114 انسان را به استفاده و بهرهگيرى از نعمتهاى الهى و عمران و آبادانى زمين فرا مىخواند و از مجموع اين عبارات چنين به دست مىآيد كه مال و ثروت و استفاده از نعمتهاى دنيوى از ديدگاه اسلام مطلوب است ، اما به هيچ وجه هدف نمىباشد و همچنين ثروت مايه امتياز و برترى نبوده و دلبستن به مال و ثروت ، سرچشمه بسيارى از مفاسد فردى و بىعدالتىهاى اجتماعى است كه انسانها را به گمراهى و تباهى مىكشاند ، ولى در عين حال اگر مال و ثروت از راه حلال و مشروع كسب و از آن به خوبى استفاده شود ، مىتواند وسيلهاى براى رسيدن انسان به اهداف مشروع گردد و به تكامل معنوى انسان نيز كمك نموده و وسيله برقرارى عدالت و رفاه اجتماعى باشد . در روايتهاى فراوانى فقر مالى نامطلوب محسوب شده است و پيامبر اسلام فرمودهاند :
«كاد الفقر أن يكون كفراً» بيم آن است كه فقر به كفر بينجامد .
و همچنين فرمودهاند :
«اللهم انّي أعوذ بك من الكفر والفقر» خدايا از كفر و فقر به تو پناه مىبرم .
على( ع ) نيز فرمودهاند :
«فقر مايه ضعف يقين و نقصان دين ، سرگردانى عقل و اندوه است» .
البته همين فقر مالى اگر همراه با اطاعت خداوند باشد بر ثروتى كه همراه معصيت است ، برترى دارد ، ولى بايد توجه داشت كه همه افراد جامعه در حدى نيستند كه بتوانند فقر مالى را تحمل نموده و بر دشوارىهاى آن صبر كنند ، از اين رو اسلام به زدودن فقر از جامعه و فقرزدايى توصيه نموده و بايد فقر مالى در همه سطوح از جامعه بر طرف شده و همه افراد بتوانند نيازهاى ضرورى و معيشتى و متعارف زندگى خود را بر طرف نموده و بتوانند آبرومندانه زندگى كنند ، بنابراين فقر تنها شامل كسانى نمىشود كه به نان شب نيازمنداند ، بلكه شامل عدم توانايى تأمين مقدار مورد نياز و ضرورى يك فرد به خوراك ، پوشاك ، مسكن و بهداشت و دارو و درمان براى حفظ جان و ادامه حيات مىشود و يكى از وظايف حكومت اسلامى نيز رفع فقر از جامعه مىباشد . اسلام بهرهگيرى انسانها را از نعمتهاى الهى جايز شمرده و خداوند علاوه بر برخوردارى انسانها از نعمتهاى الهى ، گشايش در زندگى ، افزايش رفاه و آسانتر نمودن كارها وسايل كاستن از رنج و زحمت بشر را نيز فراهم ساخته است .[83] از اين رو اگر انسان خود نيز در صدد آسانتر نمودن زندگى بر آيد و كار و كوشش و تلاش كند ، پسنديده و ممدوح مىباشد ، به خصوص اگر با اين قصد همراه باشد كه با استفاده بيشتر از نعمتهاى الهى اسباب شكر بيشتر او را فراهم كند و فرصت بيشترى براى تفكر و فراگرفتن معارف الهى و رسيدگى به تهذيب خويش و تعيم و تربيت ديگران و عبادت خدا پديد آيد ، ولى بايد توجه داشت كه مال و ثروت دنيوى انسان را از ياد خدا غافل نسازد و در عين حال كه اسلام رفاه را مطلوب مىداند ، افراد را از تجمل پرستى و رفاه زدگى و هدف قرار گرفتن رفاه پرهيز مىدهد ، چرا كه زندگى دنيا و رفاه و آسايش ، آن گاه مطلوب است كه براى آخرت و خشنودى خداوند قرار گيرد و زمينه حركت تكاملى انسان را فراهم سازد . اسارت انسان در برابر مال و ثروت دنيا و رفاه آن ، مانع اين تكامل و موجب سقوط انسان در وادى فساد و تباهى مىگردد . همچنين دين مبين اسلام ، تكبر ناشى از ثروتمندى و نمايش دادن و به رخ كشيدن مال و ثروت را به شدت نكوهش كرده است .[84] از سوى ديگر بايد توجه داشت كه مطلوبيت استفاده از نعمتهاى مادى و نكوهش فقر در اسلام ، به اين معنا نيست كه ارزش گذارىها و امتيازها نيز بر اين اساس انجام گيرد ، از اين رو اسلام ، احترام و فروتنى براى ثروتمند به دليل ثروتش و تحقير فقير به خاطر فقرش را محكوم مىكند و تواضع ثروتمندان در برابر فقرا و بىاعتنايى نيازمندان در برابر اغنيا را توصيه مىكند و همنشينى با فقيران را از نشانههاى ايمان مىداند .[85]
اسلام و عدالت اجتماعى
عدالت به معناى قسط و عدل و قرار گرفتن هر چيز در جاى خودش و تقسيم عادلانه امكانات و اعطا حق به صاحب حق مىباشد و عدالت است كه مانع افراط و تفريط مىشود و بين آن دو اعتدال ايجاد مىكند و حدود وظايف و مسئوليت افراد را معين ساخته و توازن و تعادل را در جامعه ايجاد كرده و حق ضعيف را در مقابل قدرتمند حفظ مىكند و نه تنها اين فرصت و امكان را پديد مىآورد كه هر فردى حق خود را به دست آورد ، بلكه او را از گرفتن بيش از آنچه حقش است ، باز مىدارد . عدالت به منزله راه تنفس جامعه است و اگر عدالت در جامعه وجود نداشته باشد ، تبعيض و ستم و بدبينى و نا اميدى ايجاد شده و فاصلهها افزايش يافته و بنيان جامعه مىپوسد . در اسلام همواره به اهميت عدالت و رعايت آن تأكيد شده است .
ـ همانا خداوند امر فرموده است به عدل و احسان .[86]
ـ بگو ، پروردگارم فرمان به قسط داده است .[87]
ـ عدالت ورزيد كه عدل به تقوى نزديكتر است .[88]
ـ اى اهل ايمان به پادارندگان قسط و عدل باشيد .[89]
ـ اگر ميان آنان حكم كردى به عدالت و قسط داورى كن ، همانا كه خداوند دادگران را دوست مىدارد .[90]
همچنين در اسراء / 34 به مسلمانان يادآور مىشود كه در معاملات و فعاليتهاى اقتصادى درستكار باشند و عدالت اقتصادى را رعايت نموده و از هر نوع استثمار و كم فروشى پرهيز كنند . بنابراين اصول اساسى اقتصادى در اسلام بر پايه عدالت اقتصادى و صحت در معاملات و درستى پيمانه و ترازو استوار مىباشد .[91]
اسلام مىكوشد با حفظ آزادى اقتصادى و مالكيت خصوصى و قراردادن آن در چهار چوبهاى از ارزشها و احكام و مقررات سطح زندگى فقرا را ارتقا بخشد . در اسلام ايجاد عدالت اقتصادى به معناى ايجاد محدوديت در ، درآمدهاى مشروع و لغو مالكيت نيست ، بلكه به معناى ارتقا سطح زندگى آحاد افراد جامعه است ، تا آن جا كه امكانات مادى و تأمين نيازهاى اوليه و ضرورى زندگى براى همه افراد جامعه ميسر و فراهم باشد ، لذا در عين حال كه اسلام حقوق مالكيت فردى را محترم شمرده و كار و كوشش و كسب درآمد حلال و بهبود وضع مادى به منظور تأمين نيازهاى معيشتى را مطلوب دانسته و تشويق نموده است ،[92] ولى در عين حال تمركز ثروت و كنز را نكوهش كرده[93] و نعمتهاى الهى را متعلّق به همه انسانها دانسته[94] و براى توزيع عادلانه ثروت و امكانات در جامعه ابزارهاى متعددى را مطرح نموده است . مانند: توصيه بر پرداخت خمس ( انفال / 41 ) و زكات ( حشر/ 7 ) و انفاق و صدقات ( نور / 22 ، حديد / 7 ، آل عمران / 92 ، 93 ، بقره / 3 و51 و219 و274 ) منع اسراف و تبذير ( انعام / 141 ، اسراء / 27 ، اعراف / 31 ) و پرهيز از حرص و طمع و تجملگرايى ( طه / 131 ) و آيات فراوان ديگرى كه در اين مورد وجود دارد ، از همين رو يكى از جنبههاى مهم استراتژى اسلامى در توسعه اقتصادى ، هماهنگى و تفكيك ناپذيرى «توسعه و عدالت اجتماعى» است .
نتيجهگيرى
تحولات ناشى از رنسانس و انقلاب صنعتى در غرب باورهاى جديدى را ارائه نموده و در نگرش جديد ، دين و اعتقادات مذهبى و ارزشهاى اخلاقى و معنويات ، امورى غير قابل تجربه و اثبات و در نتيجه بيهوده تلقى شد و انسان بىنياز از دين معرفى شده و حتى دين به عنوان مانعى در برابر توسعه مطرح و صرفاً به بعد مادى آن توجه گرديد ، اما با گذشت زمان اين مسئله نمود پيدا كرد كه جامعه مدرن ، جامعهاى تك ساحتى است ، چرا كه يك جنبه اساسى از زندگى انسان را كه همانا جنبه معنوى آن است ناديده مىگيرد . مدرنيسم توانست سطح پيشرفت فنى و رفاه مادى زندگى انسان را ارتقا بخشد ، ولى سطح اطمينان و آرامش خاطر روحى و روانى انسان را نيز كاهش داده و نابسامانى و از خود بيگانگى و بحران معرفتى و بحران معنويت و شىءگشتگى را بر او تحميل نمود . البته طرح عوارض و پىآمدهاى منفى مدرنيسم به معناى انكار دستاوردهاى مثبت و مطلوب آن نمىباشد ، اما عوارض مدرنيسم همچون دستاوردهاى آن ، بر تمامى كشورهاى جهان سايه افكنده و ما نيز بايد براى برخورد صحيح با آن ، آگاهى و شناخت كافى داشته و مزايا و فوايدش را از مضراتش بازشناسيم . از ديدگاه مكتب انتقادى ، جامعه غربى راهى را پيموده است كه هر چند در طى آن همه عناصر در حوزه خود عقلانى شدهاند ، اما كليت آن غير عقلايى است و عقلانيت جزئى و صورى به قيمت از دست رفتن عقلانيت كلى و ارزشى كسب شده است و غرب براى عقلانيت بهاى سنگينى پرداخته است كه حتى به اعتقاد «ماكس و بر» عبارت است:
«از زوال آزادى و از دست رفتن معنا و مفهوم زندگى و مدرنيسم و عقلانيت ابزارى همچون قفسى آهنين انسان را اسير نموده است و بنابراين غرب از اين ديدگاه به عقلانيتى غير عقلايى رسيده است و رفاه مادى به قيمت دورى انسان از معنويت به دست آمده است » .
توسعه به مفهوم غربى آن فقط ناظر به رفع نيازهاى مادى انسان مىباشد ، چرا كه انسان از ديدگاه مدرنيسم صرفاً يك موجود مادى است ، ولى اسلام به عنوان يك دين جامع و حقيقت جاودانه به همه ابعاد وجودى انسان توجه مىكند و اصول و چارچوبهاى لازم براى دستيابى به توسعه موزون و ناظر به نيازهاى مادى و معنوى انسان را تدارك ديده است . از ديدگاه اسلام ضمن اين كه بهره بردارى از امكانات و نعمتهاى الهى و رفاه مادى مورد توجه و مطلوب مىباشد ، ليكن هدف نهايى همانا هدايت ، عبوديت ، فلاح و رستگارى ، سعادت ، حركت تكاملى انسان به سوى حق تعالى و مقام قرب الهى است و انسان مورد نظر اسلام در عين حال كه از نعمتهاى الهى استفاده مىكند ، فريفته مظاهر دنيا نشده و توجهاش به دنيا و ماديات ، او را از آخرت و معنويات و كمال خواهى باز نمىدارد ، از همين رو اسلام به عنوان يك دين الهى و مكتب و حياتى نه تنها مانع توسعه نمىباشد ، بلكه از وسعت كافى و ظرفيت قابل ملاحظهاى براى توسعه بهرهمند است و عناصر لازم براى تحقق توسعه در اسلام وجود دارد و توسعه علاوه بر بعد مادى آن ، ناظر بر عدالت اجتماعى و حفظ كرامت ذاتى انسان و تأمين نيازهاى معنوى انسان نيز بوده و فرايندى است كه متضمن بهينه سازى در استفاده از امكانات و شكوفايى و به فعليت رسيدن استعدادها و نيروهاى بالقوه مادى و معنوى و ارتقا مستمر وضعيت فرد و جامعه به سوى كمال و تعالى مىباشد ، لذا اگر صرفاً جنبه مادى توسعه مورد نظر باشد ، ميان دين و توسعه رابطه عموم و خصوص من وجه وجود دارد و توسعه مادى بدون دين هم امكانپذير مىباشد ، ولى اگر توسعه در سطحى كلانتر و به مفهوم فراگير آن مورد نظر باشد ، ميان آن دو رابطه عموم و خصوص مطلق وجود دارد و در اين صورت توسعه بدون اتكا بر دين ممكن و ميسر نخواهد بود .
ولى در هر صورت ميان دين و توسعه تعارضى وجود نخواهد داشت و از سوى ديگر اين ادعا كه وضعيت فعلى كشورهاى اسلامى مبين ممانعت و اسلام از توسعه مىباشد نيز صحيح نمىباشد ، چرا كه بايد ميان دين و فرهنگ دينى تمايز قائل شد و با موضوع مورد بحث به دو گونه مىتوان برخورد كرد : يكى ، از جنبه عينى و تاريخى كه مستلزم بررسى علل و عوامل انحطاط مسلمانان و آسيبشناسى فرهنگ دينى مسلمانان است و ديگرى ، از جنبه نظرى و تئوريك كه در اين صورت ميان دين و توسعه هيچ تضاد و تعارضى وجود ندارد ، لذا بايد گفت كه از يك سو هر گونه فرهنگ دينى با توسعه سازگار نبوده و از سوى ديگر هر الگويى از توسعه نيز با دين سازگار نمىباشد و چنين فرهنگ دينى كه در آن زهد به رهبانيت و دنياگريزى و اعتقاد به آخرت به نفى دنيا و توكل به تسليم در برابر ظلم و ستم و تقيه به ترس و دورويى و انتظار به انفعال و ركود و قضا و قدر به جبر تعبير شود و در آن عقل و علم و آزادى انسان ، جايگاه و اعتبارى نداشته و دين و دنيا و عقل و وحى متعارض پنداشته شده و بشر را به عقل گريزى و علم ستيزى و جبرگرايى و مسئوليتگريزى و ظلم پذيرى فرا مىخواند ، با هيچگونه توسعهاى نمىتواند سازگار باشد ، چنان كه توسعهاى انسان را به نافرمانى و طغيان در برابر خداوند و سر پيچى از دين و دستورات و تعاليم الهى و نقض اصول و ارزشهاى اخلاقى فرا مىخواند و عدالت را نفى كرده و براى دستيابى به هدف كه به زعم آن دسترسى به حد اكثر سود و لذات مادى مىباشد ، ماكياولى مشربانه همه چيز را روا مىدارد و آدمى را به از خودبيگانگى و بحران هويت مىكشاند و او را تا حد حيوانى ناطق و صرفاً ابزارى در جهت توسعه تنزل مىدهد و هرگز با دين كه بر كرامت ذاتى و كمال اكتسابى و حقوق و مسئوليت انسان به عنوان جانشين خداوند بر روى زمين تأكيد مىكند ، نمىتواند سازگار باشد .
اسلام مكتبى است جامع و جاويدان كه محدود به محيطى يا عصرى يا نسلى خاص نبوده و برنامه زندگى براى همه انسانها در همه عصرها مىباشد و هدف آن رهايى انسانها از بندگى غير خدا و استقرار عدالت و بر قرار نمودن تشكيلات يك زندگى آباد و آزاد براى انسان و متناسب با منزلت و مقام خليفه الهى او براى دستيابى به هدف نهايى و عبوديت خداوند و رسيدن به مقام قرب الهى مىباشد و لذا براى شناخت آسيبشناسى فرهنگ دينى ، مسلمانان بهتر است ابتدا دين شناخته شده و سپس آسيبها و آفات فرهنگ دينى شناخته شده و آن آسيبها و آفات اصلاح گردد ، لذا امروز مسلمانان بهطور عام و مسلمانان ايران و تشيع بهطور خاص ، جهادى مستمر و دشوار را در پيش دارند و بايد با حركت بر محور دين و با استفاده از خرد و انديشه و علم و دانش و آگاهى و بر اساس برخورد معقول و منطقى و خردمندانه و متعهدانه و مسئولانه و همدلانه و خير خواهانه براى معرفت و شناخت اصول و حقيقت دين اسلام و احيا تفكر اصيل اسلامى و عمل به آن در همه سطوح حركت نموده و براى توسعه موزون و تعالى بخش ايران اسلامى تلاش نمايند و در اين راه همه افراد و گروهها از تفرقه پرهيز نموده و همواره وحدت خود را حفظ نمايند ، چرا كه تفرقه موجب دورى از اهداف اساسى شده و توانايىها و امكانات بالقوه مادى و انسانى را بيهوده مصروف خود ساخته و هدر مىدهد . اميد است كه توسعه در كشور ما با يارى خداوند متعال و با همكارى دولت و ملت و اجماع نظر و عزم و اراده ملى و تفاهم و وحدت ملى و بر محور اسلام تحقق پيدا كند . ( إن شاء اللّه )
منابع
ـ قرآن كريم .
ـ قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران .
1 . امينى ، عليرضا و محسن جوادى ، معارف اسلامى ( جلد 2 ) ، چاپ اول ، قم ، انتشارات معارف ، 1379 .
2 . ايمانى ، محسن ، تربيت عقلانى ، چاپ اول ، تهران ، انتشارات امير كبير ، 1378 .
3 . باوند ، نعمت اللّه ، جايگاه عقل و دموكراسى در نظام ولايت ، چاپ اول ، تهران ، انتشارات شوراى هماهنگى تبليغات اسلامى ، 1374 .
4 . بناء رضوى ، مهدى ، طرح تحليلى اقتصاد اسلامى ، چاپ اول ، مشهد ، انتشارات آستان قدس رضوى ، 1367 .
5 . جعفرى ، محمد تقى ، آزادى در اسلام ، چاپ اول ، تهران ، نشر آفرينه ، 1378 .
6 . جعفريان ، رسول ، حيات فكرى و سياسى امامان شيعه ، چاپ اول ، تهران ، انتشارات سازمان تبليغات اسلامى ، 1372 .
7 . جوادى آملى ، عبداللّه ، حكمت نظرى و عملى در نهج البلاغه ، چاپ اول ، تهران ، انتشارات دفتر نشر فرهنگ اسلامى ، 1362 .
8 . جهرمى ، مهدى و محمد باقرى ، آسيبشناسى دينى از منظر مطهرى ، چاپ اول ، تهران ، نشر هماهنگ ، 1377 .
9 . حافظ نيا ، محمد رضا ، مقدمهاى بر روش تحقيق در علوم انسانى ، چاپ اول ، تهران ، انتشارات سمت ، چاپ اول ، 1377 .
10 . حجتى كرمانى ، على ، اسلام و تبعيضات نژادى ، چاپ ششم ، تهران ، شركت سهامى انتشار ، 1361 .
11 . حسين زاده ، محمد ، دينشناسى ، چاپ اول ، تهران ، شركت سهامى و انتشار ، 1361 .
12 . حكمت ، نصر اللّه ، تأملى در فلسفه تاريخ عقل ، چاپ اول ، تهران ، انتشارات الهام ، 1376 .
13 . خاتمى ، محمد ، ديندارى و آزادى ، چاپ اول ، تهران ، نشر آفرينه ، 1378 .
14 . دانا سرشت ، اكبر ، روانشناسى شفا ، چاپ اول ، تهران ، انتشارات امير كبير ، 1364 .
15 . دفتر همكارى حوزه و دانشگاه ، مبانى اقتصاد اسلامى ، چاپ اول ، تهران ، انتشارات سمت ، 1371 .
16 . رحيم پور ، حسن ، عقلانيت ، چاپ اول ، تهران ، انتشارات مؤسسه فرهنگى دانش و انديشه معاصر ، 1378 .
17 . سروش ، عبد الكريم ، علم چيست؟ فلسفه چيست ، چاپ سيزدهم ، تهران ، انتشارات مؤسسه فرهنگى صراط ، 1376 .
18 . قطب ، سيد، آينده در قلمروى اسلام ، ترجمه سيد على حسينى خامنهاى ، چاپ دوم ، تهران ، دفتر نشر فرهنگ اسلامى ، 1369 .
19 . شهيدى ، سيد جعفر ، نهج البلاغه ، چاپ اول ، انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى ، 1371 .
20 . شيخ الاسلام ، سيد حسين ، گفتار امير المؤمنين على( ع ) ، چاپ دوم ، قم ، انتشارات انصاريان ، 1377 .
21 . طباطبائى ، سيد محمد حسين ، شيعه در اسلام ، چاپ نهم ، تهران ، دفتر نشر فرهنگ اسلامى ، 1373 .
22 . عربى زنجانى ، بهنام ، شريعتى و سروش ، بررسى مقابلهاى آراء و نظريات ، چاپ اول ، تهران انتشارات آريابان ، 1379 .
23 . على آبادى ، عليرضا ، ريشههاى توسعه نيافتگى در جهان سوم ، چاپ دوم ، تهران ، نشر رامين ، 1373 .
24 . عليخانى ، على اكبر ، توسعه سياسى از ديدگاه امام على( ع ) ، چاپ اول ، تهران ، انتشارات سازمان تبليغات اسلامى ، 1379 .
25 . فاضل ميبدى ، محمد تقى ، رابطه دين و آزادى ، چاپ اول ، تهران ، انتشارات ذكر ، 1378 .
26 . قضاعى ، قاضى ، قانون؛ سخنان حضرت على( ع ) ، ترجمه ، فيروز حريرچى ، چاپ دوم ، تهران ، انتشارات امير كبير ، 1375 .
27 . كديور ، محسن ، دفتر عقل ، چاپ اول : تهران ، انتشارات اطلاعات ، 1377 .
28 . كنت گالبرايت ، جان ، ماهيت فقر عمومى ، ترجمه محمد حسين عادلى ، چاپ سوم ، تهران ، انتشارات اطلاعات ، 1371 .
29 . گاندى ، مهاتما ، همه مردم برادرند ، ترجمه محمود تفضلى ، چاپ هفتم ، تهران ، انتشارات امير كبير ، 1377 .
30 . محقق داماد ، سيد مصطفى ، اصول فقه ، چاپ هشتم ، تهران ، مركز نشر علوم اسلامى ، 1377 .
31 . مدرسى ، محمد تقى ، اصول و پايههاى تمدن اسلامى ، ترجمه محمد صادق پارسا ، چاپ اول ، تهران ، انتشارات محبان الحسين ، 1379 .
32 . مرويها ، مرتضى ، دفاع از عقلانيت ، چاپ اول ، تهران ، انتشارات نقش و نگار ، 1379 .
33 . مصباح يزدى ، محمد تقى ، آموزش فلسفه ، جلد دوم ، چاپ اول ، تهران ، انتشارات سازمان تبليغات اسلامى ، 1378 .
34 . مطهرى ، مرتضى ، انسان و سرنوشت ، چاپ نوزدهم ، تهران ، انتشارات صدرا ، 1378 .
35 . مطهرى ، على ، اصلاحطلبى ، چاپ اول ، تهران ، انتشارات صدرا ، 1379 .
36 . منصورى ، جواد ، فرهنگ ، استقلال و توسعه ، چاپ دوم ، تهران ، انتشارات وزارت امور خارجه ، 1374 .
37 . منصورى ، رضا ، ايران 1427 : عزم ملى براى توسعه علمى و فرهنگى ، چاپ اول ، تهران ، انتشارات طرح نو ، 1377 .
38 . موثقى ، احمد ، علل و عوامل ضعف و انحطاط مسلمين در انديشه سيد جمال ، چاپ دوم ، تهران ، دفتر نشر فرهنگ اسلامى ، 1378 .
39 . مهدوى زادگان ، داوود ، اسلام و سنت وبرى ، چاپ اول ، قم ، انتشارات مؤسسه فرهنگى طه ، 1377 .
40 . واعظى ، احمد ، انسان از ديدگاه اسلام ، چاپ اول ، تهران ، انتشارات سمت 1377 .
41 . هانتيگتون ، ساموئل ، نظريه برخورد تمدنها ، ترجمه مجتبى اميرى ، چاپ دوم ، تهران ، انتشارات وزارت امور خارجه ، 1374 .
42 . يزدانى ، عباس ، گفتمان حكومت دينى ، چاپ اول ، تهران ، انتشارات مؤسسه فرهنگى طه ، 1378 .
[1] . داوود مهدوى زادگان ، اسلام و سنت وبرى ، ص207 .
[2] . هانتينگتون ساموئل ، نظريه برخورد تمدنها ، ص 149 .
[3] . همان ، ص86 .
[4] . مرتضى مطهرى ، انسان و سرنوشت ، ص110 .
[5] . همان ، ص111 .
[6] . نعمت اللّه باوند ، جايگاه عقل و دموكراسى ، ص44 .
[7] . نصراللّه حكمت ، تأملى در فلسفه تاريخ عقل ، ص81 .
[8] . مائده / 16 .
[9] . محسن ايمانى ، تربيت عقلانى ، ص35 .
[10] . عليرضا امينى ، معارف اسلامى ، ص23 .
[11] . على رضا امينى، معارف اسلامى، ص24 .
[12] . سيد مصطفى محقق داماد ، اصول فقه ، ص141 .
[13] . زمر / 18 .
[14] . محمّدحسين زاده ، دين شناسى ، ص104 .
[15] . مرتضى مرويها ، دفاع از عقلانيت ، ص176 .
[16] . محمّد خاتمى ، ديندارى و آزادى ، ص227 .
[17] . احمد واعظى ، علل و عوامل ضعف و انحطاط مسلمين در انديشه سيد جمال ، ص166 .
[18] . علىاكبر عليخانى ، توسعه سياسى از ديدگاه امام على ع ، ص175 .
[19] . محسن كديور ، دفتر عقل ، ص202 .
[20] . عنكبوت / 6 .
[21] . محسن ايمانى ، تربيت عقلانى ، ص68 .
[22] . فيض الاسلام ، نهج البلاغه ، ص 235 .
[23] . عبداللّه جوادى آملى ، حكمت نظرى و عملى در نهج البلاغه ، ص712 .
[24] . بقره / 170 .
[25] . اسراء / 36 .
[26] . عنكبوت / 45 .
[27] . محسن ايمانى ، تربيت عقلانى ، ص235 .
[28] . اكبر دانا سرشت ، روانشناسى شفا ، ص229 .
[29] . محسن ايمانى ، تربيت عقلانى ، ص219 .
[30] . قاضى قضاعى ، قانون ، سخنان حضرت على ع ، ترجمه فيروز حريرچى ، ص44 .
[31] . محسن ايمانى ، تربيت عقلانى ، ص220 .
[32] . محسن ايمانى ، تربيت عقلانى ، ص 237 .
[33] . عليرضا على آبادى ، ريشههاى توسعه نيافتگى در جهان سوم ، ص150 .
[34] . مرتضى مطهرى ، انسان و سرنوشت ، ص31 .
[35] . سيد حسين شيخ الاسلام ، گفتار اميرالمؤمنين على ع ، ص883 .
[36] . محسن ايمانى ، تربيت عقلانى ، ص226 .
[37] . جان كنت گالبرايت ، ماهيت فقر عمومى ، ص27 .
[38] . سيدجعفر شهيدى ، نهج البلاغه ، ص179 .
[39] . عباس يزدانى ، گفتمان حكومت دينى ، ص76 .
[40] . على مطهرى ، اصلاحطلبى ، صص7، 8 .
[41] . رسول جعفريان ، حيات فكرى و سياسى امامان شيعه ، ص52 .
[42] . عليرضا على آبادى ، ريشههاى توسعه نيافتگى در جهان سوم ، ص42 .
[43] . مهدى جهرمى ، آسيبشناسى دينى از منظر مطهرى ، صص180، 181 .
[44] . مهاتما گاندى ، همه مردم برادرند ، ص231 .
[45] . آل عمران / 190 .
[46] . نحل / 10 .
[47] . جاثيه / 13 .
[48] . اعراف / 176 .
[49] . بقره / 164 .
[50] . ملك / 10 .
[51] . انعام / 50 .
[52] . رعد / 16 .
[53] . زمر / 9 .
[54] . حسن رحيم پور ، عقلانيت ، ص117 .
[55] . داوود مهد ويزادگان ، اسلام و سنت وبرى ، ص 199 .
[56] . محمدرضا حافظ نيا ، مقدمهاى بر روش تحقيق در علوم انسانى ، ص23 .
[57] . عبدالكريم سروش ، علم چيست؟ فلسفه چيست؟ ص106 .
[58] . مهدى بناء رضوى ، طرح تحليلى اقتصاد اسلامى ، ص 234 .
[59] . جواد منصورى ، فرهنگ ، استقلال و توسعه ، ص174 .
[60] . همان ، ص29 .
[61] . سيدحسين شيخ الاسلام ، گفتار اميرالمؤمنين على ع ، 1013 .
[62] . همان ، ص1004 .
[63] . عليرضا على آبادى ، ريشههاى توسعه نيافتگى در جهان سوم ، ص103 .
[64] . احمد موثقى ، علل و عوامل ضعف و انحطاط مسلمين در انديشه سيد جمال ، ص116 .
[65] . بهنام عربى زنجانى ، بررسى مقابلهاى آرا و نظريات ، ص83 .
[66] . سيد قطب ، آينده در قلمروى اسلام ، ص124 .
[67] . سيدحسين شيخ اسلام ، شيعه در اسلام ، ص322 .
[68] . بقره / 256 .
[69] . علىاكبر عليخانى ، توسعه سياسى از ديدگاه امام على ع ، ص222 .
[70] . محمدتقى مدرسى ، اصول و پايههاى تمدن اسلامى ، ص201 .
[71] . آل عمران / 191؛ انبيا / 16، 17؛ دخان / 38، 39؛ جاثيه / 22؛ ابراهيم / 19؛ حجر / 85 ؛ نحل / 85 ؛ عنكبوت / 44؛ روم / 8 ؛ مؤمنون / 115 .
[72] . هود / 7 ؛ ملك / 2؛ كهف / 7 .
[73] . ذاريات / 56 ؛ يس ، / 61 .
[74] . هود / 108، 119؛ جاثيه ، / 23 ؛ آل عمران / 15 ؛ توبه / 72 .
[75] . محمدتقى مصباح يزدى ، آموزش فلسفه ، ص435 .
[76] . عبداللّه جوادى آملى ، حكمت نظرى و عملى در نهج البلاغه ، ص214 .
[77] . سيد محمّد حسين طباطبايى ، شيعه در اسلام ، ص96 .
[78] . محمدتقى جعفرى ، آزادى در اسلام ، ص166 .
[79] . محمدتقى فاضل ميبدى ، رابطه دين و آزادى ، ص146 .
[80] . اعراف / 157 .
[81] . نهج البلاغه .
[82] . دفتر همكارى حوزه و دانشگاه ، مبانى اقتصاد اسلامى ، ص132 .
[83] . نحل / 7 .
[84] . حديد / 23 و نيز به همين مضمون در لقمان / 18؛ نساء / 63؛ قصص / 76 .
[85] . مبانى اقتصادى اسلامى ، ص125 .
[86] . نحل / 90 .
[87] . اعراف / 29 .
[88] . مائده / 7 .
[89] . نساء / 135 .
[90] . مائده / 42 .
[91] . مهدى بناء رضوى ، طرح تحليلى اقتصاد اسلامى ، ص128 .
[92] . نحل / 65 ، 69 ، 80 ، 81 ، 114؛ مؤمنون / 18 ، 23؛ رحمن / 10 ، 12؛ طه / 53 ، 54؛ اسراء / 75 .
[93] . توبه / 34، 35 .
[94] . بقره / 30 .











https://shorturl.fm/v0hcN