نویسنده: دکتر سید حمیدرضا طالقانی
مقدّمه
دين و فرهنگ از مقولات سهل و ممتنعِ علوم اجتماعى و جامعه شناسى است كه همگان آن را ظاهرا به سادگى درك مى كنند ، اما هر گاه بخواهيم تعريف درست و جامع و مانعى از اين دو مقوله ارائه كنيم ، دشوارى آن آشكار مى گردد .
در اين مطالعه ، سه محور اساسى را دنبال مى كنيم: ابتدا تحت عنوان دين و دين باورى در پى يافتن تعريف گويايى از دين خواهيم بود و ضمن آن نقش دين را در تأسيس تمدنهاى انسانى گزارش مى كنيم . پرسشهايى نظير: «آيا عصر دين و دين باورى به سر آمده است؟ چالشهاى فرا روى دين و دين باوران در عصر جديد چيست؟ تجربه حذف يا انزواى دين از عرصه تأثيرگذارى اجتماعى در عصر جديد ، چه نتايجى را به دست داده است؟ جايگزينهاى انديشه دينى در دوران روشنگرى و عصر مدرنيته چيست و چه فرايندهايى را در زندگى انسان معاصر به دنبال داشته است؟ آيا دين در عصر جديد نيز يك ضرورت است و در اين صورت كاركرد آن چيست؟» از جمله پرسشهايى است كه در اين محور ، بررسى مى شود .
سپس تلاش مى كنيم تعريف جامع و مانعى از فرهنگ ارائه كنيم ، در اين راستا پرسش هايى را پاسخ خواهيم داد كه از جمله آنها مى توان به موارد زير اشاره كرد:
«آيا در غرب ، تعريف واحدى از فرهنگ ارائه شده است؟ رويكرد انسان جديد به مقوله فرهنگ چيست؟ يك نظام فرهنگى ، از چه ويژگى هايى برخوردار است؟ چنين نظامى چه اهدافى را دنبال مى كند؟ آيا در انديشه جامعه شناسان اروپايى و امريكايى ، تعريف واحدى از فرهنگ ارائه شده است؟ و . . .» .
و سرانجام در اين مقاله به نسبت ميان دين و فرهنگ خواهيم پرداخت كه آيا در نگرش هاى مختلف ، اين نسبت يكسان ارزيابى شده است؟ و آيا اصولاً همه اديان ، به يك نسبت در ساخت نظام فرهنگى تأثيرگذارند؟
روش اين پژوهش و مطالعه ، كتابخانه اى است .
1 . دين و دين باورى
مقصود از دين ، آيين الهى و توحيدى است كه خداوند در طول تاريخ خلقت ، آن را از طريق پيامبرانش ، به انسان عرضه فرموده است .
ترديدى نيست كه در همه تاريخ تمدن انسان ، دين همواره حضور و نقشى فعال داشته و از عناصر اصلى تمدنساز بهشمار مىرود ، اما در عصر مدرن ، دين و دين باورى به چالش كشيده شده و بسيارى از كسانى كه مفتون مظاهر رنگارنگ و فريبنده مدنيّت جديد و دنياى تجدّد شدهاند ، خورشيدِ دين را در حال غروب مى دانند . بسيارند كسانى كه صعود انسان به قله هاى بلند دانش تجربى و تكنولوژى نوين را به معناى بى نيازى انسان جديد از دين و دينباورى قلمداد مىكنند . دين در اين نگاه ، پديده اى مربوط به فرهنگ و تاريخ گذشته انسان است كه همچون بسيارى ديگر از پديده هايى كه اكنون منسوخ شده اند ، واپسين لحظات زوال و غروب آفتاب عمرش را سپرى مى كند .
در اين نگاه ، دين گرچه در گذشته تاريخ ، نقش مهمى در تأسيس تمدن انسانى و انتظام زندگىِ اجتماعى انسان داشته است ، اما اكنون به دليل وجود جايگزين مناسب ، كارايى خود را از دست داده و نبايد در حيات انسان معاصر ، نقشى را جست و جو كند ، در غير اينصورت بسان خرافه ، مانع اعتلاى انسان خواهد بود . اكنون بسيارند پژوهشگرانى كه در غرب ، مقوله دين را در حوزه هاى جامعه شناسى ، تاريخ و روانشناسى مطالعه مى كنند ، اما نه به عنوان ضرورت كاوش در حقانيت دعاوى دينى و بالمآل افزايش بهره مندى انسان امروز از آموزههاى مفيد آن ، بلكه به عنوان واقعيتى كه در گذشته زندگى انسان ، نقش هايى را ايفا كرده است .
انسان متجدّد در سده هاى اخير ، جايگزينهاى بسيارى را براى دين معرفى كرده است كه به پندار او انسان را از نيازمندى به آسمانِ وحى ، مستغنى مى سازد! غرض ما از پرداختن اجمالى به اين جايگزينها ، تعريف و تبيين آن نيست؛ زيرا از موضوع اين مقاله خارج است اما چالش اين جايگزينها با تعريف ايمان دينى و كاركرد آن و بحرانهايى كه غرب در دويست سال گذشته ، با حذف دين از عرصه زندگى اجتماعى ، بدان مبتلا شده ، مىتواند ما را به مفهوم روشنى از دين و آثار و نتايج ايمان دينى رهنمون سازد .
الف ) اصالت عقل بشرى
راسيوناليزم[1] از قرن 17 ميلادى در اروپا ، بهوسيله رنه دكارت فرانسوى ( 1596 ـ 1650 ) پايهگذارى شد و پس از او فيلسوفانى همچون باروخ اسپينوزا ( 1632 ـ 1677 ) و لايبنيتس ( 1646 ـ 1716 ) آن را تداوم بخشيدند . ايمانوئل كانت ( 1724 ـ 1804 ) سرانجام مرزهاى عقل نظرى را درنورديد و به نقادى آن پرداخت و نتيجه گرفت كه عقل نظرى از اثبات وجود خداوند قاصر است . او همچنين شناخت انسان از واقعيتهاى تجربى را ممتنع دانست و اعلام كرد كه ادراك ما از اشياى خارجى ، صرفا در قالب مقولات ذهنى و مفاهيم عقلى ما ، امكان پذير است . او بدين ترتيب ، راهيابى انسان به درك حقيقت اشيا را ـ آن چنانكه هست ـ مورد ترديد قرار داد .
فلاسفه عقل گرا در غرب جديد ، با وجود ارائه تفاسير و رهيافت هاى گوناگون از هستى ، در يك چيز اتفاق نظر داشتند و آن «بى اعتبارى الهيات وحيانىِ مبتنى بر متون مقدس» بود . آنان به زعم خود كوشيدند تا الهيات عقلانى را به عنوان جايگزينى براى آموزه هاى جهان شناختى دين معرفى كنند .
به هر حال ، پيامد راسيوناليزم ، ابراز وجود و اعلام موجوديت دهها مكتب مختلف فلسفى بود كه در تحليل مبانى و اصول جهان هستى ، از تضاد و تنافر برخوردارند و هيچيك نتوانستند انسان امروز را به وحدت جهان بينى و تلقى واحدى از هستى رهنمون كنند . در اين ميان ، آنچه در مسلخ راسيوناليزم قربانى شد ، اعتبار آموزههاى دينى در زمينه هاى فلسفى و جهان شناختى بود .[2]
ب ) اصالت تجربه[3]
جريان فكرى تجربه گرايى ، گرچه به موازات جريان عقل گرايى در غرب توسعه يافت ، اما به زودى انديشه هاى فلسفى را تحت الشعاع رشد سريع خود قرار داد و به جريانى فراگير تبديل شد. فرانسيس بيكن ( 1561 ـ 1626 ) ، جان لاك ( 1632 ـ 1704 ) ، جرج باركلى ( 1685 ـ 1753 ) و ديويد هيوم ( 1711 ـ 1776 ) ، از پايه گذاران اين جريان فكرى در غرب محسوب مى شوند .
تجربه گرايى كه از كارامدى استقرا به جاى استدلال قياسى آغاز شده بود، سرانجام به اصالت انحصارى حسّ و تجربه، براى نيل به معرفت تبديل شد و حواس پنجگانه انسان را مبنا و ريشه همه دانش هاى بشرى دانست. بدين ترتيب انديشمندان تجربه گرا ، در برخورد با تعاليم ماوراء الطبيعى اديان، حداقل لا ادرى گرى را پيشه ساختند زيرا از طريق تجربه حسى ، نمى توانستند صحت و يا سقم اين آموزهها را تحليل كنند ، اما چيزى نگذشت كه پوزيتيويسم افراطىِ قرن بيستم ، از دلِ جريان تجربه گرايى زاده شد و مستقيما با دين و آموزههاى آن، به تعارض برخاست.
اينان براى شناخت گزاره هاى معنادار ، تحقيق پذيرى تجربى را به عنوان تنها معيار كشفِ حقيقت تحليل كردند و بدين سان ، آموزه هاى دينى ، از آن جهت كه به گونه تجربى تحقيق پذير نيست ، گزاره هاى بى معنا و فاقد اعتبار شمرده شد .
پوزيتيويستها سرانجام مدعى شدند كه گزاره هاى دينى و هم گزارههاى متافيزيكى و هم گزارههاى اخلاقى ، از معناى معرفت بخش تهى بوده و اصولاً ارزش پژوهش ندارند .
بدين ترتيب ، جريان تجربه گرايى نيز در قالب ده ها مكتب مختلف تجربى ، سرگردانى انسان غربى را در برخورد با مكاتب گوناگون فلسفى و عقل گرا افزود ، اما هر دو دسته در يك چيز به توافق رسيدند و آن اين كه شناختهاى فراعقلى و فرا حسّى و از آن جمله معارف وحيانى و شهودى انسان، فاقد ارزش و اعتبارند .
سرگردانى معرفتى انسانِ مدرن
با حذف دين و معارف وحيانى از قلمروى معرفت و دانش بشرى ، انسان جديد در يك سرگردانى و تحير معرفتى گرفتار شد. انسان تجربه گرا با وجود دستيابى به داده هاى علمى و اطلاعاتى فراوان ، بر اساس اصول فلسفه كانت بر اين باور است كه ميان عالم واقع و دنياى معرفت بشرى ، شكافى عميق وجود دارد به گونهاى كه انسان قادر نيست به هيچ شناختى از اشياى خارجى آنگونه كه هستند دست يابد .
مدرنيزم فلسفى ، در حوزه دانش تفسير و يا هرمنوتيك ، تصريح كرد كه هرگز نمى توان به فهم درستى از منطق ديگران؛ اعم از سخن شفاهى و يا متون مكتوب دست يافت .
بنابراين انسان غربى به ناچار على رغم برخوردارى از يافته ها و باورهايى از هستى، همواره مى بايست در حقانيت آن ترديد كند؛ زيرا اين يافته ها فقط از آن جهت براى او مفيدند كه با قالبهاى ذهنى و پيش فرضهاى شخصى او تطابق و هماهنگى يافته اند، نه آن كه با واقعيت خارجى هماهنگى داشته باشند. بنابراين محصول اصلى رويكرد جديد غرب به عقل و تجربه، در عين كوتاه كردن دست انسان از معارف ثابت و متقن وحيانى، جايگزينى تحيّر فكرى و سرگردانى فلسفى است. بدين ترتيب جريان جديد، نه تنها معرفتى نوين را جايگزين معارف وحيانى نكرد بلكه لا ادرى گرى و تحير را براى او به ارمغان آورد .
تحيّر اخلاقى ـ روانى و . . .
شاه بيت عملى و رفتارى تعاليم اديان الهى ، اخلاق انسانى و فضايل نفسانى و كردارى است . تحيّر معرفتى انسان مدرن ، از آنجهت كه با حذف معارف وحيانى ، به عنوان مبانى و زيرساختهاى انديشه دينى همراه بود ، حكمت عملى دين را كه عالى ترين هدفش ، تأمين و شكوفايى اخلاق و منش متعالى و مقدس براى انسان است، به چالش كشيد . علاوه بر آن ، متفكران غربى تلاش كردند كه در عرصه فلسفه اخلاق نيز نگرش نوينى را به عنوان جايگزين فلسفه اخلاق وحيانى پايه گذارى كنند .
نسبى گرايى اخلاقى كه نزد غربيان ، اصلى پذيرفته شده در فلسفه اخلاق شناخته شد ، فضايل انسانى را تابعى از لذت و سود تعريف كرد و ناهنجارى هاى اخلاقى و تربيتى را دامنگير انسانِ مدرن نمود . اكنون بسيارند نظريه پردازانى در غرب كه به قواعد فطرى و ذاتى انسان در بعد اخلاق و منش انسانى دستبرد زده و رذيلانه ترين رفتارها را با معيار لذت و سود ، اخلاقى معرفى مى كنند . در جايى كه سود و لذت ، تعيين كننده ترين عناصر براى توجيه رفتارهاى انسانى محسوب شود ، همجنس بازى ، كامجويى از كودكان و حيوانات ، استفاده از داروهاى توهم زا ، مصرف مشروبات الكلى و مواد مخدر ، آزار جنسى و . . . توجيه عقلانى مى يابد و پيامد آن ، تزلزل خانواده ، كاهش آمار ازدواج ، افزايش جرم و جنايت و . . . خواهد بود كه اكنون انسان مدرن با آن دست به گريبان است. محصول دو بحران معرفتى و اخلاقى ، بروز ناهنجارىهاى روانى در جوامع توسعه يافته است. اينگونه جوامع از حيث آلودگى به انواع فشارهاى روانى ، افسردگى ، اضطراب و استرس و انواع بىقرارى هاى روحى و روانى ، حرف اول را در دنياى امروز مى زنند . احساس پوچى و بى هويتى ، باعث شده است كه آمار خودكشى در اين جوامع، به طور سرسام آور افزايش يابد. مطالعات آمارى و نظرخواهى هايى كه به تكرار در كشورهاى غربى انجام مى شود، نشان مى دهد كه قشر عظيمى از مردم غرب، نسبت به آينده اميدى نداشته و احساس شكست و ناكامى در زندگى، آنان را رنج مىدهد .[4]
آثار و تبعات نامطلوب دين ستيزى انسان مدرن ، بههمين موارد اندك خلاصه نمىشود ، ليكن هدف ما از ورود به اين عرصه ، تبيين همه اين عوارض نيست بلكه از اين رهگذر ، تعريف مناسبى از اين را جست و جو مىكنيم .
دين و كاركرد آن
با مطالعه عميق در احوال انسان مدرن و آزمايشگاه دويست ساله غرب در برخورد با دين و سرانجام بحرانها و سرگردانىهايى كه دامنگير آن است ، مفهوم دين و كاركرد آن براى ما به خوبى روشن مىشود:
الف ) معرفت دينى
دين مجموعه تعاليم آسمانى و وحيانى است كه منابع متعددى را براى كسب معرفت و ارضاى تمايلات و نيازهاى شناختى انسان ، بهرسميت مىشناسد .
دين گرچه به حس و تجربه بها مىدهد و انسان را به تلاش تجربى تشويق مىكند ، اما منابع معرفتى را به آن محدود نمىداند و علاوه بر آن ، دو منبع مهم وحى و عقلِ كلى را نيز مورد تأكيد قرار مىدهد . اديان الهى بر اين نكته پاى مىفشرند كه بسيارى از حقايق موجود در هستى ، بهگونه حسى و تجربى ، تحقيقپذير نيستند و انسان براى درك اين حقايق ، نيازمند يك نقطه اتكاى معرفتى استوار و خطاناپذير است تا به مجموعهاى كامل و منسجم از معارف و حقايق هستى راه پيدا كند . حقيقت وجود خداوند و صفات او ، ماهيت جهان هستى ، چيستى انسان و سعادت و كمال او ، پيشينه هستى و سرانجام آن و . . . از جمله اين حقايقاند كه تنها با اتكاى به وحى دستيافتنى است . اين حقايق هرگز در قالب تجربه حسى در نمىآيند و ظرف حسّ ، به ناچار در اين عرصهها ، لا ادرى و خنثى است ، اما دين علاوه بر وحى ، به عقل نيز اصالت مىدهد . دين مىگويد در وجود انسان ، حقيقتى نهفته است كه او را به درك امور فراتجربى توانمند مىسازد . عقل كلى ، محمل تحكيم مبانى نظرى باورهاى دينى است كه به عنوان يك استعداد درخشان در انسان ، به وديعه گذاشته شده است . بدينترتيب پذيرش حقايق وحيانى ، از نوع قبول تحميلى و تسليم چشم و گوش بسته انسان نيست بلكه ايمانى اقناعى است كه به عقد قلبى و يقين و عشق به اين حقايق منجر مىشود .
مهمترين نتيجه تحقق ايمان دينى ، صعود به قله مشاهدات باطنى و درك يقينى حقايق متعالى است كه بهكلى ترديد و تحيّر و شكاكيت معرفتى را از دل و جان انسان مىزدايد و نظام معرفتى عاشقانه و عارفانهاى را به او ارزانى مىدارد .
ب ) اخلاق دينى
اخلاق دينى ، نتيجه منطقى و معقول معرفت دينى است . دين متولى تعريف رابطه انسان با خداست . خداوند مبدأ و مقصد هستى است و آنچه هست از او است و سلسله هستى بهسوى او روانند و در اين ميان ، انسان به عنوان گل سر سبد هستى و عالىترين نمود خلقت ، از حيث صفات ذاتى و وجودى ، نزديكترين موجودات به خداوند و صفات او است و بههمين دليل از عقل و اراده و قدرت انتخاب برخوردار است . انسانِ دينباور ، با اختيار و انتخاب عاقلانه و معرفتى خويش ، خداوند را بهعنوان كمال برتر و مطلق ، هم در بعد فكر و انديشه و هم از جهت صيرورت و مقصد برمىگزيند و براى رسيدن به او ، شالودهاى مقدس از بايدها و نبايدهاى رفتارى و اخلاقى را قلبا مىپذيرد . در نگرش دينى ، اخلاق ، تابعى از سود و زيان و لذت نيست ، بلكه تابعى از صيرورت كمالى به سوى خداست و خداوند ، حقيقتى واحد است كه براى رسيدن به او ، نزديكترين راهها ، پيروى از بايدها و نبايدهايى است كه متن وحى تعيين فرموده است . اين پيروى ، اخلاق متعالى انسانِ دين باور را تعيين كرده و باب شريعت را پيشروى او مىگشايد . ريا ، وسواس ، شك و ترديد ، فقدان اراده و نيت و . . . كه از مصاديق سرگردانى و تحير و سرگشتگى اخلاقى است ، آفت سير الى اللّه در مسير طريقت و شريعت است و بدينترتيب انسان مؤمن در زندگى خويش نيز به مشيى ثابت و واحد دست مىيابد و از سر در گمى و تحير مىرهد .
ج ) دين باورى و تعادل روحى ـ روانى
از سوى ديگر ، نوع نگاه انسان مؤمن به زندگى ، هرگز اجازه نمىدهد كه او به بحرانهاى روحى و روانى مبتلا شود .
در نگرش دينى ، انسان موجودى است كه خداوند او را براى قرب خويش برگزيده و براى نيل به اين كمال ، او را درميان دو ظرفيت بىحدّ و غير متناهى ، مخيّر ساخته است . عقل را به عنوان پيامبر باطنى در نهاد او سرشته است و پيامبران ظاهرى را نيز در طول تاريخ زندگىاش براى هدايت و تعالى او در سير الى اللّه و قرب الهى فرستاده است ، از سوى ديگر او با نفس سركش اماره در درون خويش كه او را به تباهى ، فساد ، لذتطلبى ، سودجويى ، ظلم و خيانت مىخواند ، درگير است . اين دوگانگى ، مقتضاى انتخاب و اراده او است . هم فطرت و عقل باطنى و هم شريعت و پيامبر ظاهرى او را به سعادت و كمال مىخوانند . گرچه نفس اماره نيز مصائبى را در ارائه تصويرى نادرست از هستى و وجود و استعدادهاى انسان تحميل مىكند . در اين نگرش ، انسان قادر است با تكيه بر هدايت باطنى و ظاهرى ، همه ناملايمات و مصائب را پشتسر گذاشته و آن را پلكان صعود خويش قرار دهد . در نگاه شريعت ، نقمت ، عدمى است و خير و نعمت ، وجودى . نقمت وجود عينى و بالاستقلال ندارد و ناشى از فقدان خير و نعمت است . در اين نگرش ، نقمت ، پلكان كمال بوده كه خداوند آن را در عالم اسباب و مسببات ، سببى براى كمال انسان قرار داده است . بلا ، مصيبت ، گرفتارى ، شدايد ، غم ، سختى ، درد و . . . همه و همه اسباب كمال آدمى است:
«ولنبلونّكم بشيء من الخوف والجوع و نقص من الاموال والانفس و الثّمرات وبشّر الصابرين»[5] حتما مىآزماييم شما را ـ در اين دنيا ـ به چيزى از ترس و گرسنگى و كاستى از اموال و جانها و ميوهها و بشارت باد صاحبان تحمل و پايدارى را .
در منطق پيامآور مكتب ما ، بلا براى دينداران ، درجه و كمال است: «البلاء للولاء درجة» .[6]
و در نگرش رئيس مذهب ما ، «خداوند آن گاه كه بندهاى از بندگانش را دوست بدارد ، او را در دريايى از سختىها و ناملايمات غرق مىكند» . شايد از آن جهت كه در كوران حوادث ، آبديده شده و با قدرت و اراده ، اسباب تعالى خويش را فراهم سازد: «انّ اللّه إذا اَحَبَّ عبدا غَتَّهُ بالبلاءِ غَتّا»[7]
آيا مؤمن با اين منطق و نگاه دينباورانه ، دچار يأس ، سرخوردگى ، نااميدى ، احساس پوچى ، بىهويتى ، ناكامى در زندگى و شكست مىشود؟ براى مؤمن كه زندگىاش در رابطه عاشقانه با خدا بهعنوان عالىترين منبع كمال و فوز و رستگارى خلاصه مىشود ، هرگز مجالى براى احساس نااميدى و غربت و شكست باقى نمىماند . او تنهايى و غربت اين جهانيش را با انس و خلوت كردن با خدا التيام مىبخشد .
امروزه به عنوان يك اصل پذيرفته شده علمى ، اعتقاد دينى و گرايش مذهبى ، بالاترين عامل تأمين تعادل و آرامش روحى و روانى شناخته شده و در كشورهاى توسعه يافته نيز دينباورى را براى درمان سرگشتگىها و بحرانهاى روحى و روانى توصيه مىكنند .[8]
نتيجهگيرى
دين عبارت از آيين الهى و توحيدى است كه خداوند از آغاز آفرينش انسان ، آن را ضرورتا براى هدايت آدمى و نيل به نجات و رستگارى و تأمين نيازهاى حياتى او اعم از اقناع معرفتى ، تأمين ثبات و تعالى اخلاقى و رفتارى ، برخوردارى از تعادل روحى و روانى و دهها نياز ديگر ، از طريق پيامبرانش به بشريت عرضه فرموده بهگونهاى كه بدون آن ، انسان به تحيّر معرفتى و احساس پوچى و بىپناهى و سرگشتگى و بحرانهاى اخلاقى و انواع بيمارىهاى روحى و روانى مبتلا مىشود .
2- فرهنگ
در دنياى معاصر و پس از رنسانس ، آن گاه كه جهان غرب ، مطالعات و پژوهشهاى پيرامون مسائل اجتماعى را با گستردگى بسيار مورد توجه قرار داد ، بهشدت تحت تأثير جريان تجربهگرايى[9] قرار گرفت . پوزيتيويسم قرن بيستم نيز كه بر همه شاخهها و موضوعات مورد مطالعه سايه افكند ، نمودِ پيشرفته و افراطى تجربه گرايى بود . بههمين دليل ، مقوله فرهنگ نيز همچون دين ، مورد بىمهرى واقع شد و كمتر توجهى را به خود برانگيخت؛ زيرا تحقيق پذيرى آن به گونه تجربى ، مورد ترديد و يا ممتنع مىنمود ، لذا اين مقوله نيز در فضاى حاكميت علم به معناى Scienticism ، مجال رشد و شكوفايى نيافت .
بىشك فرهنگ مقولهاى غير مادى است در حالى كه تجربهگرايى و پوزيتيويسم ، بر عينيت و كميت استوار است ، اما اين مقوله چيزى نيست كه با كم توجهى انسان معاصر ، به فراموشى سپرده شود؛ زيرا از مهمترين شاخصههايى است كه از ديرباز در متن تمدنهاى كهن ، كانون انديشههاى اجتماعى بوده است .
مفهوم فرهنگ در غرب
بسيارى برآنند كه مفهوم فرهنگ در غرب ، ريشه دينى دارد و منشأ واژه Culture را لغت Culte به معناى پرستش مىدانند ، گرچه برخى نيز آن را از مصدر Cultiver به معناى كاشتن پنداشتهاند . به هر حال قرابت و همراهى تنگاتنگ فرهنگ و دين در تاريخ زندگى انسان موجب شد كه رويكرد انسان معاصر به مقوله فرهنگ نيز تحولات مختلفى را تجربه كند .
از اواسط قرن هجده ميلادى ، فرهنگ را در مقابل طبيعت[10] بهكار بردند . بدينترتيب انسان معاصر در اولين رويكرد خود ، براى فرهنگ اعتبار ماوراءالطبيعى قايل شد اما در عصر روشنگرى ، فرهنگ به هر چيزى اطلاق مىشد كه انسان را از حيوان و گياه و جماد و در يك كلام ، ساير موجودات متمايز كند .
سرانجام با محور قرار گرفتن Cultiver به معناى كاشتن و پرورش دادن ، بهعنوان ريشه و مأخذ فرهنگ ( Culture ) تلاش كردند كه آن را با «پيشرفت»[11] كه يكى از اصول مدرنيته است ، توضيح دهند .[12]
رويكرد فرانسويان در عصر جديد به مقوله فرهنگ ، با مفهوم «تمدن»[13] كه يكى از مبانى نهضت روشنگرى فرانسه بود ، فاصلهاى نداشت ، با اين تفاوت كه تمدن را اجتماعى و فرهنگ را شخصى و فردى قلمداد مىكردند .
ادوارد برونت تايلر انگليسى ( 1832 ـ 1917 ) ضمن تأييد نگرش فرانسويان به مقوله فرهنگ مىنويسد:
«فرهنگ يا تمدن ، در مفهوم قوميتشناسى آن؛ عبارت است از مجموعهاى متشكل از شناخت ، باورها ، هنر ، اخلاق ، حقوق ، آداب و ديگر عادتها و ملكات اكتسابى انسان ، بهعنوان عضوى از يك جامعه» .[14]
تعريف كاركرد گرايانه از فرهنگ
سپس جامعهشناسان بر آن شدند كه متناسب با رشد علم ، تعريفى علمى و تجربى از فرهنگ تبيين كنند . از جمله آنان؛ برونيسلاو مالينفسكى ( 1884 ـ 1942 ) جامعهشناس انگليسى بود كه كتاب ارزشمندى به نام نظريهاى علمى از فرهنگ نوشت و در آن فرهنگ را از زاويه فنكسيوناليزم و يا كاركردگرايى بررسى كرد ، او مىنويسد:
«فرهنگ ، خواه ابتدايى و يا پيچيده ، كلّيتى اجتماعى شامل؛ ابزارهاى مادى و امور غيرمادى حيات انسان نظير اعتقادها و انديشهها و ملكات و عادتها است كه انسان را به مقابله با امور محسوسى كه با آن مواجه است ، توانمند مىكند» .[15]
در اين تعريف ، فرهنگ به همه زندگى انسان تعميم مىيابد؛ زيرا در آن ، هم انديشهها و اعتقادهاى فردى مورد توجه قرار گرفته و هم كنشهاى اجتماعى . فرهنگ در اين تعريف ، تنظيمكننده روابط انسانها با يكديگر و با محيط پيرامون آنها است . مالينفسكى ، نقش اساسى فرهنگ را در پيوستن فرد به جامعه مورد توجه قرار مىدهد . جالب آن كه او با وجود موضع كاركردگرايانه خود ، بندهاى نگاه كمى و عينى به فرهنگ را گسسته و از امور غيرمادى يا به عبارتى معنوى زندگى نيز در تعريفِ خود مدد مىجويد .
شايد همين رويكرد بود كه باعث شد پس از جنگ جهانى دوم ، مردم شناسان ، فرهنگ را به عنوان يكى از مهمترين موضوعات ، در تحليلهاى كاركردگرايانه رشته مردمشناسى ، به كار برند .
تعريف نظامگرايانه از فرهنگ
در اين نگاه ، بهطور صريح و مشخص ، دوباره فرهنگ و دين ، در كنار يكديگر مطرح شد براىِ مثال «پارسونز» كه شخصيتى نظامگرايا سيستميست بود ، نقش فرهنگ ، مذهب و مقدساتِ دينى و اجتماعى را در يك نظام فرهنگى ، مورد تحليل موشكافانه قرار داد .
«كليفورد گيرتز» اين نوع ديدگاه نظام گرايانه را به خوبى توضيح مىدهد . در تعريف او فرهنگ ، نظامى است كه از عناصر و ابعاد مختلف تشكيل شده ليكن ارتباط آنها با يكديگر چنان است كه يك كليتِ تام را بهوجود مىآورد . او ويژگىهاى يك نظام فرهنگى را در سه قالب بررسى مىكند:
الف ) پيونددهنده بودن فرهنگ
فرهنگ باعث پيوندهاى اجتماعى است . افراد يك جامعه ، بازيگرانى هستند كه تعامل ميان آنها ، به ناچار وابسته به كُدهايى از معانى است كه روابط بين معنا و معنا بخش ، بين آنها وجود داشته باشد .
ب ) ارزشى بودن فرهنگ
فرهنگ ، خود به خود ، قانونساز است و اهداف و جهات فعاليتهاى اجتماعى را درميان افراد جامعه مشخص مىكند .
ج ) جامعيت فرهنگ
فرهنگ همه عناصر زندگى اجتماعى را تحت پوشش نوعى انسجامِ منطقى كه ناشى از كُدهاى معنايى خاص است ، وحدت مىبخشد . او معتقد است كه فرهنگ ، با تحميل شبكهاى از معانى و تبيينهاى مشترك ، همه كنشها و روابط به وجود آورنده يك جامعه را انسجام مىبخشد .[16]
«گى روشه»؛ جامعهشناس فرانسوى نيز عملاً از ديدگاههاى نظام گرايانه در تعريف فرهنگ جانبدارى مىكند . او براى يك نظام فرهنگى ، سه هدف و فعاليت ويژه را مشخص مىكند:
الف ) ساختن جامعه
او معتقد است كه بدون وجود فرهنگ ، جامعه تشكيل نمىشود؛ زيرا كليه عناصر مادى روابطِ اجتماعى ، توسط يك نظام فرهنگى ، تحت قالب تعابير نمادين و سمبليك ، پى در پى توليد شده و تفسير مىشوند و استحكام و معنا مىيابند . علت اصلى پيوند فرد با جامعه ، همين شبكه مشترك است كه «گىروشه» آن را جامعهپذيرى مىنامد .
ب ) تأثيرگذارى روانى و اجتماعى
فرهنگ ، الگوها و نمونههاى مؤثرى را دراختيار فرد مىگذارد و او تحت تأثير اين الگوها از قوانين رفتار اجتماعى خاص پيروى مىكند . او پنج عنصر اساسى را در جهتدهى كنش اجتماعى مؤثر مىداند:
1 ـ الگوهاى فرهنگى
اين الگوها ، قوانينى واضح و مشخصاند كه در هر جامعه ، فعاليت هر يك از افراد را به گونهاى استوار مىسازد كه براى سايرين قابل درك و پذيرش باشد .
2 ـ نقشها و وظايف اجتماعى
اين نقشها مجموعهاى از وظايف كنشى است كه ساختار واحدهاى مختلف اجتماعى را در قالب يك جامعه تعريف مىكند مثل وظايف فرزندان نسبت به پدر و مادر و يا وظايف پدر و مادر نسبت به فرزندان .
3 ـ احكام مثبت و منفى
اين احكام به نقشهاى اجتماعى ، ضرورت و الزام مىبخشد ، اعم از اين كه در قانون جامعه تصريح شده باشد و يا اينكه به صورت قرارداد اجتماعى ، متداول باشد .
4 ـ ارزشها و هنجارها
رابطه هر يك از اعضاى جامعه با كل آن ، ناشى از پيوند قلبى او با الگوها و نقشهاى پيش گفته است . فرد با قبول عقلانى و معنوى اين اصول و قوانين ، از آن تبعيت مىكند و اين تبعيت ، بهقدرت هنجارى الگوها و نقشها مىانجامد .
5 ـ نمادها يا سمبلها
زندگى اجتماعى مبتنى بر فرهنگ ، خود به خود نشانهها و جلوههايى از حقايق پنهان فرهنگى را بهوسيله علامتها و رمزها متبلور مىسازد كه اين علائم ، فرد را به مدلول رهنمون مىكند . نمادها به خوبى با ارزشها و هنجارها ارتباط دارند و آن را توضيح مىدهند .
با اين ويژگىهاى پنجگانه ، فرهنگ به عنوان انسجامدهنده و ناظم روابط اجتماعى و فعاليتهاى جمعى خودنمايى مىكند و مراتب و درجات جامعه را مشخص مىسازد .
ج ) تعريف انسانى
فرهنگ با ارائه تفسيرى مشخص و نظاممند از انسان ، فضاى زندگى فرد و جامعه را انسانى كرده و او را از همه موجودات ديگر هستى متمايز مىكند .[17] بدينترتيب درنگاه «گىروشه» ، اصولاً نبايد بين فرهنگ و دين ، فاصلهاى متصور بود؛ زيرا دين نيز علاوه بر ارائه الگوهاى رفتارى و فكرى ، نقشها و وظايف فردى و اجتماعى را تعريف مىكند و حاوى احكام مثبت و منفى در همه كنشهاى فردى و اجتماعى است و ارزشها و هنجارهاى ويژهاى را مشخص مىكند و متناسب با آن ، سمبلها و نمادهاى گوناگونى را ارائه مىنمايد .
البته اين چيزى نيست كه «گىروشه» در بيان خود بدان تصريح كرده باشد بلكه بايد تعريف او را از دين بررسى كرد .
تعريف امريكايىها و اروپاييان از فرهنگ
انديشوران امريكايى ، فرهنگ را به فرهنگ سياسى ، اقتصادى ، دينى و . . . تقسيم كردند و در اين ميان به فرهنگ سياسى ، توجه ويژه معطوف داشتند ، اما طبيعى بود كه جامعهشناسان اروپايى كه همچنان به انديشههاى «وبر» و «دوركيم» پاىبند بودند ، از اين دستهبندى استقبال نكنند .
اروپاييان ترجيح مىدادند كه مفهوم واحد و منسجمى را از فرهنگ مطرح سازند . سرانجام عدهاى از جامعهشناسان اروپايى ، در همراهى با جامعهشناسان انگلوساكسن ، به جامعهشناسى تاريخى فرهنگ توجه كردند و در اين راستا فرهنگ و دين را مترادف و يا همسو و همراه ، به تفسير نشستند . اينان ريشه فرهنگ را دين و مذهب انگاشته و نقش مذاهب را در شكلگيرى حوزههاى فرهنگى و حتى نظامهاى سياسى بررسى كردند . اينان معتقد بودند كه قلب يك نظام فرهنگى ، هدفگيرى ارزشى آن است كه با دين و مذهب ، رابطه مستقيم و اجتنابناپذير دارد . بدينترتيب بسيارى از اروپاييان نيز سرانجام بر تفسيرهاى كمّى و عينى و پوزيتيويستى از فرهنگ غالب آمده و در عين بها دادن به اعتبارِ كاركرد گرايانه فرهنگ ، ريشه و مبناى آن را معنوى و دينى انگاشتند .
نتيجهگيرى
فرهنگ كليتى فردى و اجتماعى؛ شامل انديشهها و اعتقادها ، آداب و رسوم و عادتها ، اخلاق ، هنر ، حقوق ، ارزشها ، الگوها ، احكام و نمادها است كه با جامعيتى ويژه ، همه عناصر حيات انسانى را اعم از امور مادى و معنوى دربر گرفته و با ايجاد تفاسير مشترك در اين زمينهها ، همه كنشهاى فردى و اجتماعى و روابط پديدآورنده يك جامعه را انسجام و استحكام مىبخشد .
فرهنگ و دين در تاريخ زندگى انسان ، همواره قرابت و همراهى داشتهاند ، جز در عصر مدرنيته كه همه مقولات ، تحتالشعاع مادىگرايى و كميتنگرى امپريسيسم واقع شد ، اما اين رويكرد چندان دوام نيافت و حتى كاركرد گراها نيز سرانجام گستره مفهومى فرهنگ را علاوه بر فرد و جامعه ، شامل امور مادى و غيرمادى زندگى انسان تلقى كردند . نظامگرايان ، از اين هم فراتر رفته و عملاً مفهوم دين و فرهنگ را يكسان انگاشتند . در نگرش جامعهشناسان اروپايى ، دين ريشه فرهنگ محسوب شد و از آن به عنوان قلب يك نظام فرهنگى تعبير كردند .
3 . رابطه دين و فرهنگ
در بخش پيشين اين مقاله ، قرابت و نزديكى دو مقوله دين و فرهنگ ، موجب شد كه ضمن بررسى ديدگاههاى گوناگون ، اعم از كاركردگرايى و نظامگرايى ، ناخودآگاه به مقوله رابطه دين و فرهنگ نيز توجه كنيم ، اما اكنون در ادامه مطالب قبل ، انديشههايى را كه مستقيما به اين مقوله توجه كرده است ، ارزيابى مىكنيم:
الف ) ديدگاه دور كيم ، وبر و آيزنشتاد
در انديشه دوركيم و ماكس وبر ، فرهنگ و دين ، رابطهاى تنگاتنگ دارند . دوركيم در كتاب صور اوليه حيات مذهبى[18] ، ظهور دين و مذهب را به دوره مشخصى از بلوغ اجتماعى منوط مىداند كه با آن ، تداوم اين بلوغ تضمين مىشود و ظهور دين در اين دوره ، نشانه موجوديت بلوغ اجتماعى است .
«آيزنشتاد» نيز از اين انديشه استقبال كرده و در ريشهيابى نظامهاى فرهنگى جهان ، نقطه آغاز همه آنها را با پيدايش مذهب توجيه مىكند؛ مذاهبى كه بين عوالم لاهوت و ناسوت ، تفكيك قائل شدهاند .[19] اما او نگرش مذاهب مختلف به نوعرابطهاى كه ميان لاهوت و ناسوت برقرار است را متفاوت مىانگارد كه همين امر نيز به تفاوت فرهنگها انجاميده است .
وى بر اين باور است كه مذاهب ، از جهت نوع رابطهاى كه بين نظم استعلايى يا آسمانى و نظمِ زمينى ترسيم مىكنند ، به سه دسته تقسيم مىشوند:
اول: مذاهبى كه براى زمين و آسمان ، استقلال و دوگانگى قائلند و اين دو را كاملاً از هم تفكيك مىكنند . اين اديان ، رفتار دينى را از رفتار دنيوى جدا دانسته و معتقدند كه انسان در رفتار دنيوى مىبايست به عقل و خرد خود تكيه كند و اصولاً دين در اين عرصه ، ورودى ندارد . اين گونه اديان ، فرهنگى ويژه را پديد مىآورند كه در آن معيشت انسان ، ناشى از خردورزى او است . دينِ كنفوسيوس از اين جمله است كه براى مذهب ، حق ويژهاى در نظارت بر امور دنيوى قائل نيست .
دوم: مذاهبى كه آسمان را ناظر مطلق بر زمين قلمداد كرده و عالمان دينى را نماينده آسمان در زمين مىشناسند كه با نظارتى آمرانه ، امور دنيوى را كنترل مىكند . هندوئيزم از اين جمله است .
سوم: اديان ابراهيمى شامل يهوديت ، مسيحيت و اسلام كه در آنها نظم زمينى موظف است همواره خود را به نظم آسمانى ارتقا بخشد . در اين اديان ، الگوى متعالى از نظم آسمانى ترسيم مىشود كه انسان مىبايست همواره تعالى و صعود به آن را در كانون توجه خود قرار دهد و درنتيجه اين گونه جوامع ، همواره در پويايى و تحركاند . او معتقد است كه اين نظامها ، تكثرگرا هستند؛ زيرا در آن نخبگان سياسى و دينى ، از يكديگر جدا هستند .[20]
ب ) ديدگاه «برتران بديع»
«برتران بديع» ديدگاه «آيزنشتاد» را در مورد تكثرگرايى اديان نوع سوم ، مورد انتقاد قرار مىدهد و در عين حال معتقد است كه موضع يهوديت و مسيحيت و اسلام ، در برخورد با آسمان و زمين نيز يكسان نيست . او در كتاب دو دولت[21] تصريح مىكند كه با مطالعه تاريخ مسيحيت ، هرگونه اعتقاد به يگانگى امور دنيوى و امور آسمانى را در اين دين منتفى خواهيم دانست . او معتقد است كه آموزههاى دينى مسيحيت نيز دوگانگى اينگونه امور را توضيح مىدهد و نظريه «دو شمشير» را شاهدى بر اين مدعا اقامه مىكند .
اما موضع دين اسلام كاملاً متفاوت است . بديع مىگويد كه اسلام در جامعهاى ظهور كرد كه دوره گذار از جامعه قبيلهاى به جامعه شهرى را تجربه مىكرد و اين دين خود ، مسئوليت اين گذار را عهدهدار شد و در همه حوزههاى انسانى؛ اعم از اقتصاد و سياست و فرهنگ و حقوق و جنگ و . . . مداخله كرد ، بهگونهاى كه كمترين دوگانگى و فاصلهاى بين امور دينى و آسمانى با امور دنيوى و زمينى ، در آن قابل تصور نيست . او معتقد است كه «مونيسم» يا وحدانيت اسلامى ، تناسب ويژهاى با جهانبينى اسلام دارد و هرگز قابل جمع با دوگانگى دين مسيحيتِ امروز نيست . وى مىگويد بههمين دليل در دنياى اسلام ، سياست هرگز به استقلالى كه غرب از آن برخوردار شده ، دست نيافت و جوامع اسلامى همواره با پويايى و تحول متناوب ، از سلطه و شورش ، دست به گريبان بودهاند . مسلمين ، نظمهاى زمينى اعم از سياسى و اقتصادى و فرهنگى را بنا بر اعتقادات و آرمانهاى خود ، با نظم آسمانى مقايسه كرده و درصورت عدم تطابق ، مشروعيت آن را مخدوش ارزيابى مىكنند . اين حكومتها فقط در صورتى ادامه حيات مىدهند كه با اعمال زور و سركوب ، سلطه خود را تحكيم بخشند در غير اينصورت با شورش مردم مواجه خواهند شد ، اما در جوامع غربى كه بنيان مشروعيت نظم دنيوى ، بر استوانه عقلانيت و خرد مادى استوار شد ، در عرصه تحولات اجتماعى ، تقاضا جاى شورش را گرفت . بديع معتقد است كه در جوامع اسلامى ، همواره تناوب سلطه و شورش ادامه خواهد يافت مگر آن كه نظام دينى بتواند الگويى مشخص براى مشروعيت نظامهاى سياسى جهان اسلام به وجود آورد كه در همه سرزمينهاى اسلامى ، موردپذيرش واقع شود .
بدينترتيب براى تعريف رابطه فرهنگ و دين در هر جامعه ، بايد اصول فرهنگى هر نظامِ اجتماعى را بهطور جداگانه بررسى كرد و از اين راه ، فرهنگ خاص آن جامعه را تعريف نمود . بنابراين نمىتوان نگرش اسلام و يهوديت و مسيحيت امروز را كه از اصول فرهنگى متفاوتى نسبت به هم برخوردارند ، به يكديگر تعميم داد .
ج ) ديدگاه «پاركين»
«پراكين» اين موضوع را بهطور متفاوت مىنگرد . او ديدگاه «ماكس وبر» را كه معتقد بود جامعهشناسىِ سياسى فرهنگ يعنى شرايط سياسى خاص ايجاب مىكند كه يك فرهنگ در آن جامعه ، بر فرهنگهاى ديگر غلبه يابد ، تأييد كرده و آن را تكميل مىكند . ماكس وبر براى اثبات مدعاى خود ، پيروزى پروتستانيزم در اروپاى شمالى را شاهد گرفته و مىگويد لا اقل يكى از دلايل اين پيروزى ، هوادارى شاهزادگان اين منطقه از مذهب جديد بود تا به اين وسيله از قيد و بند كليسا به مركزيت امپراتورى رم ـ ژرمن رهايى يابند . پاركين نيز بر اين نكته پاى مىفشرد و مىگويد كه يك نظام ارزشى ، به عنوان ركن اصلى نظام فرهنگى ، نمىتواند بدون حمايت يك قدرت نهادينه ، امكان توسعه و بقا يابد ، اما او به عكس اين موضوع نيز تأكيد مىكند و مىگويد كه نظام سلطه نيز با قبولاندن ارزشهاى خود به افراد زير سلطه همراه است[22] ، براىِ مثال امپراتورى ساسانى ، مذهب زرتشت را آنچنانساخت كه در خدمت قدرتسياسى قرار گيرد و بتواند ايران را در برابر امپراتورى رم و چين ، به وحدت و انسجام نايل سازد ، در حالى كه امپراتورىهاى يادشده نيز هر يك مبتنى بر يك ايدئولوژى مذهبى بودند .
د ) ارزيابى ديدگاههاى وبر و پاركين
بديهى است كه ديدگاه ماكس وبر و هم پاركين ، نمىتواند در همه موارد صادق و منطبق بر واقعيت باشد؛ زيرا بسيارى از نظامهاى فرهنگى و دينى ، برخاسته از مردم و طى يك نبرد خونين با قدرت حاكمه به وجود آمدهاند و تسلط و اقتدار آن ، ناشى از ارائه و خواست مردم بوده است . اصولاً جنبشهاى ايدئولوژيك؛ نظير بعثت انبيا و بسيارى ديگر از انقلابهاى دينى ، همواره از اين دست بودهاند . بنابراين گرچه شرايط سياسى خاص ، مىتواند به غلبه يك فرهنگ بر فرهنگهاى ديگر كمك كند ، اما بسيارى از نظامهاى ارزشى ، صرفا مبتنى برخواست و اراده مردم و بدون حمايت يك قدرت نهادينه ، امكان توسعه و بقا يافتهاند و در عين حال ، اين مردم بودهاند كه در بسيارى از مقاطع تاريخ ، نظام حاكم را به قبول ارزشهاى فرهنگى خود وادار ساختهاند ، در حالى كه در انديشه ماكس وبر ، اين ارزش و قدرت نفوذ فرهنگى نيست كه چيرگى آن را بر ديگر فرهنگها موجب مىشود بلكه صرفا شرايط سياسى خاص پيروزى يك فرهنگ را موجب مىشود و در انديشه پاركين نيز ارزشهاى فرهنگى ، همواره تابعى از نظام سلطه قلمداد شده و استقلال انسانى و آرمانى آن ، مورد بىمهرى قرار گرفته است .
نتيجهگيرى
نظامهاى فرهنگى جهان ، به اعتراف جامعهشناسان ، با پيدايش دين پايهگذارى شدهاند اما تأثيرگذارى اديان مختلف بر روند شكلگيرى فرهنگ اجتماعى متفاوت بوده است . اصولاً اديانى كه تنها به اعتقاد دينى مستقل از امور دنيايى اصالت دادهاند ، تنها در بُعد نظرى انديشه اجتماعى مؤثر بوده و نقش تعيين كنندهاى در حيات مادى جامعه ايفا نكردهاند ، گرچه بخش مهمى از فرهنگ اجتماعى ، شامل نگرش فلسفى و جهانبينى انسانها است كه در تعريف فرهنگ ، از آن به باورها و اعتقادها تعبير مىشود .
اما از آن جا كه اديان الهى ، به فرد و جامعه ، اصالت دادهاند و اصولاً نگرش جامعهشناختى اينگونه اديان ، بر «اصالت آميخته فرد و جامعه» مبتنى است و احكام و تعاليم اينگونه اديان نيز به جنبه خاصى از حيات انسانى محدود نمىباشد ، بىترديد موجوديت هر فرهنگ اجتماعى و تحولاتى كه در طول تاريخ حياتش تجربه مىكند ، در اينگونه جوامع ، تابعى از تعاليم و آموزههاى دينى است اما اين بدان معنا نيست كه هر فرهنگ اجتماعى ، الزاما با دين وآموزههاى آن ، رابطه و هماهنگى تام دارد؛ زيرا فرهنگ اجتماعى ، با تأثيرپذيرى از عوامل گوناگون سياسى ، اخلاقى ، اقتصادى ، روانى و . . . تحولات چشمگيرى را تجربه مىكند كه چه بسا با آموزههاى دينى ، تطابق و هماهنگى تام نداشته باشد . مهم اين است كه خاستگاه اديان الهى ، تأسيس شالوده اجتماعى مبتنى بر فرهنگِ دينى است كه در آن ، همه آموزههاى متعالى پيامبران ، در قالب عادتها و ملكات فردى و اجتماعى ، بهطور عينى و رفتارى تبلور يابد و انديشهها ، عادتها ، آداب و رسوم ، اخلاق ، هنر ، حقوق ، ارزشها ، الگوها ، احكام و نمادها را عينا پوشش دهد .
فرهنگ دينى در اين فرايند ، به جنبه خاصى از حيات اجتماعى محدود نشده و همه نيازها و ابعاد زندگى انسان ، اعم از معنوى و مادى را در برمىگيرد .
[1] . Rationalism
[2] . مايكل پترسون و ديگران ، عقل و اعتقاد دينى ، ترجمه احمد نراقى و ابراهيم سلطانى ، فصل سوم و
هفتم .
[3] . Empiricism
[4] . دونالد مكنيو ، روانشناسى استرس ، ترجمه عباس چينى ، ص145 .
[5] بقره/ 155 .
[6] محمدباقر مجلسى ، بحار الأنوار ، چاپ كمپانى ، ج 15 ، ص 53 .
[7] .محمدباقر مجلسى ، بحار الأنوار ، چاپ كمپانى ، ج 15 ، ص 55 ، به نقل از كافى.
[8] . Carl G.yuny, Modern Man Search of a Soul, P.284.
[9] . Empiricism
[10] . Nature
[11] . Progres
[12] . Cuche, Denys; lA Nation de culture dans sciences sockales; P.9 ; P.9.
Denys;
[13] . Civilization
[14]1 . Tylor, Edward Brunette; (Primitive Culture – London, 187), la Civilization primitive; paris,
Reinwald, 1876 – 1878, 2 vol, P.1.
[15] . Malinowski, Bronislaw; Une theorie scientifique de la culture (1944); 1968, PP.35-36.
[16]1 . Geertz, Cliford; The Interpretation of Cultures; New York, Basic Books, 1973, in partick
La Comte / Bernard Denni; Sociologie politique; PUG, 1990, P.65.
[17]1 . Schemeil Yves; “Les cultures politiques” in Madelein Grawitz et Jean Leca; Traite de
science politique; vol 3, paris, PUF, 1985, chap. IV.
[18] . Durkheim, E; Les Formes elementaires de la vie religieuse (1912); 1991.
[19]1 . Eisenstadt, S.N.; “Cultural Traditions and Political Dynamics: The origins and Modes of
Ideological Politics”, British Joumal of sociology; vol 32, No 2, june 1981, PP. 155-181.
[20]1 . Eusenstadt, SN.; “Cultural Orientations, Institutional and social Change: Comparative
Analysis of Triditonal Civilization” American Journal of sociology; vol 85, 1985, PP. 840-869.
[21] . برتران ، بديع ، دو دولت ، ترجمه دكتر احمد نقيب زاده .
[22]1 . Parkin, F.; Class, Inequalical order: Social Stratification in capitaliste and conmmunist Societies; P. 81.











https://shorturl.fm/eqvxw