• خانه
  • مقالات
  • گفتگو
  • دیدگاه
  • بازتاب
  • اخبار
    • اخبار ادیان و مذاهب
    • اخبار دین پژوهی
    • اخبار علمی فرهنگی
    • اخبار موسسه
  • تماس باما
  • درباره ما
  • خانه
  • مقالات
  • گفتگو
  • دیدگاه
  • بازتاب
  • اخبار
    • اخبار ادیان و مذاهب
    • اخبار دین پژوهی
    • اخبار علمی فرهنگی
    • اخبار موسسه
  • تماس باما
  • درباره ما
Home مقالات

دین و فرهنگ

10 مهر, 1404
در مقالات
1
دین و فرهنگ

نویسنده: دکتر سید حمیدرضا طالقانی

مقدّمه

دين و فرهنگ از مقولات سهل و ممتنعِ علوم اجتماعى و جامعه ‏شناسى است كه همگان آن را ظاهرا به سادگى درك مى‏ كنند ، اما هر گاه بخواهيم تعريف درست و جامع و مانعى از اين دو مقوله ارائه كنيم ، دشوارى آن آشكار مى‏ گردد .

در اين مطالعه ، سه محور اساسى را دنبال مى‏ كنيم: ابتدا تحت عنوان دين و دين‏ باورى در پى يافتن تعريف گويايى از دين خواهيم بود و ضمن آن نقش دين را در تأسيس تمدن‏هاى انسانى گزارش مى ‏كنيم . پرسش‏هايى نظير: «آيا عصر دين و دين ‏باورى به سر آمده است؟ چالش‏هاى فرا روى دين و دين‏ باوران در عصر جديد چيست؟ تجربه حذف يا انزواى دين از عرصه تأثيرگذارى اجتماعى در عصر جديد ، چه نتايجى را به دست داده است؟ جايگزين‏هاى انديشه دينى در دوران روشنگرى و عصر مدرنيته چيست و چه فرايندهايى را در زندگى انسان معاصر به‏ دنبال داشته است؟ آيا دين در عصر جديد نيز يك ضرورت است و در اين‏ صورت كاركرد آن چيست؟» از جمله پرسش‏هايى است كه در اين محور ، بررسى مى‏ شود .

سپس تلاش مى‏ كنيم تعريف جامع و مانعى از فرهنگ ارائه كنيم ، در اين راستا پرسش‏ هايى را پاسخ خواهيم داد كه از جمله آن‏ها مى ‏توان به موارد زير اشاره كرد:

«آيا در غرب ، تعريف واحدى از فرهنگ ارائه شده است؟ رويكرد انسان جديد به مقوله فرهنگ چيست؟ يك نظام فرهنگى ، از چه ويژگى‏ هايى برخوردار است؟ چنين نظامى چه اهدافى را دنبال مى ‏كند؟ آيا در انديشه جامعه ‏شناسان اروپايى و امريكايى ، تعريف واحدى از فرهنگ ارائه شده است؟ و . . .» .

و سرانجام در اين مقاله به نسبت ميان دين و فرهنگ خواهيم پرداخت كه آيا در نگرش ‏هاى مختلف ، اين نسبت يكسان ارزيابى شده است؟ و آيا اصولاً همه اديان ، به يك نسبت در ساخت نظام فرهنگى تأثيرگذارند؟

روش اين پژوهش و مطالعه ، كتابخانه‏ اى است .

 

1 . دين و دين‏ باورى

مقصود از دين ، آيين الهى و توحيدى است كه خداوند در طول تاريخ خلقت ، آن را از طريق پيامبرانش ، به انسان عرضه فرموده است .

ترديدى نيست كه در همه تاريخ تمدن انسان ، دين همواره حضور و نقشى فعال داشته و از عناصر اصلى تمدن‏ساز به‏شمار مى‏رود ، اما در عصر مدرن ، دين و دين‏ باورى به چالش كشيده شده و بسيارى از كسانى كه مفتون مظاهر رنگارنگ و فريبنده مدنيّت جديد و دنياى تجدّد شده‏اند ، خورشيدِ دين را در حال غروب مى‏ دانند . بسيارند كسانى كه صعود انسان به قله‏ هاى بلند دانش تجربى و تكنولوژى نوين را به‏ معناى بى‏ نيازى انسان جديد از دين و دين‏باورى قلمداد مى‏كنند . دين در اين نگاه ، پديده‏ اى مربوط به فرهنگ و تاريخ گذشته انسان است كه همچون بسيارى ديگر از پديده‏ هايى كه اكنون منسوخ شده ‏اند ، واپسين لحظات زوال و غروب آفتاب عمرش را سپرى مى‏ كند .

در اين نگاه ، دين گرچه در گذشته تاريخ ، نقش مهمى در تأسيس تمدن انسانى و انتظام زندگىِ اجتماعى انسان داشته است ، اما اكنون به ‏دليل وجود جايگزين مناسب ، كارايى خود را از دست داده و نبايد در حيات انسان معاصر ، نقشى را جست و جو كند ، در غير اين‏صورت بسان خرافه ، مانع اعتلاى انسان خواهد بود . اكنون بسيارند پژوهشگرانى كه در غرب ، مقوله دين را در حوزه ‏هاى جامعه‏ شناسى ، تاريخ و روان‏شناسى مطالعه مى‏ كنند ، اما نه به عنوان ضرورت كاوش در حقانيت دعاوى دينى و بالمآل افزايش بهره‏ مندى انسان امروز از آموزه‏هاى مفيد آن ، بلكه به عنوان واقعيتى كه در گذشته زندگى انسان ، نقش ‏هايى را ايفا كرده است .

انسان متجدّد در سده ‏هاى اخير ، جايگزين‏هاى بسيارى را براى دين معرفى كرده است كه به پندار او انسان را از نيازمندى به آسمانِ وحى ، مستغنى مى ‏سازد! غرض ما از پرداختن اجمالى به اين‏ جايگزين‏ها ، تعريف و تبيين آن نيست؛ زيرا از موضوع اين مقاله خارج است اما چالش اين ‏جايگزين‏ها با تعريف ايمان دينى و كاركرد آن و بحران‏هايى كه غرب در دويست سال گذشته ، با حذف دين از عرصه زندگى اجتماعى ، بدان مبتلا شده ، مى‏تواند ما را به مفهوم روشنى از دين و آثار و نتايج ايمان دينى رهنمون سازد .

 

الف ) اصالت عقل بشرى

راسيوناليزم[1] از قرن 17 ميلادى در اروپا ، به‏وسيله رنه دكارت فرانسوى ( 1596 ـ 1650 ) پايه‏گذارى شد و پس از او فيلسوفانى همچون باروخ اسپينوزا ( 1632 ـ 1677 ) و لايب‏نيتس ( 1646 ـ 1716 ) آن را تداوم بخشيدند . ايمانوئل كانت ( 1724 ـ 1804 ) سرانجام مرزهاى عقل ‏نظرى را درنورديد و به نقادى آن پرداخت و نتيجه گرفت كه عقل‏ نظرى از اثبات وجود خداوند قاصر است . او همچنين شناخت انسان از واقعيت‏هاى تجربى را ممتنع دانست و اعلام كرد كه ادراك ما از اشياى خارجى ، صرفا در قالب مقولات ذهنى و مفاهيم عقلى ما ، امكان ‏پذير است . او بدين‏ ترتيب ، راه‏يابى انسان به درك حقيقت اشيا را ـ آن چنان‏كه هست ـ مورد ترديد قرار داد .

فلاسفه عقل‏ گرا در غرب جديد ، با وجود ارائه تفاسير و رهيافت‏ هاى گوناگون از هستى ، در يك چيز اتفاق‏ نظر داشتند و آن «بى ‏اعتبارى الهيات وحيانىِ مبتنى بر متون مقدس» بود . آنان به زعم خود كوشيدند تا الهيات عقلانى را به‏ عنوان جايگزينى براى آموزه‏ هاى جهان شناختى دين معرفى كنند .

به هر حال ، پيامد راسيوناليزم ، ابراز وجود و اعلام موجوديت ده‏ها مكتب مختلف فلسفى بود كه در تحليل مبانى و اصول جهان هستى ، از تضاد و تنافر برخوردارند و هيچ‏يك نتوانستند انسان امروز را به وحدت جهان‏ بينى و تلقى واحدى از هستى رهنمون كنند . در اين ميان ، آن‏چه در مسلخ راسيوناليزم قربانى شد ، اعتبار آموزه‏هاى دينى در زمينه‏ هاى فلسفى و جهان ‏شناختى بود .[2]

 

ب ) اصالت تجربه[3]

جريان فكرى تجربه‏ گرايى ، گرچه به موازات جريان عقل‏ گرايى در غرب توسعه يافت ، اما به‏ زودى انديشه ‏هاى فلسفى را تحت‏ الشعاع رشد سريع خود قرار داد و به جريانى فراگير تبديل شد. فرانسيس بيكن ( 1561 ـ 1626 ) ، جان لاك ( 1632 ـ 1704 ) ، جرج باركلى ( 1685 ـ 1753 ) و ديويد هيوم ( 1711 ـ 1776 ) ، از پايه‏ گذاران اين جريان فكرى در غرب محسوب مى ‏شوند .

تجربه‏ گرايى كه از كارامدى استقرا به جاى استدلال قياسى آغاز شده بود، سرانجام به اصالت انحصارى حسّ و تجربه، براى نيل به معرفت تبديل شد و حواس پنج‏گانه انسان را مبنا و ريشه همه دانش ‏هاى بشرى دانست. بدين‏ ترتيب انديشمندان تجربه‏ گرا ، در برخورد با تعاليم ماوراء الطبيعى اديان، حداقل لا ادرى ‏گرى را پيشه ساختند زيرا از طريق تجربه حسى ، نمى ‏توانستند صحت و يا سقم اين آموزه‏ها را تحليل كنند ، اما چيزى نگذشت كه پوزيتيويسم افراطىِ قرن بيستم ، از دلِ جريان تجربه‏ گرايى زاده شد و مستقيما با دين و آموزه‏هاى آن، به تعارض برخاست.

اينان براى شناخت گزاره ‏هاى معنادار ، تحقيق‏ پذيرى تجربى را به عنوان تنها معيار كشفِ حقيقت تحليل كردند و بدين ‏سان ، آموزه ‏هاى دينى ، از آن جهت كه به‏ گونه تجربى تحقيق‏ پذير نيست ، گزاره ‏هاى بى‏ معنا و فاقد اعتبار شمرده شد .

پوزيتيويست‏ها سرانجام مدعى شدند كه گزاره ‏هاى دينى و هم گزاره‏هاى متافيزيكى و هم گزاره‏هاى اخلاقى ، از معناى معرفت‏ بخش تهى بوده و اصولاً ارزش پژوهش ندارند .

بدين ‏ترتيب ، جريان تجربه‏ گرايى نيز در قالب ده‏ ها مكتب مختلف تجربى ، سرگردانى انسان غربى را در برخورد با مكاتب گوناگون فلسفى و عقل‏ گرا افزود ، اما هر دو دسته در يك چيز به توافق رسيدند و آن اين كه شناخت‏هاى فراعقلى و فرا حسّى و از آن‏ جمله معارف وحيانى و شهودى انسان، فاقد ارزش و اعتبارند .

 

سرگردانى معرفتى انسانِ مدرن

با حذف دين و معارف وحيانى از قلمروى معرفت و دانش بشرى ، انسان جديد در يك سرگردانى و تحير معرفتى گرفتار شد. انسان تجربه‏ گرا با وجود دستيابى به داده ‏هاى علمى و اطلاعاتى فراوان ، بر اساس اصول فلسفه كانت بر اين باور است كه ميان عالم واقع و دنياى معرفت‏ بشرى ، شكافى عميق وجود دارد به‏ گونه‏اى كه انسان قادر نيست به هيچ شناختى از اشياى خارجى  آن‏گونه كه هستند دست يابد .

مدرنيزم فلسفى ، در حوزه دانش تفسير و يا هرمنوتيك ، تصريح كرد كه هرگز نمى‏ توان به فهم درستى از منطق ديگران؛ اعم از سخن شفاهى و يا متون مكتوب دست يافت .

بنابراين انسان غربى به ناچار على‏ رغم برخوردارى از يافته ‏ها و باورهايى از هستى، همواره مى‏ بايست در حقانيت آن ترديد كند؛ زيرا اين يافته ‏ها فقط از آن‏ جهت براى او مفيدند كه با قالب‏هاى ذهنى و پيش ‏فرض‏هاى شخصى او تطابق و هماهنگى يافته ‏اند، نه آن كه با واقعيت خارجى هماهنگى داشته باشند. بنابراين محصول اصلى رويكرد جديد غرب به عقل و تجربه، در عين كوتاه كردن دست انسان از معارف ثابت و متقن وحيانى، جايگزينى تحيّر فكرى و سرگردانى فلسفى است. بدين ‏ترتيب جريان جديد، نه تنها معرفتى نوين را جايگزين معارف وحيانى نكرد بلكه لا ادرى‏ گرى و تحير را براى او به ارمغان آورد .

 

تحيّر اخلاقى ـ روانى و . . .

شاه بيت عملى و رفتارى تعاليم اديان الهى ، اخلاق انسانى و فضايل نفسانى و كردارى است . تحيّر معرفتى انسان مدرن ، از آن‏جهت كه با حذف معارف وحيانى ، به عنوان مبانى و زيرساخت‏هاى انديشه دينى همراه بود ، حكمت عملى دين را كه عالى‏ ترين هدفش ، تأمين و شكوفايى اخلاق و منش متعالى و مقدس براى انسان است، به چالش كشيد . علاوه بر آن ، متفكران غربى تلاش كردند كه در عرصه فلسفه اخلاق نيز نگرش نوينى را به عنوان جايگزين فلسفه اخلاق وحيانى پايه‏ گذارى كنند .

نسبى‏ گرايى اخلاقى كه نزد غربيان ، اصلى پذيرفته شده در فلسفه اخلاق شناخته شد ، فضايل انسانى را تابعى از لذت و سود تعريف كرد و ناهنجارى‏ هاى اخلاقى و تربيتى را دامن‏گير انسانِ مدرن نمود . اكنون بسيارند نظريه‏ پردازانى در غرب كه به قواعد فطرى و ذاتى انسان در بعد اخلاق و منش انسانى دستبرد زده و رذيلانه ‏ترين رفتارها را با معيار لذت و سود ، اخلاقى معرفى مى‏ كنند . در جايى كه سود و لذت ، تعيين‏ كننده‏ ترين عناصر براى توجيه رفتارهاى انسانى محسوب شود ، هم‏جنس بازى ، كام‏جويى از كودكان و حيوانات ، استفاده از داروهاى توهم ‏زا ، مصرف مشروبات الكلى و مواد مخدر ، آزار جنسى و . . . توجيه عقلانى مى‏ يابد و پيامد آن ، تزلزل خانواده ، كاهش آمار ازدواج ، افزايش جرم و جنايت و . . . خواهد بود كه اكنون انسان مدرن با آن دست به گريبان است. محصول دو بحران معرفتى و اخلاقى ، بروز ناهنجارى‏هاى روانى در جوامع توسعه يافته است. اين‏گونه جوامع از حيث آلودگى به انواع فشارهاى روانى ، افسردگى ، اضطراب و استرس و انواع بى‏قرارى‏ هاى روحى و روانى ، حرف اول را در دنياى امروز مى‏ زنند . احساس پوچى و بى‏ هويتى ، باعث شده است كه آمار خودكشى در اين جوامع، به‏ طور سرسام ‏آور افزايش يابد. مطالعات آمارى و نظرخواهى‏ هايى كه به تكرار در كشورهاى غربى انجام مى ‏شود، نشان مى‏ دهد كه قشر عظيمى از مردم غرب، نسبت به آينده اميدى نداشته و احساس شكست و ناكامى در زندگى، آنان را رنج مى‏دهد .[4]

آثار و تبعات نامطلوب دين ستيزى انسان مدرن ، به‏همين موارد اندك خلاصه نمى‏شود ، ليكن هدف ما از ورود به اين عرصه ، تبيين همه اين عوارض نيست بلكه از اين رهگذر ، تعريف مناسبى از اين را جست و جو مى‏كنيم .

 

دين و كاركرد آن

با مطالعه عميق در احوال انسان مدرن و آزمايشگاه دويست ساله غرب در برخورد با دين و سرانجام بحران‏ها و سرگردانى‏هايى كه دامن‏گير آن است ، مفهوم دين و كاركرد آن براى ما به خوبى روشن مى‏شود:

 

الف ) معرفت دينى

دين مجموعه تعاليم آسمانى و وحيانى است كه منابع متعددى را براى كسب معرفت و ارضاى تمايلات و نيازهاى شناختى انسان ، به‏رسميت مى‏شناسد .

دين گرچه به حس و تجربه بها مى‏دهد و انسان را به تلاش تجربى تشويق مى‏كند ، اما منابع معرفتى را به آن محدود نمى‏داند و علاوه بر آن ، دو منبع مهم وحى و عقلِ كلى را نيز مورد تأكيد قرار مى‏دهد . اديان الهى بر اين نكته پاى مى‏فشرند كه بسيارى از حقايق موجود در هستى ، به‏گونه حسى و تجربى ، تحقيق‏پذير نيستند و انسان براى درك اين حقايق ، نيازمند يك نقطه اتكاى معرفتى استوار و خطاناپذير است تا به مجموعه‏اى كامل و منسجم از معارف و حقايق هستى راه پيدا كند . حقيقت وجود خداوند و صفات او ، ماهيت جهان هستى ، چيستى انسان و سعادت و كمال او ، پيشينه هستى و سرانجام آن و . . . از جمله اين حقايق‏اند كه تنها با اتكاى به وحى دستيافتنى است . اين حقايق هرگز در قالب تجربه حسى در نمى‏آيند و ظرف حسّ ، به ناچار در اين عرصه‏ها ، لا ادرى و خنثى است ، اما دين علاوه بر وحى ، به عقل نيز اصالت مى‏دهد . دين مى‏گويد در وجود انسان ، حقيقتى نهفته است كه او را به درك امور فراتجربى توانمند مى‏سازد . عقل كلى ، محمل تحكيم مبانى نظرى باورهاى دينى است كه به عنوان يك استعداد درخشان در انسان ، به وديعه گذاشته شده است . بدين‏ترتيب پذيرش حقايق وحيانى ، از نوع قبول تحميلى و تسليم چشم و گوش بسته انسان نيست بلكه ايمانى اقناعى است كه به عقد قلبى و يقين و عشق به اين حقايق منجر مى‏شود .

مهم‏ترين نتيجه تحقق ايمان دينى ، صعود به قله مشاهدات باطنى و درك يقينى حقايق متعالى است كه به‏كلى ترديد و تحيّر و شكاكيت معرفتى را از دل و جان انسان مى‏زدايد و نظام معرفتى عاشقانه و عارفانه‏اى را به او ارزانى مى‏دارد .

 

 

ب ) اخلاق دينى

اخلاق دينى ، نتيجه منطقى و معقول معرفت دينى است . دين متولى تعريف رابطه انسان با خداست . خداوند مبدأ و مقصد هستى است و آن‏چه هست از او است و سلسله هستى به‏سوى او روانند و در اين ميان ، انسان به عنوان گل سر سبد هستى و عالى‏ترين نمود خلقت ، از حيث صفات ذاتى و وجودى ، نزديك‏ترين موجودات به خداوند و صفات او است و به‏همين دليل از عقل و اراده و قدرت انتخاب برخوردار است . انسانِ دين‏باور ، با اختيار و انتخاب عاقلانه و معرفتى خويش ، خداوند را به‏عنوان كمال برتر و مطلق ، هم در بعد فكر و انديشه و هم از جهت صيرورت و مقصد برمى‏گزيند و براى رسيدن به او ، شالوده‏اى مقدس از بايدها و نبايدهاى رفتارى و اخلاقى را قلبا مى‏پذيرد . در نگرش دينى ، اخلاق ، تابعى از سود و زيان و لذت نيست ، بلكه تابعى از صيرورت كمالى به سوى خداست و خداوند ، حقيقتى واحد است كه براى رسيدن به او ، نزديك‏ترين راه‏ها ، پيروى از بايدها و نبايدهايى است كه متن وحى تعيين فرموده است . اين پيروى ، اخلاق متعالى انسانِ دين باور را تعيين كرده و باب شريعت را پيشروى او مى‏گشايد . ريا ، وسواس ، شك و ترديد ، فقدان اراده و نيت و . . . كه از مصاديق سرگردانى و تحير و سرگشتگى اخلاقى است ، آفت سير الى اللّه‏ در مسير طريقت و شريعت است و بدين‏ترتيب انسان مؤمن در زندگى خويش نيز به مشيى ثابت و واحد دست مى‏يابد و از سر در گمى و تحير مى‏رهد .

 

ج ) دين باورى و تعادل روحى ـ روانى

از سوى ديگر ، نوع نگاه انسان مؤمن به زندگى ، هرگز اجازه نمى‏دهد كه او به بحران‏هاى روحى و روانى مبتلا شود .

در نگرش دينى ، انسان موجودى است كه خداوند او را براى قرب خويش برگزيده و براى نيل به اين كمال ، او را درميان دو ظرفيت بى‏حدّ و غير متناهى ، مخيّر ساخته است . عقل را به عنوان پيامبر باطنى در نهاد او سرشته است و پيامبران ظاهرى را نيز در طول تاريخ زندگى‏اش براى هدايت و تعالى او در سير الى اللّه‏ و قرب الهى فرستاده است ، از سوى ديگر او با نفس سركش اماره در درون خويش كه او را به تباهى ، فساد ، لذت‏طلبى ، سودجويى ، ظلم و خيانت مى‏خواند ، درگير است . اين دوگانگى ، مقتضاى انتخاب و اراده او است . هم فطرت و عقل باطنى و هم شريعت و پيامبر ظاهرى او را به سعادت و كمال مى‏خوانند . گرچه نفس اماره نيز مصائبى را در ارائه تصويرى نادرست از هستى و وجود و استعدادهاى انسان تحميل مى‏كند . در اين نگرش ، انسان قادر است با تكيه بر هدايت باطنى و ظاهرى ، همه ناملايمات و مصائب را پشت‏سر گذاشته و آن را پلكان صعود خويش قرار دهد . در نگاه شريعت ، نقمت ، عدمى است و خير و نعمت ، وجودى . نقمت وجود عينى و بالاستقلال ندارد و ناشى از فقدان خير و نعمت است . در اين نگرش ، نقمت ، پلكان كمال بوده كه خداوند آن را در عالم اسباب و مسببات ، سببى براى كمال انسان قرار داده است . بلا ، مصيبت ، گرفتارى ، شدايد ، غم ، سختى ، درد و . . . همه و همه اسباب كمال آدمى است:

«ولنبلونّكم بشيء من الخوف والجوع و نقص من الاموال والانفس و الثّمرات وبشّر الصابرين»[5] حتما مى‏آزماييم شما را ـ در اين دنيا ـ به چيزى از ترس و گرسنگى و كاستى از اموال و جان‏ها و ميوه‏ها و بشارت باد صاحبان تحمل و پايدارى را .

در منطق پيام‏آور مكتب ما ، بلا براى دينداران ، درجه و كمال است: «البلاء للولاء درجة» .[6]

و در نگرش رئيس مذهب ما ، «خداوند آن گاه كه بنده‏اى از بندگانش را دوست بدارد ، او را در دريايى از سختى‏ها و ناملايمات غرق مى‏كند» . شايد از آن جهت كه در كوران حوادث ، آبديده شده و با قدرت و اراده ، اسباب تعالى خويش را فراهم سازد: «انّ اللّه‏ إذا اَحَبَّ عبدا غَتَّهُ بالبلاءِ غَتّا»[7]

آيا مؤمن با اين منطق و نگاه دين‏باورانه ، دچار يأس ، سرخوردگى ، نااميدى ، احساس پوچى ، بى‏هويتى ، ناكامى در زندگى و شكست مى‏شود؟ براى مؤمن كه زندگى‏اش در رابطه عاشقانه با خدا به‏عنوان عالى‏ترين منبع كمال و فوز و رستگارى خلاصه مى‏شود ، هرگز مجالى براى احساس نااميدى و غربت و شكست باقى نمى‏ماند . او تنهايى و غربت اين جهانيش را با انس و خلوت كردن با خدا التيام مى‏بخشد .

امروزه به عنوان يك اصل پذيرفته شده علمى ، اعتقاد دينى و گرايش مذهبى ، بالاترين عامل تأمين تعادل و آرامش روحى و روانى شناخته شده و در كشورهاى توسعه يافته نيز دين‏باورى را براى درمان سرگشتگى‏ها و بحران‏هاى روحى و روانى توصيه مى‏كنند .[8]

 

نتيجه‏گيرى

دين عبارت از آيين الهى و توحيدى است كه خداوند از آغاز آفرينش انسان ، آن را ضرورتا براى هدايت آدمى و نيل به نجات و رستگارى و تأمين نيازهاى حياتى او اعم از اقناع معرفتى ، تأمين ثبات و تعالى اخلاقى و رفتارى ، برخوردارى از تعادل روحى و روانى و ده‏ها نياز ديگر ، از طريق پيامبرانش به بشريت عرضه فرموده به‏گونه‏اى كه بدون آن ، انسان به تحيّر معرفتى و احساس پوچى و بى‏پناهى و سرگشتگى و بحران‏هاى اخلاقى و انواع بيمارى‏هاى روحى و روانى مبتلا مى‏شود .

 

2- فرهنگ

در دنياى معاصر و پس از رنسانس ، آن گاه كه جهان غرب ، مطالعات و پژوهش‏هاى پيرامون مسائل اجتماعى را با گستردگى بسيار مورد توجه قرار داد ، به‏شدت تحت تأثير جريان تجربه‏گرايى[9] قرار گرفت . پوزيتيويسم قرن بيستم نيز كه بر همه شاخه‏ها و موضوعات مورد مطالعه سايه افكند ، نمودِ پيشرفته و افراطى تجربه گرايى بود . به‏همين دليل ، مقوله فرهنگ نيز همچون دين ، مورد بى‏مهرى واقع شد و كم‏تر توجهى را به خود برانگيخت؛ زيرا تحقيق پذيرى آن به گونه تجربى ، مورد ترديد و يا ممتنع مى‏نمود ، لذا اين مقوله نيز در فضاى حاكميت علم به معناى Scienticism ، مجال رشد و شكوفايى نيافت .

بى‏شك فرهنگ مقوله‏اى غير مادى است در حالى كه تجربه‏گرايى و پوزيتيويسم ، بر عينيت و كميت استوار است ، اما اين مقوله چيزى نيست كه با كم توجهى انسان معاصر ، به فراموشى سپرده شود؛ زيرا از مهم‏ترين شاخصه‏هايى است كه از ديرباز در متن تمدن‏هاى كهن ، كانون انديشه‏هاى اجتماعى بوده است .

 

مفهوم فرهنگ در غرب

بسيارى برآنند كه مفهوم فرهنگ در غرب ، ريشه دينى دارد و منشأ واژه Culture را لغت Culte به معناى پرستش مى‏دانند ، گرچه برخى نيز آن را از مصدر Cultiver به معناى كاشتن پنداشته‏اند . به هر حال قرابت و همراهى تنگاتنگ فرهنگ و دين در تاريخ زندگى انسان موجب شد كه رويكرد انسان معاصر به مقوله فرهنگ نيز تحولات مختلفى را تجربه كند .

از اواسط قرن هجده ميلادى ، فرهنگ را در مقابل طبيعت[10] به‏كار بردند . بدين‏ترتيب انسان معاصر در اولين رويكرد خود ، براى فرهنگ اعتبار ماوراءالطبيعى قايل شد اما در عصر روشنگرى ، فرهنگ به هر چيزى اطلاق مى‏شد كه انسان را از حيوان و گياه و جماد و در يك كلام ، ساير موجودات متمايز كند .

سرانجام با محور قرار گرفتن Cultiver به معناى كاشتن و پرورش دادن ، به‏عنوان ريشه و مأخذ فرهنگ ( Culture ) تلاش كردند كه آن را با «پيشرفت»[11] كه يكى از اصول مدرنيته است ، توضيح دهند .[12]

رويكرد فرانسويان در عصر جديد به مقوله فرهنگ ، با مفهوم «تمدن»[13] كه يكى از  مبانى نهضت روشنگرى فرانسه بود ، فاصله‏اى نداشت ، با اين تفاوت كه تمدن را اجتماعى و فرهنگ را شخصى و فردى قلمداد مى‏كردند .

ادوارد برونت تايلر انگليسى ( 1832 ـ 1917 ) ضمن تأييد نگرش فرانسويان به مقوله فرهنگ مى‏نويسد:

«فرهنگ يا تمدن ، در مفهوم قوميت‏شناسى آن؛ عبارت است از مجموعه‏اى متشكل از شناخت ، باورها ، هنر ، اخلاق ، حقوق ، آداب و ديگر عادت‏ها و ملكات اكتسابى انسان ، به‏عنوان عضوى از يك جامعه» .[14]

 

تعريف كاركرد گرايانه از فرهنگ

سپس جامعه‏شناسان بر آن شدند كه متناسب با رشد علم ، تعريفى علمى و تجربى از فرهنگ تبيين كنند . از جمله آنان؛ برونيسلاو مالينفسكى ( 1884 ـ 1942 ) جامعه‏شناس انگليسى بود كه كتاب ارزشمندى به نام نظريه‏اى علمى از فرهنگ نوشت و در آن فرهنگ را از زاويه فنكسيوناليزم و يا كاركردگرايى بررسى كرد ، او مى‏نويسد:

«فرهنگ ، خواه ابتدايى و يا پيچيده ، كلّيتى اجتماعى شامل؛ ابزارهاى مادى و امور غيرمادى حيات انسان نظير اعتقادها و انديشه‏ها و ملكات و عادت‏ها است كه انسان را به مقابله با امور محسوسى كه با آن مواجه است ، توانمند مى‏كند» .[15]

در اين تعريف ، فرهنگ به همه زندگى انسان تعميم مى‏يابد؛ زيرا در آن ، هم انديشه‏ها و اعتقادهاى فردى مورد توجه قرار گرفته و هم كنش‏هاى اجتماعى . فرهنگ در اين تعريف ، تنظيم‏كننده روابط انسان‏ها با يكديگر و با محيط پيرامون آن‏ها است . مالينفسكى ، نقش اساسى فرهنگ را در پيوستن فرد به جامعه مورد توجه قرار مى‏دهد . جالب آن كه او با وجود موضع كاركردگرايانه خود ، بندهاى نگاه كمى و عينى به فرهنگ را گسسته و از امور غيرمادى يا به عبارتى معنوى زندگى نيز در تعريفِ خود مدد مى‏جويد .

شايد همين رويكرد بود كه باعث شد پس از جنگ جهانى دوم ، مردم شناسان ، فرهنگ را به عنوان يكى از مهم‏ترين موضوعات ، در تحليل‏هاى كاركردگرايانه رشته مردم‏شناسى ، به كار برند .

 

تعريف نظام‏گرايانه از فرهنگ

در اين نگاه ، به‏طور صريح و مشخص ، دوباره فرهنگ و دين ، در كنار يكديگر مطرح شد براىِ مثال «پارسونز» كه شخصيتى نظام‏گرايا سيستميست بود ، نقش فرهنگ ، مذهب و مقدساتِ دينى و اجتماعى را در يك نظام فرهنگى ، مورد تحليل موشكافانه قرار داد .

«كليفورد گيرتز» اين نوع ديدگاه نظام گرايانه را به خوبى توضيح مى‏دهد . در تعريف او فرهنگ ، نظامى است كه از عناصر و ابعاد مختلف تشكيل شده ليكن ارتباط آن‏ها با يكديگر چنان است كه يك كليتِ تام را به‏وجود مى‏آورد . او ويژگى‏هاى يك نظام فرهنگى را در سه قالب بررسى مى‏كند:

 

 

 

الف ) پيونددهنده بودن فرهنگ

فرهنگ باعث پيوندهاى اجتماعى است . افراد يك جامعه ، بازيگرانى هستند كه تعامل ميان آن‏ها ، به ناچار وابسته به كُدهايى از معانى است كه روابط بين معنا و معنا بخش ، بين آن‏ها وجود داشته باشد .

 

ب ) ارزشى بودن فرهنگ

فرهنگ ، خود به خود ، قانون‏ساز است و اهداف و جهات فعاليت‏هاى اجتماعى را درميان افراد جامعه مشخص مى‏كند .

 

ج ) جامعيت فرهنگ

فرهنگ همه عناصر زندگى اجتماعى را تحت پوشش نوعى انسجامِ منطقى كه ناشى از كُدهاى معنايى خاص است ، وحدت مى‏بخشد . او معتقد است كه فرهنگ ، با تحميل شبكه‏اى از معانى و تبيين‏هاى مشترك ، همه كنش‏ها و روابط به وجود آورنده يك جامعه را انسجام مى‏بخشد .[16]

«گى روشه»؛ جامعه‏شناس فرانسوى نيز عملاً از ديدگاه‏هاى نظام گرايانه در تعريف فرهنگ جانبدارى مى‏كند . او براى يك نظام فرهنگى ، سه هدف و فعاليت ويژه را مشخص مى‏كند:

 

الف ) ساختن جامعه

او معتقد است كه بدون وجود فرهنگ ، جامعه تشكيل نمى‏شود؛ زيرا كليه عناصر مادى روابطِ اجتماعى ، توسط يك نظام فرهنگى ، تحت قالب تعابير نمادين و سمبليك ، پى در پى توليد شده و تفسير مى‏شوند و استحكام و معنا مى‏يابند . علت اصلى پيوند فرد با جامعه ، همين شبكه مشترك است كه «گى‏روشه» آن را جامعه‏پذيرى مى‏نامد .

 

ب ) تأثيرگذارى روانى و اجتماعى

فرهنگ ، الگوها و نمونه‏هاى مؤثرى را دراختيار فرد مى‏گذارد و او تحت تأثير اين الگوها از قوانين رفتار اجتماعى خاص پيروى مى‏كند . او پنج عنصر اساسى را در جهت‏دهى كنش اجتماعى مؤثر مى‏داند:

 

1 ـ الگوهاى فرهنگى

اين الگوها ، قوانينى واضح و مشخص‏اند كه در هر جامعه ، فعاليت هر يك از افراد را به گونه‏اى استوار مى‏سازد كه براى سايرين قابل درك و پذيرش باشد .

 

2 ـ نقش‏ها و وظايف اجتماعى

اين نقش‏ها مجموعه‏اى از وظايف كنشى است كه ساختار واحدهاى مختلف اجتماعى را در قالب يك جامعه تعريف مى‏كند مثل وظايف فرزندان نسبت به پدر و مادر و يا وظايف پدر و مادر نسبت به فرزندان .

 

3 ـ احكام مثبت و منفى

اين احكام به نقش‏هاى اجتماعى ، ضرورت و الزام مى‏بخشد ، اعم از اين كه در قانون جامعه تصريح شده باشد و يا اين‏كه به صورت قرارداد اجتماعى ، متداول باشد .

4 ـ ارزش‏ها و هنجارها

رابطه هر يك از اعضاى جامعه با كل آن ، ناشى از پيوند قلبى او با الگوها و نقش‏هاى پيش گفته است . فرد با قبول عقلانى و معنوى اين اصول و قوانين ، از آن تبعيت مى‏كند و اين تبعيت ، به‏قدرت هنجارى الگوها و نقش‏ها مى‏انجامد .

 

5 ـ نمادها يا سمبل‏ها

زندگى اجتماعى مبتنى بر فرهنگ ، خود به خود نشانه‏ها و جلوه‏هايى از حقايق پنهان فرهنگى را به‏وسيله علامت‏ها و رمزها متبلور مى‏سازد كه اين علائم ، فرد را به مدلول رهنمون مى‏كند . نمادها به خوبى با ارزش‏ها و هنجارها ارتباط دارند و آن را توضيح مى‏دهند .

با اين ويژگى‏هاى پنج‏گانه ، فرهنگ به عنوان انسجام‏دهنده و ناظم روابط اجتماعى و فعاليت‏هاى جمعى خودنمايى مى‏كند و مراتب و درجات جامعه را مشخص مى‏سازد .

 

ج ) تعريف انسانى

فرهنگ با ارائه تفسيرى مشخص و نظام‏مند از انسان ، فضاى زندگى فرد و جامعه را انسانى كرده و او را از همه موجودات ديگر هستى متمايز مى‏كند .[17] بدين‏ترتيب درنگاه «گى‏روشه» ، اصولاً نبايد بين فرهنگ و دين ، فاصله‏اى متصور بود؛ زيرا دين نيز علاوه بر ارائه الگوهاى رفتارى و فكرى ، نقش‏ها و وظايف فردى و اجتماعى را تعريف مى‏كند و حاوى احكام مثبت و منفى در همه كنش‏هاى فردى و اجتماعى است و ارزش‏ها و هنجارهاى ويژه‏اى را مشخص مى‏كند و متناسب با آن ، سمبل‏ها و نمادهاى گوناگونى را ارائه مى‏نمايد .

البته اين چيزى نيست كه «گى‏روشه» در بيان خود بدان تصريح كرده باشد بلكه بايد تعريف او را از دين بررسى كرد .

 

 

تعريف امريكايى‏ها و اروپاييان از فرهنگ

انديشوران امريكايى ، فرهنگ را به فرهنگ سياسى ، اقتصادى ، دينى و . . . تقسيم كردند و در اين ميان به فرهنگ سياسى ، توجه ويژه معطوف داشتند ، اما طبيعى بود كه جامعه‏شناسان اروپايى كه همچنان به انديشه‏هاى «وبر» و «دوركيم» پاى‏بند بودند ، از اين دسته‏بندى استقبال نكنند .

اروپاييان ترجيح مى‏دادند كه مفهوم واحد و منسجمى را از فرهنگ مطرح سازند . سرانجام عده‏اى از جامعه‏شناسان اروپايى ، در همراهى با جامعه‏شناسان انگلوساكسن ، به جامعه‏شناسى تاريخى فرهنگ توجه كردند و در اين راستا فرهنگ و دين را مترادف و يا همسو و همراه ، به تفسير نشستند . اينان ريشه فرهنگ را دين و مذهب انگاشته و نقش مذاهب را در شكل‏گيرى حوزه‏هاى فرهنگى و حتى نظام‏هاى سياسى بررسى كردند . اينان معتقد بودند كه قلب يك نظام فرهنگى ، هدف‏گيرى ارزشى آن است كه با دين و مذهب ، رابطه مستقيم و اجتناب‏ناپذير دارد . بدين‏ترتيب بسيارى از اروپاييان نيز سرانجام بر تفسيرهاى كمّى و عينى و پوزيتيويستى از فرهنگ غالب آمده و در عين بها دادن به اعتبارِ كاركرد گرايانه فرهنگ ، ريشه و مبناى آن را معنوى و دينى انگاشتند .

نتيجه‏گيرى

فرهنگ كليتى فردى و اجتماعى؛ شامل انديشه‏ها و اعتقادها ، آداب و رسوم و عادت‏ها ، اخلاق ، هنر ، حقوق ، ارزش‏ها ، الگوها ، احكام و نمادها است كه با جامعيتى ويژه ، همه عناصر حيات انسانى را اعم از امور مادى و معنوى دربر گرفته و با ايجاد تفاسير مشترك در اين زمينه‏ها ، همه كنش‏هاى فردى و اجتماعى و روابط پديدآورنده يك جامعه را انسجام و استحكام مى‏بخشد .

فرهنگ و دين در تاريخ زندگى انسان ، همواره قرابت و همراهى داشته‏اند ، جز در عصر مدرنيته كه همه مقولات ، تحت‏الشعاع مادى‏گرايى و كميت‏نگرى امپريسيسم واقع شد ، اما اين رويكرد چندان دوام نيافت و حتى كاركرد گراها نيز سرانجام گستره مفهومى فرهنگ را علاوه بر فرد و جامعه ، شامل امور مادى و غيرمادى زندگى انسان تلقى كردند . نظام‏گرايان ، از اين هم فراتر رفته و عملاً مفهوم دين و فرهنگ را يكسان انگاشتند . در نگرش جامعه‏شناسان اروپايى ، دين ريشه فرهنگ محسوب شد و از آن به عنوان قلب يك نظام فرهنگى تعبير كردند .

 

3  . رابطه دين و فرهنگ

در بخش پيشين اين مقاله ، قرابت و نزديكى دو مقوله دين و فرهنگ ، موجب شد كه ضمن بررسى ديدگاه‏هاى گوناگون ، اعم از كاركردگرايى و نظام‏گرايى ، ناخودآگاه به مقوله رابطه دين و فرهنگ نيز توجه كنيم ، اما اكنون در ادامه مطالب قبل ، انديشه‏هايى را كه مستقيما به اين مقوله توجه كرده است ، ارزيابى مى‏كنيم:

 

الف ) ديدگاه دور كيم ، وبر و آيزنشتاد

در انديشه دوركيم و ماكس وبر ، فرهنگ و دين ، رابطه‏اى تنگاتنگ دارند . دوركيم در كتاب صور اوليه حيات مذهبى[18] ، ظهور دين و مذهب را به دوره مشخصى از بلوغ اجتماعى منوط مى‏داند كه با آن ، تداوم اين بلوغ تضمين مى‏شود و ظهور دين در اين دوره ، نشانه موجوديت بلوغ اجتماعى است .

«آيزنشتاد» نيز از اين انديشه استقبال كرده و در ريشه‏يابى نظام‏هاى فرهنگى جهان ، نقطه آغاز همه آن‏ها را با پيدايش مذهب توجيه مى‏كند؛ مذاهبى كه بين عوالم لاهوت و ناسوت ، تفكيك قائل شده‏اند .[19] اما او نگرش مذاهب مختلف به نوعرابطه‏اى كه ميان لاهوت و ناسوت برقرار است را متفاوت مى‏انگارد كه همين امر نيز به تفاوت فرهنگ‏ها انجاميده است .

وى بر اين باور است كه مذاهب ، از جهت نوع رابطه‏اى كه بين نظم استعلايى يا آسمانى و نظمِ زمينى ترسيم مى‏كنند ، به سه دسته تقسيم مى‏شوند:

اول: مذاهبى كه براى زمين و آسمان ، استقلال و دوگانگى قائلند و اين دو را كاملاً از هم تفكيك مى‏كنند . اين اديان ، رفتار دينى را از رفتار دنيوى جدا دانسته و معتقدند كه انسان در رفتار دنيوى مى‏بايست به عقل و خرد خود تكيه كند و اصولاً دين در اين عرصه ، ورودى ندارد . اين گونه اديان ، فرهنگى ويژه را پديد مى‏آورند كه در آن معيشت انسان ، ناشى از خردورزى او است . دينِ كنفوسيوس از اين جمله است كه براى مذهب ، حق ويژه‏اى در نظارت بر امور دنيوى قائل نيست .

دوم: مذاهبى كه آسمان را ناظر مطلق بر زمين قلمداد كرده و عالمان دينى را نماينده آسمان در زمين مى‏شناسند كه با نظارتى آمرانه ، امور دنيوى را كنترل مى‏كند . هندوئيزم از اين جمله است .

سوم: اديان ابراهيمى شامل يهوديت ، مسيحيت و اسلام كه در آن‏ها نظم زمينى موظف است همواره خود را به نظم آسمانى ارتقا بخشد . در اين اديان ، الگوى متعالى از نظم آسمانى ترسيم مى‏شود كه انسان مى‏بايست همواره تعالى و صعود به آن را در كانون توجه خود قرار دهد و درنتيجه اين گونه جوامع ، همواره در پويايى و تحرك‏اند . او معتقد است كه اين نظام‏ها ، تكثرگرا هستند؛ زيرا در آن نخبگان سياسى و دينى ، از يكديگر جدا هستند .[20]

 

ب ) ديدگاه «برتران بديع»

«برتران بديع» ديدگاه «آيزنشتاد» را در مورد تكثرگرايى اديان نوع سوم ، مورد انتقاد قرار مى‏دهد و در عين حال معتقد است كه موضع يهوديت و مسيحيت و اسلام ، در برخورد با آسمان و زمين نيز يكسان نيست . او در كتاب دو دولت[21] تصريح مى‏كند كه با مطالعه تاريخ مسيحيت ، هرگونه اعتقاد به يگانگى امور دنيوى و امور آسمانى را در اين دين منتفى خواهيم دانست . او معتقد است كه آموزه‏هاى دينى مسيحيت نيز دوگانگى اين‏گونه امور را توضيح مى‏دهد و نظريه «دو شمشير» را شاهدى بر اين مدعا اقامه مى‏كند .

اما موضع دين اسلام كاملاً متفاوت است . بديع مى‏گويد كه اسلام در جامعه‏اى ظهور كرد كه دوره گذار از جامعه قبيله‏اى به جامعه شهرى را تجربه مى‏كرد و اين دين خود ، مسئوليت اين گذار را عهده‏دار شد و در همه حوزه‏هاى انسانى؛ اعم از اقتصاد و سياست و فرهنگ و حقوق و جنگ و . . . مداخله كرد ، به‏گونه‏اى كه كمترين دوگانگى و فاصله‏اى بين امور دينى و آسمانى با امور دنيوى و زمينى ، در آن قابل تصور نيست . او معتقد است كه «مونيسم» يا وحدانيت اسلامى ، تناسب ويژه‏اى با جهان‏بينى اسلام دارد و هرگز قابل جمع با دوگانگى دين مسيحيتِ امروز نيست . وى مى‏گويد به‏همين دليل در دنياى اسلام ، سياست هرگز به استقلالى كه غرب از آن برخوردار شده ، دست نيافت و جوامع اسلامى همواره با پويايى و تحول متناوب ، از سلطه و شورش ، دست به گريبان بوده‏اند . مسلمين ، نظم‏هاى زمينى اعم از سياسى و اقتصادى و فرهنگى را بنا بر اعتقادات و آرمان‏هاى خود ، با نظم آسمانى مقايسه كرده و درصورت عدم تطابق ، مشروعيت آن را مخدوش ارزيابى مى‏كنند . اين حكومت‏ها فقط در صورتى ادامه حيات مى‏دهند كه با اعمال زور و سركوب ، سلطه خود را تحكيم بخشند در غير اين‏صورت با شورش مردم مواجه خواهند شد ، اما در جوامع غربى كه بنيان مشروعيت نظم دنيوى ، بر استوانه عقلانيت و خرد مادى استوار شد ، در عرصه تحولات اجتماعى ، تقاضا جاى شورش را گرفت . بديع معتقد است كه در جوامع اسلامى ، همواره تناوب سلطه و شورش ادامه خواهد يافت مگر آن كه نظام دينى بتواند الگويى مشخص براى مشروعيت نظام‏هاى سياسى جهان اسلام به وجود آورد كه در همه سرزمين‏هاى اسلامى ، موردپذيرش واقع شود .

بدين‏ترتيب براى تعريف رابطه فرهنگ و دين در هر جامعه ، بايد اصول فرهنگى هر نظامِ اجتماعى را به‏طور جداگانه بررسى كرد و از اين راه ، فرهنگ خاص آن جامعه را تعريف نمود . بنابراين نمى‏توان نگرش اسلام و يهوديت و مسيحيت امروز را كه از اصول فرهنگى متفاوتى نسبت به هم برخوردارند ، به يكديگر تعميم داد .

 

ج ) ديدگاه «پاركين»

«پراكين» اين موضوع را به‏طور متفاوت مى‏نگرد . او ديدگاه «ماكس وبر» را كه معتقد بود جامعه‏شناسىِ سياسى فرهنگ يعنى شرايط سياسى خاص ايجاب مى‏كند كه يك فرهنگ در آن جامعه ، بر فرهنگ‏هاى ديگر غلبه يابد ، تأييد كرده و آن را تكميل مى‏كند . ماكس وبر براى اثبات مدعاى خود ، پيروزى پروتستانيزم در اروپاى شمالى را شاهد گرفته و مى‏گويد لا اقل يكى از دلايل اين پيروزى ، هوادارى شاهزادگان اين منطقه از مذهب جديد بود تا به اين وسيله از قيد و بند كليسا به مركزيت امپراتورى رم ـ ژرمن رهايى يابند . پاركين نيز بر اين نكته پاى مى‏فشرد و مى‏گويد كه يك نظام ارزشى ، به عنوان ركن اصلى نظام فرهنگى ، نمى‏تواند بدون حمايت يك قدرت نهادينه ، امكان توسعه و بقا يابد ، اما او به عكس اين موضوع نيز تأكيد مى‏كند و مى‏گويد كه نظام سلطه نيز با قبولاندن ارزش‏هاى خود به افراد زير سلطه همراه است[22] ، براىِ مثال امپراتورى ساسانى ، مذهب زرتشت را آن‏چنانساخت كه در خدمت قدرت‏سياسى قرار گيرد و بتواند ايران را در برابر امپراتورى رم و چين ، به وحدت و انسجام نايل سازد ، در حالى كه امپراتورى‏هاى يادشده نيز هر يك مبتنى بر يك ايدئولوژى مذهبى بودند .

 

د ) ارزيابى ديدگاه‏هاى وبر و پاركين

بديهى است كه ديدگاه ماكس وبر و هم پاركين ، نمى‏تواند در همه موارد صادق و منطبق بر واقعيت باشد؛ زيرا بسيارى از نظام‏هاى فرهنگى و دينى ، برخاسته از مردم و طى يك نبرد خونين با قدرت حاكمه به وجود آمده‏اند و تسلط و اقتدار آن ، ناشى از ارائه و خواست مردم بوده است . اصولاً جنبش‏هاى ايدئولوژيك؛ نظير بعثت انبيا و بسيارى ديگر از انقلاب‏هاى دينى ، همواره از اين دست بوده‏اند . بنابراين گرچه شرايط سياسى خاص ، مى‏تواند به غلبه يك فرهنگ بر فرهنگ‏هاى ديگر كمك كند ، اما بسيارى از نظام‏هاى ارزشى ، صرفا مبتنى برخواست و اراده مردم و بدون حمايت يك قدرت نهادينه ، امكان توسعه و بقا يافته‏اند و در عين حال ، اين مردم بوده‏اند كه در بسيارى از مقاطع تاريخ ، نظام حاكم را به قبول ارزش‏هاى فرهنگى خود وادار ساخته‏اند ، در حالى كه در انديشه ماكس وبر ، اين ارزش و قدرت نفوذ فرهنگى نيست كه چيرگى آن را بر ديگر فرهنگ‏ها موجب مى‏شود بلكه صرفا شرايط سياسى خاص پيروزى يك فرهنگ را موجب مى‏شود و در انديشه پاركين نيز ارزش‏هاى فرهنگى ، همواره تابعى از نظام سلطه قلمداد شده و استقلال انسانى و آرمانى آن ، مورد بى‏مهرى قرار گرفته است .

 

نتيجه‏گيرى

نظام‏هاى فرهنگى جهان ، به اعتراف جامعه‏شناسان ، با پيدايش دين پايه‏گذارى شده‏اند اما تأثيرگذارى اديان مختلف بر روند شكل‏گيرى فرهنگ اجتماعى متفاوت بوده است . اصولاً اديانى كه تنها به اعتقاد دينى مستقل از امور دنيايى اصالت داده‏اند ، تنها در بُعد نظرى انديشه اجتماعى مؤثر بوده و نقش تعيين كننده‏اى در حيات مادى جامعه ايفا نكرده‏اند ، گرچه بخش مهمى از فرهنگ اجتماعى ، شامل نگرش فلسفى و جهان‏بينى انسان‏ها است كه در تعريف فرهنگ ، از آن به باورها و اعتقادها تعبير مى‏شود .

اما از آن جا كه اديان الهى ، به فرد و جامعه ، اصالت داده‏اند و اصولاً نگرش جامعه‏شناختى اين‏گونه اديان ، بر «اصالت آميخته فرد و جامعه» مبتنى است و احكام و تعاليم اين‏گونه اديان نيز به جنبه خاصى از حيات انسانى محدود نمى‏باشد ، بى‏ترديد موجوديت هر فرهنگ اجتماعى و تحولاتى كه در طول تاريخ حياتش تجربه مى‏كند ، در اين‏گونه جوامع ، تابعى از تعاليم و آموزه‏هاى دينى است اما اين بدان معنا نيست كه هر فرهنگ اجتماعى ، الزاما با دين وآموزه‏هاى آن ، رابطه و هماهنگى تام دارد؛ زيرا فرهنگ اجتماعى ، با تأثيرپذيرى از عوامل گوناگون سياسى ، اخلاقى ، اقتصادى ، روانى و . . . تحولات چشم‏گيرى را تجربه مى‏كند كه چه بسا با آموزه‏هاى دينى ، تطابق و هماهنگى تام نداشته باشد . مهم اين است كه خاستگاه اديان الهى ، تأسيس شالوده اجتماعى مبتنى بر فرهنگِ دينى است كه در آن ، همه آموزه‏هاى متعالى پيامبران ، در قالب عادت‏ها و ملكات فردى و اجتماعى ، به‏طور عينى و رفتارى تبلور يابد و انديشه‏ها ، عادت‏ها ، آداب و رسوم ، اخلاق ، هنر ، حقوق ، ارزش‏ها ، الگوها ، احكام و نمادها را عينا پوشش دهد .

فرهنگ دينى در اين فرايند ، به جنبه خاصى از حيات اجتماعى محدود نشده و همه نيازها و ابعاد زندگى انسان ، اعم از معنوى و مادى را در برمى‏گيرد .

[1]  . Rationalism

[2]  . مايكل پترسون و ديگران ، عقل و اعتقاد دينى ، ترجمه احمد نراقى و ابراهيم سلطانى ، فصل سوم و
هفتم .

 

[3]  . Empiricism

[4]  . دونالد مك‏نيو ، روان‏شناسى استرس ، ترجمه عباس چينى ، ص145 .

 

[5] بقره/ 155 .

 

[6] محمدباقر مجلسى ، بحار الأنوار ،  چاپ كمپانى  ، ج 15 ، ص 53 .

 

[7]  .محمدباقر مجلسى ، بحار الأنوار ،  چاپ كمپانى  ، ج 15 ، ص 55 ، به نقل از كافى.

 

[8]  . Carl G.yuny, Modern Man Search of a Soul, P.284.

[9]  . Empiricism

[10]  . Nature

[11]  . Progres

[12]  . Cuche, Denys; lA Nation de culture dans sciences sockales; P.9 ; P.9.
Denys;

[13]  . Civilization

[14]1 . Tylor, Edward Brunette; (Primitive Culture – London, 187), la Civilization primitive; paris,
Reinwald, 1876 – 1878, 2 vol, P.1.

 

[15]  . Malinowski, Bronislaw; Une theorie scientifique de la culture (1944); 1968, PP.35-36.

[16]1 . Geertz, Cliford; The Interpretation of Cultures; New York, Basic Books, 1973, in partick
La Comte / Bernard Denni; Sociologie politique; PUG, 1990, P.65.

 

[17]1 . Schemeil Yves; “Les cultures politiques” in Madelein Grawitz et Jean Leca; Traite de
science politique; vol 3, paris, PUF, 1985, chap. IV.

 

[18]  . Durkheim, E; Les Formes elementaires de la vie religieuse (1912); 1991.

[19]1 . Eisenstadt, S.N.; “Cultural Traditions and Political Dynamics: The origins and Modes of
Ideological Politics”, British Joumal of sociology; vol 32, No 2, june 1981, PP. 155-181.

 

[20]1 . Eusenstadt, SN.; “Cultural Orientations, Institutional and social Change: Comparative
Analysis of Triditonal Civilization” American Journal of sociology; vol 85, 1985, PP. 840-869.

 

[21]  . برتران ، بديع ، دو دولت ، ترجمه دكتر احمد نقيب زاده .

 

[22]1 . Parkin, F.; Class, Inequalical order: Social Stratification in capitaliste and conmmunist Societies; P. 81.

 

برچسب ها: دین و فرهنگ، جامعه، اسلام ، ایران

مرتبط نوشته ها

تعامل دین و توسعه، امکان یا امتناع
مقالات

تعامل دین و توسعه، امکان یا امتناع

26 آبان, 1404
نكته هايى درباره جهانى شدن
مقالات

نكته هايى درباره جهانى شدن

12 مهر, 1404
دين و فرهنگ بر پايه متون باستانى ايرانى
مقالات

دين و فرهنگ بر پايه متون باستانى ايرانى

10 مهر, 1404
مناسبات دین و فرهنگ در جامعه ایران
مقالات

مناسبات دین و فرهنگ در جامعه ایران

7 مهر, 1404
حكومت جهانى اسلام
مقالات

حكومت جهانى اسلام

6 مهر, 1404
جهانى شدن و چگونگىِ سير از كثرت به وحدت
دیدگاه

جهانى شدن و چگونگىِ سير از كثرت به وحدت

5 مهر, 1404
نوشته‌ی بعدی
دين و فرهنگ بر پايه متون باستانى ايرانى

دين و فرهنگ بر پايه متون باستانى ايرانى

دیدگاه‌ها 1

  1. Freya4871 می‌گوید:
    قبل 1 هفته

    https://shorturl.fm/eqvxw

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آخرین مطالب

تعامل دین و توسعه، امکان یا امتناع

تعامل دین و توسعه، امکان یا امتناع

26 آبان, 1404
نامه ای سرگشاده به دختران بی حجاب وطنم

نامه ای سرگشاده به دختران بی حجاب وطنم

26 مهر, 1404
نكته هايى درباره جهانى شدن

نكته هايى درباره جهانى شدن

12 مهر, 1404
دين و فرهنگ بر پايه متون باستانى ايرانى

دين و فرهنگ بر پايه متون باستانى ايرانى

10 مهر, 1404
بارگذاری بیشتر
دبيرخانه دين‌پژوهان كشور با هدف تعميق، توسعه و ترويج پژوهش‌هاي ديني، بهينه‌كردن اطلاع رسانى، پشتيبانى از مراكز دين‌پژوهى و پژوهشگران ديني، فعاليت می کند. اين دبيرخانه از نظر تشكيلات و سازماندهي در ابتدا تحت پوشش و حمايت وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي و سپس پژوهشگاه فرهنگ، هنر و ارتباطات قرار گرفت و در ادامه کار با پيشنهاد دبير شورای برنامه‌ريزی دين‌پژوهان و موافقت مسئولان وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، به عنوان مؤسسه‌ای غيردولتی و غيرانتفاعی به ثبت رسيد.
 
دفتر مركزى در قم
نشاني: قم ، بلوار ۴۵ متری عماریاسر ، بین کوچه ۴ و ۶ ، مجمع جهانی شیعه شناسی ، دبيرخانه دين‌پژوهان
تلفن : ۳۷۷۱۳۷۷۳ ـ ۰۲۵
آدرس سایت:
www.dinpajoohan.com

پست الکترونيک:
info@dinpajoohan.com

 

نقل مطلب با ذکر منبع آزاد است.

کلیه حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به دبیرخانه دین پژوهان کشور می باشد.