• خانه
  • مقالات
  • گفتگو
  • دیدگاه
  • بازتاب
  • اخبار
    • اخبار ادیان و مذاهب
    • اخبار دین پژوهی
    • اخبار علمی فرهنگی
    • اخبار موسسه
  • تماس باما
  • درباره ما
  • خانه
  • مقالات
  • گفتگو
  • دیدگاه
  • بازتاب
  • اخبار
    • اخبار ادیان و مذاهب
    • اخبار دین پژوهی
    • اخبار علمی فرهنگی
    • اخبار موسسه
  • تماس باما
  • درباره ما
Home دیدگاه

جلوه‌های اخلاقی در نهضت حسینی

16 آبان, 1393
در دیدگاه
0

جلوه‌های اخلاقی در نهضت حسینی

سخنرانى. استاد محمدجواد صاحبی در دبيرخانه دين پژوهان كشور محرم ١٣٩٢

بُعد اخلاقی نهضت حضرت اباعبدالله7، همواره تحت الشعاع جنبه‌های سیاسی و حماسی آن قرار گرفته است. هر کسی می‌خواسته که از این یَمّ حسینی نَمی را فیض ببرد و استفاده بکند، لذا هر مشکلی که برای جامعه انسانی ـ اسلامی پیش آمده، افراد با نگرش‌های مختلف و رویکردهای گوناگون، به سوی این دریای معارف حسینی می‌رفتند و می‌خواستند با بهره‌گیری از این نهضتمشکلاتشان را حل بکنند. زمانی استبداد مشکل بزرگ سرزمین‌های اسلامی بوده، کما این‌که هنوز هم است. از اینرو نخبگان جامعه،منظر سیاسی به این نهضت می‌پرداختند و می‌خواستند پاسخ مشکلات خودشان را از آن بگیرند و درمان دردهای خود را از این دریای معارف عاشورایی بگیرند. یا زمانی مشکلات سیاسی به سراغ جامعه اسلامی می‌آمده و زمانی هم مشکلات و مفاسد اخلاقی بحران‌ساز می‌شده. به نظر می‌رسد که امروز ما در این زمینه بیشتر از جنبه‌های دیگر به معارف عاشورایی نیازمند هستیم. و این جنبةمغفول نهضت عاشورا را باید احیاء کنیم.

عقیده امام محمد غزّالی درباره مشکل جامعه اسلامی

انسان خلیفهٔ الله و آینة صفات الهی است. انسان مظهر رحمانیت، عدالت، و دیگر صفاتخدای متعال می‌باشد، پس باید این صفات را در خودش متجلی بکند. امام محمد غزالی یک وقت به این فکر فرورفت که اصلا مشکل جامعه اسلامی چیست؟ درد مسلمان‌ها کدام است؟ چرا مسلمان‌ها آن نشاط گذشته خودشان را ندارند؟ به این نتیجه رسید که یک چیزهایی انگار فراموش شده و از میان رفته است. او گفت این علوم و معارفی که الان به اسم اسلام هست، این‌ها چه نقشی در احیا و اصلاح انسان و در اصلاح جامعه اسلامی دارد؟

این علم منطق، این علم فلسفه، این علوم دیگری که در سرزمین‌های اسلامی و در تمدن اسلامی مطرح است، علوم و معارفی است که از سرزمین‌های دیگر آمده، از یونان و روم و ایران آمده است. این علوم در تمدن اسلامی به نام دین شناخته شده، ولی هیچ‌کدام نقشی در سازندگی انسان ندارد. این دانش‌ها چیزی نیست که به آن بگوییم دین، یعنی اگر نباشد، دین خدا از بین نمی‌رود. پیامبر اکرم(ص) این معارف را تعلیم نکرده و ربطی به اتمام رسالتآن حضرت نداشته. غزالی به این نتیجه رسید که علوم ارتباط چندانی با اسلام ندارد. آن چیزی که در سرزمین‌های اسلامی و در بین مسلمان‌ها یا بگوییم در تمدن اسلامی، فراموش شده، مسائل اخلاقی است. همانچیزی که پیامبر برای او مبعوث شد. «اِنّما بعثت لاتمم مکارم الاخلاقٍ»، «انّما» در احادیث افادة حصر می‌کند: این است و جز این نیست که من برای مکارم اخلاقی مبعوث شده‌ام. اکنون این اخلاق کجاست؟ غزالی گفت ما نگاه می‌کنیم، به دیوانیان و امراء، می‌بینیماز اخلاق بین‌شان خبری نیست. علمای دینی هم خیلی متصف به صفات اخلاقی و به سجایای اخلاقی نیستند. جامعه مسلمان‌ها را هم که می‌بینیم، کسب و کار و تجارت ومعاشرت‌شان هم رنگ و بوی دینی و صبغه دینی و اخلاقی ندارد. پس اخلاقی که پیامبر(ص) برای آن مبعوث شده کجاست؟ اگر هدف مهم دین، اخلاق است، آن کجاست؟ در این علوم که اخلاق جایگاهی ندارد.

حتی او به این نتیجه رسید که اگر فقه و اصول هم خوانده می‌شود باز مسائل دنیایی است؛ زیرا یادگیری یا این فقه و اصول خدای ناکرده برای خود است که این نوعی خودستایی است یا برای کسب و کار و برای فعالیت درامور مادی دنیاست که این هم باز فارق بین اسلام و غیر اسلام نیست، برای این‌که کفارهم برای این امور قوانینی دارند. آن چیزی که فارق اسلام و غیر اسلام، دین و غیر دین است، چیست؟ آن اخلاق است. اصلا دین آمده است برای اخلاق. دین منهای اخلاق، دین نیست. لذا شیخ طوسی در امالی حدیثی از حضرت اباعبدالله نقل می‌کند و حضرت هم از پدر و مادرش و این حدیث را می‌رساند به رسول گرامی که فرموده است:

عَلَیْکُم بِمَکٰارِمِ الاَخْلٰاقِ فَانَّ اللهَ عَزَّوَجَلّ بَعَثَنِی بِهٰا .

بر شما باد کسب مکارم اخلاقی؛ براستی خداوندِ بلند مرتبه من را برای همین مکارم اخلاق برانگیخته.

روایت اشحم بن صیفی

باز روایتی است که از اکثم بن صیفی تمیمی که از حکمای معروف عرب در عصر جاهلی بوده. او وقتی آوازۀ پیامبر را شنید، پسرش را فرستاد که ببیند چه خبر است و این پیامبری که آمده چه کار می‌کند، چه می‌گوید. آن پسر رفت، و پیامبر و اصحابش را دید، وقتی برگشت، به پدرش گفت: «رَأیتَهُ یَأمُرُبِمَکارِمِ الاَخْلٰاق»، من پیامبری دیدم که فقط به مکارم اخلاقی می‌پردازد. می‌خواهد اخلاق مردم را درست کند، کار پیامبران این است. پس اسلام برای این کار آمده است.

سفارش امام حسین به مکارم اخلاق

حضرت اباعبدالله در فرازی از آن خطبه معروف می‌فرماید: «أَيُّهَا النَّاسُ نَافِسُوا فِي الْمَكَارِم»، بشتابید به سوی کسب مکارم اخلاقی.

این جمله هم نشان می‌دهد که اخلاق قسمت معظمی از دین است. دین منهای اخلاق، اصلا دین نیست. امّا این اخلاق هم در دو ساحت مطرح است: جنبه فردی و جنبة اجتماعی. در ساحت فردی، هر فردی باید متصف به اوصاف اخلاقی باشد. کل افراد یک جامعه متصف به صفات و سجایای اخلاقی باشد. در جنبه‌های فردی و اجتماعی هم به اخلاق تاکید فراوان شده: محیط خانواده محیط سالمی باشد، پدر و مادر رعایت مسائل اخلاقی بکنند. محیط تعلیم و تربیت محیط منزّهی باشد. وقتی که یک جامعه به قهقراء و به سمت رذایل پیش می‌رود و تغییر رویکرد می‌دهد، برای این‌که این جامعه به صراط مستقیم برگردد، باید به فضائل و مکارم اخلاقی برگردد.

نهضت امام حسین(ع) ، نهضتی اخلاقی

نهضت حضرت ابا عبدالله(ع) بیش از آن که یک نهضت سیاسی باشد، یک نهضت اخلاقی است. نهضت اخلاقی یعنی خودسازی، دیگرسازی، جامعه سازی. یعنی اول خود، فرزندان و خویشاوندان، دوستان و شاگردان و بعد از آن ساختن جامعه؛ به دیگر تعبیرنظامات اجتماعی را به صلاح آوردن و به سمت اخلاق رهنمون شدن، اصلاح فرد بدون اصلاح اجتماع نمی‌شود. اصلاح اجتماع هم بدون اصلاح فرد امکان‌پذیر نیست که حالا این مطلب را توضیح خواهم داد که این نکته منشأ بسیاری از بگومگوها بین متفکرین شده است.

حضرت اباعبدالله(ع)غیر از مسئله عصمت که یک امر ماورائی است و بحثی ما در آن نداریم و جزو معتقدات ما هست، از جنبةظاهری در خانواده‌ای رشد یافته که پدر و مادر آن‌گونه و محیط خانوادگی محیط آماده‌ای بودهاست. خود ذات فرد هم مهم است، امکان و توان برای آراسته شدن به فضائل اخلاقی را داشته است. برای اصحاب و یارانش و خانواده‌اش حضرت مکرر توصیه اخلاقی دارد.

رابطه بین اصلاح فرد و اصلاح اجتماع

اما  آیا ما اگر خودمان و خانواده‌مان وشاگردان‌مان را اصلاح کردیم، جامعه اصلاح می‌شود؟

این اختلاف بین مرحوم سید جمال الدین اسد آبادی (1217 ـ 1275 ش) و محمد عبده(1266 / 1323 ق) پیش آمد. عبده بعد از این‌که مدتی تحت تاثیر سید جمال الدین فعالیت‌هایی را انجام داد، دید که این سیاست، حقه بازی و کلک است و آلودگی‌هایی دارد. سرخورده شد، گفت این راه اصلاح جامعه نیست. ما بهتر است برویم کار را از جای دیگر شروع بکنیم. کار را از طریق آموزش و بالا بردن فرهنگ شروع کنیم. افراد را یکی یکی ساختن، ده تا ده تا شاگرد پرورش دادن، زیراکه جامعه ترکیبی است از همین افراد. وقتی که این افراد آهسته آهسته ارتقاء فکر و فرهنگ پیدا کردند، جامعه به اصلاح می‌آید.

مرحوم سید جمال الدین با این فکر موافق نبود، گفت شما می‌آیید دو نفر، پنج نفر، ده نفر یا پنجاه نفر را اصلاح می‌کنید، در مقابل این نظامات فاسد با این امکان و توان و با این رسانه‌های نیرومندی که در اختیارشان است، هزاران نفر را فاسد می‌کنند. شما همیشه عقب هستید. اصلاح فردی را ما مخالف نیستیم، امّا اصلاح فردی در بستر اصلاح اجتماعی باید صورت بپذیرد. عبده راه خودش را طی کرد ولی به آن نتیجة مطلوب نرسید. آخر هم دیدیم که آن حرکت سید جمال الدین بود که توفیق پیدا کرد و این نهضت بیداری را در جهان اسلام گسترش داد. بنابراین اصلاح فردی همراه با اصلاح اجتماعی باید منظور نظر باشد. در نهضت عاشورا هم فرد سازی و تربیت افراد منظور حضرت است و مرتب در این زمینه برنامه‌هایی دارد و هم از آن طرف نظامات اجتماعی. در روایتی حضرت اباعبدالله(ع)می‌فرماید:

مَنْ رَأَى سُلْطَاناً جَائِراً مُسْتَحِلًّا لِحُرُمِ اللَّـهِ نَاكِثاً لِعَهْدِ اللَّـهِ مُخَالِفاً لِسُنَّةِ رَسُولِ اللَّـهِ يَعْمَلُ فِي عِبَادِ اللَّـهِ بِالْإِثْمِ وَ الْعُدْوَانِ ثُمَّ لَمْ يُغَيِّرْ بِقَوْلٍ وَ لَا فِعْلٍ كَانَ حَقِيقاً عَلَى اللَّـهِ أَنْ يُدْخِلَهُ مَدْخَلَه.

یعنی اگر در رأس یک نظام اجتماعیسلطان قدرت‌مندی باشد که دارای این رذائل اخلاقی باشد و افراد تمکین بکنند و اعتراض نکنند، بر خداوند حق و واجب است که این مردم را در همان جایی داخل بکند که آن ظالم را وارد می‌کند. پس منظور اسلام و منظور حضرت اباعبدالله به عنوان رهبر نهضت، هم اصلاح فردی مهم است و هم اصلاح اجتماعی. بنابراین حضرت برای ما اسوه و الگو است:«لَکُم فِیَّ اُسوه»، همان طوری که «لَّقَدْ كَانَ لَكُمْ‏ فِى‏ رَسُولِ اللَّـهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ»، انبیاء و اولیاء برای ما اسوه هستند.

مفهوم استبداد از نظر کواکبی

مسئله استبداد به عنوان یک مسئله سیاسیروز، خود یک صفت اخلاقی و یک پدیدةسیاسی محصول یک زمینة اخلاقی است.کواکبی می‌گوید: استبداد عبارت از این است که کسی با هوی و هوس بر مردم حکومت کند و از سوال و پرسش و حساب و کتاب نهراسد. آدم خود رأی، خودخواه، رأی خودش را بر همه ترجیح می‌دهد و می‌گوید آن رأیی درست است که با رأی من تطبیق می‌کند! و بعد هم از حساب و کتاب نمی‌ترسد. فرد مستبد می‌گوید هر کسی می‌خواهد هر سوالی داشته باشد، ما پاسخگو نیستیم. این صفت رذیله استبداد، این یک خوی زشت و یک اخلاق نمیمه است. و لذا دانشمندان می‌گویند استبداد دو اثر دارد: یک اثر سیاسی دارد، نظام سیاسی و جامعه را به عقب می‌راند و باعث عقب‌ماندگی جامعه می‌شود؛ یک اثر تربیتی هم دارد.

تأثیر استبداد در جامعه

این اثر اخلاقی و تربیتی خطرناک‌تر است. کواکبی می‌گوید: استبداد از همان بالا تا به پایین سرایت می‌کند و همه مستبد می‌شوند.همه مقامات هرم قدرت، نسبت به زیر دست، با زور و نخوت سخن می‌گویند و فرمان می‌رانند؛ این روحیه به بدنه جامعه سرایت می‌کند؛ حتی رئیس خانواده و مرد خانه مستبد می‌شود، برادر بزرگ‌تر مستبد می‌شود. هر کسی زور بیشتر داشته باشد، نسبت به زیر دست استبداد می‌ورزد. هر کدام از این افراد، نسبت به بالا دست خاضع است و نسبت به زیردست متجاوز است. این حالت در همه افراد به وجود می‌آید. تمام جامعه دارای یک چنین صفت زشتی می‌شوند: نسبت به فرادست خاضع و فروتن می‌شوند و نسبت به فرودست متجاوز و ظالم.

آن‌چه که مهم است، داشتن زور و قدرت است. هر کس زورش بیشتر است، همان حرفش درست‌تر است. حرف حرفِ کسی است که زور بیشتری داشته باشد؛ و لذا جامعه دچار بیماری می‌شود. کواکبی سخن جالبی دارد، آسیب شناسی کرده، می‌گوید: این کهمشرق زمین تاکنون نتوانسته نهضتی را به نتیجه برساند، برای این است که گرفتار بیماری استبداد است. این بیماری، در جان جامعه اسلامی باقی مانده و بیرون نمی‌‌رود. نسل به نسل به دیگران منتقل می‌شود. آن‌که می‌خواهد به قدرت برسد، شعار آزادی و اصلاح و عدالت می‌‌دهد، اما تا موفق و مسلط می‌‌شود، خودرأیی او از آن قبلی شدیدتر می‌شود! مردم می‌‌گویند خدا پدر قبلی را بیامرزد. کواکبی می‌گوید: جامعه اسلامی و زمان می‌‌برد تا این فرهنگ را و این اخلاق رادر جامعه اسلامی اصلاح بکنیم. سال‌‌ها و قرن‌‌ها وقت می‌‌خواهد تا مردم از این صفات نمیمه و این صفت استبداد تصفیه و تزکیه و سرانجام معالجه بشوند.

واقعیت این است که انسان تا وقتی که خودش صالح نباشد، نمی‌‌تواند مصلح باشد. شهوات و غرائزش مگر می‌‌گذارد؟ انسان میل به قدرت و ثروت و زیاده‌طلبی دارد. اگر تربیت اخلاقی و تربیت دینی نباشد، منافع نزدیکش را هیچ‌گاه فدای منافع دورش نمی‌‌کند. این عقل جزوی‌نگر انسان است که همیشه سود نزدیک را ملاحظه می‌‌کند. لذا اگر همه فکر قیامت را می‌کردند، جوامع بشری به انحطاط نمی‌‌رسید، ظلم معنی نداشت، تجاوز به حقوق دیگران مفهومی نداشت. این بلایا بخاطر این است که انسان همیشه منافع نزدیکش را می‌‌بیند. عقل جزوی‌نگر انسان، همین است.

فرق دین با مکاتب بشری

سید جمال الدین یک سخن دیگری دارد،می‌گوید: چرا می‌‌خواهید متدین باشید؟ فارق دین و مکتب‌‌های بشری در چیست؟ این همه مکتب‌‌های بشری آمده‌‌اند برای این‌‌که انسان را سعادت‌‌مند بکنند. چرا ما آن‌‌ها را نپذیریم؟می‌‌گوید وجه فارق دین به این است که انسان را به سه خصیصه متّصف می‌‌کند که هیچ مکتبی نمی‌‌تواند جایگزینی برای آن باشد: یکی صداقت است، یکی امانت است و یکی هم حیاست. این‌‌که نماز می‌‌خوانند و روزه می‌‌گیرند این‌ها به تنهایی ملاک دین‌‌داری نیست، این‌‌که عده‌‌ای به سر و سینه می‌‌زنند این کارشان به تنهایی ملاک دینداری نیست، آثار دین‌‌داری را باید در نتایجش ملاحظه کرد. این نتایج چیست؟ می‌‌گوید صداقت. صداقت یعنی این‌‌که شما در شب تاریک از خیابانی با سرعت دارید می‌‌روید و هیچ کس هم نیست. کسی دارد از عرض خیابان رد می‌‌شود، خودرو شما به او می‌‌زند و او را از بین می‌‌برد. بعد با خودتان می‌‌گویی که چی کار بکنم؟ عقل جزوی‌نگر انسان که منفعت‌طلب است می‌‌گوید هیچ کس ندید، اطرافت را نگاه کن و فرار کن و راحت. اما دین می‌‌گوید که حسابی است، کتابی است، فردایی است، مجازات این جهان بهتر از آن جهان است. بعد می‌‌ایستد و به همه تبعات آن تن می‌دهد. تبعات تسلیم کردن خود به قانون، دیه است، قصاص است، و مشکلات دیگر، هرچه می‌‌خواهد باشد. سید جمال می‌گوید این صداقت را هیچ مکتبی نمی‌‌تواند بیاورد. درست هم می‌‌گوید. اصلا مکتبی که به معاد اعتقاد ندارد، در آن مکتب صداقت چه مفهومی می‌تواند داشته باشد؟!

یا کسی آمده می‌گوید امشب هزار سکه در منزل من است و فرصت هم ندارم به جایی بسپارم، به تو می‌سپارم و به سفر می‌روم. وقتیاز خارج برمی‌‌گردم، امانت‌‌ها را به منبرگردان. هیچ کس هم خبر ندارد. می‌‌رود و بعد هم در آن سفر می‌‌میرد. شما هستید و هزار سکه، چه کار بکنید؟ عقل جزوی به شما می‌گوید صدایش را در نیاور، یک عمر بر سر این گنج بادآورده بنشین و استفاده کن. اما در این‌‌جا یک ندای باطنی است، دین به شما چه می‌‌گوید؟ قیامتی است، آن‌‌جا چی کار می‌‌کنی؟ چه مکتبی می‌‌تواند برای این امانت‌داری جایگزین باشد؟

یا در جایی امکان گناه هست. همان که قرآن کریم درباره یوسف صدیق آورده است. چه چیز این جوان را از این گناه باز می‌‌دارد؟ آن حیاء است. حالا کارکردهای حیاء در این تمام نمی‌‌شود. این بدزبانی‌‌ها، این بددلی‌‌ها، این زخم‌زبان‌‌ها، این خشونت‌‌ها، این‌‌ها همه نتیجةبی‌حیایی انسان است. انسان در برابر بزرگترش، در برابر پیشکسوت، استاد و پدر و مادرش وظائفی دارد، وظائف اخلاقی دارد. پس منهای این‌‌ها (صداقت، امانت و حیا) دین، دین دیگر نیست. اگر شما صداقت و امانت و حیاء را برداشتی، یعنی دین را برداشتی، دیگردین نیست. جوامع اسلامی منهای صداقت، امانت و حیاء، اصلا دین ندارند. همان‌‌که سید جمال گفت که این‌‌ها مسلمان هستند ولی از اسلام بین‌‌شان خبری نیست. اسم‌‌شان مسلمان است. این‌‌ها شهادتین گفته‌‌اند اما این‌‌ها در همان مرحله اقرار زبانی باقی مانده‌‌اند و اسلام به قلب‌‌شان ورود پیدا نکرده.

صفات اخلاقی در زندگی مسلمان

پس آن‌‌چه که برای یک فرد مسلمان و مومن مهم است، عبارت است از صفات اخلاقی. ما یک فرد را نمی‌‌توانیم منهای صفات اخلاق مومن بشناسیم. استبداد هم اگر زشت است، بخاطر این است که یک رذیله و یک صفت زشت اخلاقی است. مستبد به رأی خودش مغرور است، اجازه نظر دادن به دیگران نمی‌‌دهد و مشورت نمی‌‌کند.

یکی از صفات رذیله، سربرتافتن از مشورت است. کواکبی معتقد است که مستبد خودش را نیازمند به مشورت نمی‌‌بیند و از عقول دیگران استفاده نمی‌‌کند. به خاطر همین هم به هلاکت می‌‌افتد. «من استبد برأیه هلک و من شاور الرجال شارکها فی عقولها» کسی که استبداد به خرج داد، هلاک شد، امّا کسی که مشورت کرد، از عقول دیگران بهره گرفته و آن‌ها را در کار و در عقل خودش شریک کرده. ولی مستبد این را نمی‌فهمد، چون آن صفت رذیله و آن منیّت و خودرأیی نمی‌گذارد که از این سرمایه‌‌های خدادادی دیگران بهره ببرد.

ـ جایگاه مشورت در نهضت ابا عبدالله(ع)

حضرت اباعبدالله اتفاقا از همان آغاز نهضت به مسئله مشورت عنایت ویژه‌‌ای دارد. همه جا مشورت و گفتگو دارد. با ام سلمه همسر پیامبر به صحبت می‌‌پردازد. ام سلمه می‌‌خواهد او را منصرف کند، حضرت گوش می‌‌دهد و به گوش دل می‌‌سپارد و از او تشکر می‌‌کند، می‌‌فرماید: همه این‌‌ها را من می‌‌دانم.اما وظیفه‌‌ای دارم باید به آن وظیفه عمل بکنم. با محمد حنفیه برادرش صحبت می‌‌کند. محمد حنفیه خیلی مطالب عجیبی می‌‌گوید، می‌‌گوید برادر نرو، من خوف این دارم که آن اخباری که از پیامبر6 شنیدی محقق بشود. برای ما قابل تحمل نیست که شما بروید و در این سفر خودتان و همراهان‌‌تان و خاندان‌‌تان همه به شهادت برسید. شما به شهرهایی برو که دشمن به شما دسترسی نداشته باشد. به یمن برو، به جاهای دیگر برو، به کوه‌‌ها به دشت‌‌ها پناه ببر. این همه سرزمین خدا، برو یک جایی غیر از کوفه. حضرت با مهربانی بهصحبت‌‌های او گوش می‌‌دهد و او را متقاعد می‌‌کند که این یک وظیفه و رسالتی است که من نمی‌‌توانم از آن سرپیچی بکنم. شما می‌‌دانید همین محمد حنفیه علی‌رغم این اعتراض‌‌هایی که داشت و این مخالفت‌‌هایی که می‌‌کرد و البته از روی دلسوزی بود، نماینده ابا عبدالله در مدینه بود. آن وصیت‌‌نامه‌‌ای که جملة «اَنَّما خَرجْتُ لِطَلَبِ اِلاصلاح …» در آن هست،خطاب به همین محمد است.

تغییر دیدگاه نسبت به شخصیت‌های تاریخی

یک مصیبت و یک بیماری در تاریخ‌نگاری ما رخنه کرده: این بدبینی و سوء‌ظنی که در جامعه خودمان داریم، گاهی در تاریخ‌نگاری‌‌مان هم تسری می‌دهیم. بعد می‌‌آییم در شخصیت‌‌های تاریخی هم خیلی قاطع نظر می‌‌دهیم که محمد حنفیه در مسیر امام حرکت نمی‌‌کرد و ولایتش ضعیف بوده،بنابراین او هم مستوجب سرزنش است! این حرف‌‌ها چیست؟! کسی که نمایندة امام معصوم بوده، وصیت به او کرده است، یک کلمه ما از امام معصوم در قدح او سخنی نداریم، این سخن‌ها دربارة او چه معنی می‌دهد؟ راجعبه زید بن علی همین‌‌طور. راجع به دیگران همین‌‌طور. این بیماری را ما حتی در تاریخ هم می‌‌بریم. بیماری که در جامعه خودمان داریم، و جامعه را و به زعم خودمان بد و خوب می‌‌کنیم، این را حتی در تاریخ هم می‌‌بریم، شخصیت‌‌های تاریخی را هم بد و خوب می‌‌کنیم. این بیماری، بد بیماریی‌ای است. این بیماری‌‌های اخلاقی در همه چیز ما تاثیر گذاشته: در جامعة ما، در سیاست، و اقتصادو داد و ستد ما، حتی در نوشتن و تحقیق تاریخ‌نگاری ما؛ همه چیز را آلوده کرده است. ما واقعا مشکل داریم و واقعا باید به اصلاح خودمان بپردازیم.

حضرت اباعبدالله در همه جا با همه کس، با عبدالله بن زبیر، با عبدالله بن عمر، با فرزدق، همین طور می‌‌آید حتی با ابن سعد صحبت می‌‌کند، حرف‌‌های آن‌‌ها را گوش می‌‌دهد و نظر خودش را ارائه می‌کند. این حالت نشان می‌‌دهد که انسانی که صفت‌های رحمانی را در خودش زنده کرده، مسائل اخلاقی در همة وجودش عجین شده است. لذا در همان بین راه با افرادی برخورد می‌کند و گفتگو‌هایی که باآنان دارد و خیلی از آن‌‌ها را تحت تاثیر قرار می‌‌دهد. شما می‌‌دانید بعضی از یاران و انصار حضرت اباعبدالله کسانی هستند که در بین راه مجذوب اخلاق حضرت شدند و به حضرت پیوستند.

زهیر، مجذوب اخلاق امام حسین(ع)

از جملة آن‌‌ها زهیر بن قین است. ظاهرا زهیر طرفدار عثمان بوده و عثمانی است، چون قائل به این بوده که عثمان در برابر علی بن ابی طالب(ع) مظلوم واقع شده، لذا کراهتی به حضرت امیر داشت و از آن طرف دلبستگی به عثمان پیدا کرده بود. این‌‌ها معروف بودند به عثمانی‌‌ها که فرقه‌‌ای شده بودند. بعد در مسیری که حضرت به طرف کوفه می‌‌رفت، در یکی از منازل بین راه با حضرت اباعبدالله(ع)هم منزل شد. حضرت دید کاروان دیگری آمدهو در فاصله‌‌ای نزدیک آنان رحل اقامت انداختهاست. حضرت پرسید: چه خبر است و این‌‌ها چه کسانی هستند. کسی خبر آورد که زهیر بن قین و یارانش هستند که به جانب کوفه می‌‌روند. حضرت، زهیر را می‌شناخت. فرمود که بروید پیغام مرا به او برسانید و بگویید که حسین بن علی از شما دعوت کرده بیاید به جانب ما. واقعیتش این است که اگر خط‌کشی‌‌های امروز بود، این دعوت، کاری بسیار ننگ آمد بود که کسی به دشمن پدر خودش و کسی که از ولایت و امامت سر برتافته، دعوت به همراهی کند!

راوی می‌گوید وقتی زهیر پیاده شد و فهمید که آن کاروان مقابل، حسین‌بن‌علی(ع) و یاران و خانواده‌‌اش هستند، دل او تهی شد و فرو ریخت. وقتی که دید نماینده امام حسین(ع)آمد، همه در بهت فرو رفتند. سفره غذا کشیده بودند، دست‌ها در غذا ماند. همه بدون حرکت ماندند طوری که می‌گویند اگر پرنده‌ای روی سر این‌ها می‌نشست، پرواز نمی‌کرد و فکر می‌کرد این‌ها انسان نیستند و جماد هستند!پیشنهاد امام را که به آن‌ها اعلام کردند، زهیر سکوت کرد، چی بگوید؟ خانمش گفت زهیر! پسر پیامبر تو را می‌خواند! بی‌تفاوت نشسته‌ای؟ لبیک بگو! زهیر قبول کرد و رفت. راوی می‌گوید زمانی گذشت. حالا چقدر نیم ساعت یا یک ساعت معلوم نیست، ولی ابا عبدالله(ع) چه تأثیری بر زهیر بن قین گذاشت که وقتی زهیر بیرون آمد، صدا زد که خیمه‌گاه را برکنید و همه می‌رویم به طرف حسین! گفت تمام شد. به خانمش هم گفت: مسیر را انتخاب کردم و تو را هم طلاق دادم که راحت باشی، بروی دنبال دنیای خودت. و بعد حرکت کرد و اتفاقا رفت و به شهادت هم رسید.

آن داستانی که در مقاتل خواندید مربوط به همین زهیر است که خانمش بعدا کفنی توسط غلامش فرستاد که برود و جنازه زهیر را کفن بپوشاند و دفن بکند. وقتی رفت دید شهدای کربلا از آن جمله حضرت سید الشهداء(ع)جسدش زیر آفتاب برهنه مانده، گفت این روا نیست که من زهیر را به کفن بپوشم در حالی که فرزندان رسول خدا این‌طوری زیر آفتاب مانده‌اند.

همراهی ضحاک بن عبدالله مشرقی با امام حسین(ع):

یا ضحاک بن عبدالله مشرقی که راوی بسیاری از روایات عاشورا است و ما اصلا در مقاتل، مقتل ابی مخنف که طبری آن را نقل کرده یا شیخ مفید و دیگران، یکی از راویانی که این روایت‌ها از او نقل شده، همین ضحاک بن عبدالله مشرقی است. حضرت ابی عبدالله(ع)در مسیر کربلا باز به کاروان این فرد و دوستانشکه قصد تجارت داشتند، برخورد می‌‌کند و از آن‌‌ها دعوت می‌‌کند که جزء انصار بشوند. رفیقش بهانه می‌آورد و می‌‌گوید من گرفتاری وقرض و خانواده دارم، سعادت این کار را نداشت، اما ضحاک بن عبدالله پذیرفت، منتها گفت آقاجان ما تا یک مرحله‌‌ای با شما می‌‌توانیم همراهی بکنیم. من هم خانواده وتجارت و گرفتاری و بدهکاری دارم، من با شما همراه هستم تا آن آخرین لحظه هم هستم، اما تا جایی که جانم به خطر نیفتد. آن‌‌جایی که ببینم جانم به خطر می‌‌افتد اجازه بدهید که از شما جدا بشوم.

حضرت فرمود تا همان جایش را هم قبول دارم. یک اسب خیلی تیزرویی داشت، این اسب را از همان صبح در زیر یک خیمه گذاشت. بعد در رکاب حضرت همین طور باقی ماند تا آن لحظه آخر که فقط دو نفر از انصار حضرت مانده بودند. آمد به حضرت عرض کرد تکلیف من چیست؟ من با شما عهدی بستم، و تا همین جا به عهدم وفا کردم، اگر اجازه بدهید مرخص بشوم. حضرت فرمود دستت معلول و بریده نباشد، تو به عهدت وفا کردی و در حق او دعا کرد. بعد از آن‌جا آمد و آن اسب خودش را از سایه برداشت و شلاقی به او زد و آن اسب حمله کرد به صف دشمن و صف را شکافت و بیرون رفت. تعقیبش کردند. برگشت دید این تعقیب کنندگان آشنا هستند. گفت من که شما را می‌‌شناسم بگذارید به کار و زندگی‌‌مان برسیم. آن‌ها هم رهایش کردند. اتقافا راوی بسیاری از روایت‌ها همین فرد است. بسیاری از روایت‌‌ها را همین ضحاک بن قیس عبدالله مشرقی نقل کرده است. خوب امام ببینید این‌‌طوری است. با همه صحبت، با  همه گفتگو، با همه محبت دارد.

خشونت وصف استبداد است. استبداد همراه با تحمیل است و تحمیل بدون خشونت امکان پذیر نیست. ولذا می‌‌بینید که مستبدّین همیشه با خشونت می‌‌خواهند کارشان را پیش ببرند. متاسفانه این پدیده بسیار زشت در دنیا هست.

جامعه‌شناسان در معنی انقلاب می‌‌گویند انقلاب عبارت است از یک دگرگونی همه جانبه در ارکان سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی یک جامعه که همواره با خشونت و خون‌‌ریزی همراه است. دیدند که انتقام جویی است. زدی ضربتی، ضربتی نوش کن. حالا که شما زدید، ما هم به قدرت رسیدیم، همه را قلع و قمع می‌‌کنیم! این منطق همه است به جز اسلام و اولیای خدا. شما شیوة حضرت اباعبدالله را نگاه بکنید، قبل از او روش کسانی که در مکتب اباعبدالله پرورش پیدا کردند، مطالعه کنید. سیرة مسلم بن عقیل بسیار درس‌آموز است.

ایمان، مانع ترور، خشونت

وقتی آن‌طور ناجوانمردانه مردم با مسلم بن عقیل عمل کردند، به خانه هانیه بن عروه می‌رود. در خانه هانی بن عروه می‌بیند که شریک بن اعور هم آنجاست. وقتی عبید الله بن زیاد از بصره به جانب کوفه می‌آمد، برادرش رابه جای خودش در بصره گذاشت و بعد خودش به طرف کوفه آمد تا از طرف یزید حاکم کوفه باشد. چند نفر را هم همراه خودش آورد که یکی همین شریک بن اعور بود که آدم سیاست‌مدار و دارای نفوذ کلمه‌ای بود. شریک دلش با حضرت ابی‌عبدالله(ع) بود، دید از یک طرف نمی‌تواند از فرمان عبیدالله سرپیچی کند و در برابر حسین بن علی(ع) بایستد، و از طرف دیگر هم نمی‌تواند صریحاً با عبیدالله مخالفت کند. این‌جا بود که در نزدیکی کوفه خودش را از اسب پایین انداخت و مجروح شد. وقتی عبیدالله آمد گفت چه شده؟ گفت کارم تمام شد، شما بروید. عبیدالله گفت بیا برویم و یک کسی از این رهگذرها می‌‌آید نجاتش می‌‌دهد اگر قابل نجات دادن باشد و اگر نباشد همین جا می‌‌میرد، ما برویم. عبیدالله عجله داشت ‌که اوضاع کوفه را کنترل کند.شریک بن اعور هم حالش بهتر شد و از اول هم خراب نبود. آمد و به خانه هانیه بن عروه رفت. خانه هانی بن عروه که بود، مسلم بن عقیل هم آمد. بعد شنیدند که عبیدالله می‌خواهد به قصد عیادت شریک به خانة هانیه بن عروهبیاید.

این‌جا با هم‌دیگر صحبت کردند، گفتند بهترین فرصت است. به مسلم گفتند که شما پشت پرده بمانید، شریک گفت من هم این‌جا ناله می‌کنم، و بعد عبیدالله که با من صحبت می‌‌کند، من می‌‌گویم آب می‌‌خواهم. این «آب می‌‌خواهم» کنایه از این است که شمشیر را بکش و کارش را یک‌سره کن! نقشه بسیار خوبی بود و دشمنی را به این راحتی از بین بردن، بسیار موقعیت مناسبی است. عبیدالله آمد بر بستر شریک بن اعور نشست و یک مقدار با او صحبت کرد. صدای شریک بلند شد که من تشنه هستم و آب می‌‌خواهم، کسی کاری نکرد و مسلم هم از پس پرده بیرون نیامد. دو مرتبه گفت آب می‌‌خواهم، سه مرتبه.

عبید الله گفت: این مرد انگار دیوانه شده، مثل بچه می‌‌ماند او را ترک کرد و رفت. وقتی که رفت مسلم از پس پرده بیرون آمد و همه به او اعتراض کردند، گفتند این چه کاری بود؟ مسلم گفت حقیقتش این است که تا خواستم تیغ را بکشم، یادم آمد از حدیث پیامبر:

«الایمان قید الفتک» ایمان مانع از ترور و قتل ناگهانی است. نامردانه نباید کسی را از بین برد. حالا شما ببینید این عالم اسلام گرفتار این تروریست‌‌های خشن شده که هر روز نه از کفار، بلکه از مسلمان‌ها می‌‌کشند! بعد بمب می‌‌گذارند هزار نفر، پانصد نفر را، زن و بچه و پیر و جوان، همه از بین می‌روند. این وقایع را نگاه و مقایسه بکنید با سخن و حرکتِ مسلم بن عقیل و دشمنی مثل عبیدالله بن زیاد.

جنبه‌های اخلاقی و عاطفی در روز عاشورا

بسیار مناسب است کتابی دربارة آن جنبه عاطفی و اخلاقی عاشورا نوشته بشود. حضرت ابی عبدالله در خود عاشورا آن جنبه‌های اخلاقی را در گرماگرم نبرد هرگز فراموش نمی‌کند! حضرت از معرکه برمی‌گردد و می‌‌آید تا به خیمه‌گاه می‌‌رسد. در خیمه گاه به زن، به فرزند به بستگان، به برادرزادگان محبت می‌کند. عجیب است، بچه‌‌ای متولد می‌‌شود، بغل او را می‌‌کند و اذان و اقامه در گوش او می‌‌گوید. زن‌‌ها را دلداری می‌‌دهد. آمده سر به نیزه یا سر به قبضة شمشیر خودش گذاشته است و می‌‌خواهد لختی استراحت بکند. یکی از کودکان اباعبدالله که ظاهرا دو سه ساله است، این‌‌قدر بوده است که می‌‌توانسته راه بیاید به نزد پدر می‌آید. حضرت این کودک را بغل می‌‌کند و روی زانویش می‌‌نشاند، دست نوازش به سرش می‌‌کشد.

این چه معنی دارد؟ در گرماگرم نبرد رعایتیک چنین نکات عاطفی اخلاقی، چیزی است که فقط از حسین بن علی(ع) می‌‌بینیم وگرنه انسان در آن شرائط همه چیزش را فراموش می‌‌کند. نکته‌‌های دیگری هم در این زمینه هست که در مجالس دیگر إن‌شاء‌الله بیان خواهد شد، چون ذکر امام حسین(ع) مثل ذکر خداست و تکرار آن هم ملال آور نیست.

و السلام علیکم و رحمه الله و برکاته

برچسب ها: روانشانسی

مرتبط نوشته ها

نامه ای سرگشاده به دختران بی حجاب وطنم
دیدگاه

نامه ای سرگشاده به دختران بی حجاب وطنم

26 مهر, 1404
جهانى شدن و چگونگىِ سير از كثرت به وحدت
دیدگاه

جهانى شدن و چگونگىِ سير از كثرت به وحدت

5 مهر, 1404
نقش رویکرد سیاسی امام خمینی در ارتقاء شیوه اجتهاد حوزوی
دیدگاه

نقش رویکرد سیاسی امام خمینی در ارتقاء شیوه اجتهاد حوزوی

31 شهریور, 1404
عفاف و حجاب؛ تمایز مفهومی و چالش‌های حکمرانی فرهنگی
دیدگاه

عفاف و حجاب؛ تمایز مفهومی و چالش‌های حکمرانی فرهنگی

30 شهریور, 1404
فقدان سیره متشرّعه و نقش آن در استنباط
دیدگاه

فقدان سیره متشرّعه و نقش آن در استنباط

23 شهریور, 1404
هزار و پانصد سال تابش نور نبوی
دیدگاه

هزار و پانصد سال تابش نور نبوی

23 شهریور, 1404
نوشته‌ی بعدی

نقش بانوان در نهضت حسينى - متن كامل

دیدگاهتان را بنویسید لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آخرین مطالب

تعامل دین و توسعه، امکان یا امتناع

تعامل دین و توسعه، امکان یا امتناع

26 آبان, 1404
نامه ای سرگشاده به دختران بی حجاب وطنم

نامه ای سرگشاده به دختران بی حجاب وطنم

26 مهر, 1404
نكته هايى درباره جهانى شدن

نكته هايى درباره جهانى شدن

12 مهر, 1404
دين و فرهنگ بر پايه متون باستانى ايرانى

دين و فرهنگ بر پايه متون باستانى ايرانى

10 مهر, 1404
بارگذاری بیشتر
دبيرخانه دين‌پژوهان كشور با هدف تعميق، توسعه و ترويج پژوهش‌هاي ديني، بهينه‌كردن اطلاع رسانى، پشتيبانى از مراكز دين‌پژوهى و پژوهشگران ديني، فعاليت می کند. اين دبيرخانه از نظر تشكيلات و سازماندهي در ابتدا تحت پوشش و حمايت وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي و سپس پژوهشگاه فرهنگ، هنر و ارتباطات قرار گرفت و در ادامه کار با پيشنهاد دبير شورای برنامه‌ريزی دين‌پژوهان و موافقت مسئولان وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، به عنوان مؤسسه‌ای غيردولتی و غيرانتفاعی به ثبت رسيد.
 
دفتر مركزى در قم
نشاني: قم ، بلوار ۴۵ متری عماریاسر ، بین کوچه ۴ و ۶ ، مجمع جهانی شیعه شناسی ، دبيرخانه دين‌پژوهان
تلفن : ۳۷۷۱۳۷۷۳ ـ ۰۲۵
آدرس سایت:
www.dinpajoohan.com

پست الکترونيک:
info@dinpajoohan.com

 

نقل مطلب با ذکر منبع آزاد است.

کلیه حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به دبیرخانه دین پژوهان کشور می باشد.