دکتر سید حسین مدرسی طباطبایی پیشینهای قابل دفاع در سنت تعلیمی حوزههای علمیه دارد و اکنون نیز بیتردید یکی از اساتید مبرز شیعهشناسی در نهادهای معتبر آکادمیک غربی است. تخصص ایشان تاریخ مذهبی شیعه اثناعشری است. مشی ایشان نیز تاکنون شخصیتی متین و قابل احترام و اهل پرهیز از جنجالآفرینیهای متعارف روشنفکرانه را نشان داده است. ویژگیهای شخصیتی و فعالیتهای آکادمیک قابل توجه، در منظر اهل انصاف و نظر جایگاه ممتازی برای ایشان رقم زده است که صیانت از آن لازم است. معالوصف حقیقت عزیزتر از افلاطون است.
نام ایشان در ایران با کتاب «مکتب در فرایند تکامل» (زین پس، به اختصار: مکتب) قرین شده است، کتابی که در روش و محتوا سخت مناقشهانگیز و غیرقابل دفاع است. بحث فنّی در باب لغزشهای محتوایی این اثر و آسیبشناسی روش و رویکرد مطالعاتی ایشان، موکول به جای دیگری است، اما تذکر این نکته روششناختی مورد نیاز در ادامه، لازم است که به هیچوجه شایسته نیست مطالعه تاریخ یک علم را با خود آن علم خلط کنیم. خلط معارف درجه دوم (second order) با معارف درجه اول (first order) خطایی مهلک است. بررسیهای الاهیاتی، روش، اصول و الزاماتی متفاوت با روش، اصول و الزامات مطالعات تاریخی الاهیات دارد. اظهار نظرهای الاهیاتی الزاماتی دارد که با الزامات دعاوی تاریخی متفاوت است. الزاماً مورخ الاهیات، صلاحیت اظهار نظر الاهیاتی ندارد. مورخ کلام و فقه، الزاماً متکلم و فقیه نیست؛ و اگر هم باشد در مقام تاریخنگاری و تاریخپژوهی تابع روشها و اصولی است که با روشها و اصول تکلم و تفقه متمایز است.
باری، ایشان در راستای همان موضعی که در کتاب مکتب، آن را جریان معتدله خوانده، خود را وابسته به آن معرفی کردهاند، در سخنرانی مونترال نسبت به آنچه که «طغیان و غلبه یک جریان به شدّت افراطی، انحرافی، متحجر و واپسنگر بر علمیترین، عقلانیترین و نیرومندترین مکتب فکری و مذهبی جهان اسلام» خواندهاند، هشدار داده، افزودهاند که این جریان «تاکنون ضربات مهلکی بر مصالح مکتب ما زده و اکنون کلیّت زیربنای فکری و نظری و عملی آن را تهدید میکند و تصویری تاریک از آینده تشیّع در برابر دیدگان مجسّم میسازد.» این توصیفات تکاندهنده و هشدارهای برانگیزاننده در آغاز سخن، اشتیاق را برای آشنایی با این موجودات پلید لبریز میکند. اما به راستی این دشمنان عقل و دین و ویرانگران مکتب و آیین چه کسانی هستند؟
ایشان در مقام توضیح این جریان بسیار خطرناک، بدون ذکری از شخصیتها و چهرههای برجسته آن، پس از اشاره به گونهای جریانشناسی تاریخی دو قطبی (معتدله و مفوضه)، آنان را احیاگران «اندیشه گروهی تندرو با نام «مفوضه»» شمرده، این اعتقاد محوری را به آنان نسبت میدهند: «ائمه اطهار در سلسله مراتب عالم وجود در مرتبه مشیت الهی جای میگرفتند و تجسّم عملی اراده حق در جهان آفرینش بودند.» این بیان، یک شاخصه مهم اعتقادی برای شناسایی جریان مورد نظر به دست میدهد.
ایشان در ادامه توضیحات خود، این جریان را «یک جریان ستیزهجو» معرفی کرده، که از جمله ویژگیهای شاخص آن «تجاسر بر ولیّ امر مسلمین، که مشفقانه آنان را به اعتدال فرا میخواند» و «اصرار شدید بر تشویق مردمان به تظاهر و تجاهر به تبرّی و هتک صریح و آشکار نسبت به مقدسات بیش از یک میلیارد مسلمان دیگر جهان، گاه حتی در مرآی و منظر و جلوی چشم آنان» است. این را میتوان شاخصة رفتاری جریان مورد نظر مدرسی دانست.
در ادامه ایشان به اخباریگری هم اشاره کرده، شاخص روششناختی جریان مورد نظر را «اعتماد افسار گسیخته بر آنچه در بهترین فرض، اخباری آحاد است» دانسته، از مشی رایج فقیهان و اصولیان شیعه انتقاد کردهاند که: اصولالفقه «میخوانیم و عمری مدید بر سر آن میگذاریم، امّا تمام میراث عظیم علمی خود را در همه ابعاد به سوی اخباریتی کور کشیدهایم و نظامی فکری در آن درجه از استحکام و غنا را با جمود و میخکوب شدن بر واقعیتهای تاریخی دورانهای دور، در دور و تسلسل باطل افکنده و در تارهای تنیده خود به بند کشیدهایم.» بنابر این، روش معرفتی جریان افراطی مورد نظر، بهظاهر اصولی و در باطن اخباری است.
بدینترتیب، دکتر مدرسی نسبت به «طغیان و غلبه» جریانی هشدار میدهد که از باورهای محوری الاهیاتی آن، اعتقاد به ولایت تکوینی اهلالبیت علیهمالسلام است؛ روش معرفتی آن به ظاهر اصولی و در واقع اخباری است؛ و نحوه مواجهه آن با سایر مسلمانان ستیزهجویانه است. این سه مشخصه اصلی جریانی است که ایشان آن را دشمن عقل و دین و ویرانگر مکتب و آیین معرفی کرده، ما را از خطر آنان بیم میدهد.
در سخنان ایشان دو دسته خطر عمده برای این جریان ذکر شده است: یکی اینکه با دامن زدن به احساسات مذهبی از عهده «پاسخ منطقی به سادهترین سؤالات» برنمیآید و در نتیجه مذهب شیعه جذابیت خود را برای نسلهای آینده و همچنین دیگر مذاهب و ادیان از دست داده، احتمالاً در آینده رو به اضمحلال میرود. و دوم اینکه با اهانت علنی به مقدسات سایر مذاهب اسلامی، تخم کینه میپاشد و زمینهساز جنگهای مذهبی خواهد بود.
نکتة بسیار مهم در سخنان ایشان این است که به صراحت، غلبه اخباریگری (یعنی بعد روششناختی جریان مذکور)، ستیزهجویی (یعنی بعد رفتاری آن) و همچنین دو خطر عمده آن را جملگی نتیجه و ثمره یک چیز میداند: اعتقاد این جریان به ولایت تکوینی اهلالبیت علیهمالسلام. از نظر مدرسی، ریشه مشکلات جامعه شیعه، رواج اعتقاد به ولایت تکوینی اهلالبیت علیهم السلام است، و از اینرو «نقد علمی و مبارزه با آن، اولویت اول در میان نیازهایی است که مکتب ما امروز در جهان با آن مواجه است.» پس کانون مورد حمله او اعتقاد به ولایت تکوینی ائمه اطهار علیهمالسلام است. و وی آن را امّ الامراض معرفی میکند.
مدرسی که مورخ است، نه متکلم، در مقام نقد و ارزیابی اعتقاد به ولایت تکوینی اهلالبیت علیهمالسلام، به جای استفاده از ابزار الاهیات، سعی کرده است از ابزار تاریخ بهره گیرد. او به جای ورود به یک بحث فنی الاهیاتی، و به جای بهرهگیری از روش صحیح در مباحث کلامی ـ اعتقادی، و به جای طرح دلایل قایلان به ولایت تکوینی و بررسی و نقد آن، کوشیده است ابتدا آثاری تمدنی به این باور نسبت داده، و سپس آن آثار را سخت خطرناک ارزیابی کند. اما این رویکرد دستکم از دو جهت آسیبپذیر است:
۱) از جهت منطقی: فرض کنیم باور به گزاره P آثار مخرب تمدنی دارد؛ چرا P کاذب است؟ چرا آثار مخرب تمدنی یک باور، شاهد قابل اعتمادی بر کاذب بودن آن باور است؟ باور به اینکه من گرفتار بیماری مهلکی هستم که به زودی مرا از پای در خواهد آورد، میتواند در تشدید بیماری مؤثر باشد، اما کاذب نباشد. مشکلات عملی (pragmatic) مستلزم مشکلات نظری (theoretical) نیست، و منطقاً نمیتوان از مشکلات عملی یک باور، کذب آن باور را نتیجه گرفت.
۲) از جهت معرفتشناختی: چگونه میتوان ادعای «آثار مخرب تمدنی داشتن یک باور» را موجّه (justified) کرد؟ فرض کنیم جامعه الف دچار مشکلات تمدنی a و b شده است. چگونه میتوان به نحو موجهی، عامل اصلی این مشکلات را باور به P دانست؟ جامعه الف حالات ذهنی مشترک متعدد، از جمله باورهای مشترک متعدد، و افزون بر آن، رویههای عملی مشترک متعدد دارد، چگونه میتوان نشان داد مشکلات تمدنی a و b ناشی از باور به P است، نه ناشی از دیگر باورها (باور به P۱ یا P۲ یا P۳ و …)، یا رویهها (رویة عملی B۱ یا B۲ يا B۳ و …)؟ چه نوع مشاهداتی میتواند ادعای «علّیت باور به P نسبت به مشکلات a و b»را تقویت کند؟ مدللساختن این دست ادعاهای علّی، فرایند مطالعاتی پیچیدهای دارد، که حتی اشاره به آن نیز در سخنان دکتر مدرسی غایب است.
از این دست مشکلات که بگذریم، شواهدی جدّی علیه ادعای مدرسی وجود دارد، و ادعای علیّت و سببیّت اعتقاد به ولایت تکوینی اهلالبیت علیهمالسلام نسبت به مشکلات فوق را نقض میکند. در میان حامیان اصلی دیدگاه ولایت تکوینی اهلالبیت علیهمالسلام شخصیتهای برجستهای حضور دارند که نه مشی اخباری داشتهاند، نه «تجاسر بر ولیّ امر مسلمین» میکردهاند، بلکه خودشان به گفته جناب مدرسی، «ولی امر مسلمین» بودهاند، نه «بر تشویق مردمان به تظاهر و تجاهر به تبرّی» اصرار داشتهاند، که خودشان از سردمداران دعوت به وحدت مسلمین بودهاند، و نه از «پاسخ منطقی به سادهترین سؤالات» عاجز بودهاند، بلکه از بهترین مدافعان تشیع در اعصار اخیر بودهاند، اعاظمی همچون امام خمینی و علامه طباطبایی و استاد مطهری.
مرحوم مطهری در وجیزه «ولاء و ولایتها» (۱۳۷۴، ص۲۸۴ به بعد) ولایت تکوینی را بر وفق قوس صعود توضیح داده، از آن دفاع کردهاند، و مرحومان خمینی (۱۳۷۲، از جمله در صص۶۱، ۷۸) و طباطبایی (۱۳۶۵، ص۱۰۵) و طهرانی (۱۴۲۰، ج۵، ص۱۱۴، ۱۲۸-۱۲۹) از جمله بزرگانی هستند که آن را بر پايه قوس نزول شرح داده و بر کرسی قبول نشاندهاند. از میان اصحاب معاصر مشرب کلامی نیز تنها به ذکر استاد علی ربانی گلپایگانی (۱۳۸۸) بسنده میکنم که در چارچوب کلامی، از باور به «نقش فاعلی امام در نظام آفرینش» دفاع کرده است.
در اینجا یکی دو عبارت از امام خمینی با ترجمه مرحوم فهری میآورم تا منزلت این دیدگاه بیشتر روشن شود:
«احادیثی که از صاحبان وحی و تنزیل درباره ابتداء آفرینش آنان و سرشت ارواحشان رسیده است و اینکه رسول خدا و علی (صلی الله علیهما و آلهما) و یا ارواح ائمة هدی (علیهمالسلام) نخستین آفریده بودند، اشاره به آن است که روحانیت آنان که عبارت از مشیت مطلقة الهی و رحمت واسعة اوست، تعین عقلی یافته است.» (ص۱۳۶)
«اینکه [رسول خدا (ص)] فرمود: «اگر ما نبودیم خدای تعالی آدم را نمیآفرید» تا آخر حدیث، از آن جهت است که آنان واسطهها میان حق و خلقاند و روابط فیما بین حضرت وحدت محض، و کثرت تفصیلی هستند، و این قسمت از روایت در مقام بیان آن است که آنان واسطه در اصل وجودند، و مظهر رحمت رحمانیهاند؛ که رحمت رحمانیه، اصل وجود را افاضه میکند؛ بلکه رحمت رحمانیه، خود مقام ولایت آنهاست، و بلکه آنان اسم اعظم الهی هستند؛ که اسم رحمن و رحیم تابع اسم اعظماند. همچنانکه قسمت دیگر روایت که بعد از این است، یعنی آنجا که میفرماید: “چگونه ما برتر از فرشتگان نباشیم”، در مقام بیان آن است که آنان واسطههای کمال وجوداند و مظهر رحمت رحیمیهاند که کمال وجود به واسطه رحمت رحیمیه ظاهر میشود. پس دایره وجود به وسیله آنان تمام میشود و غیب و شهود به واسطه آنان ظهور مییابد، و فیض الهی در نزول و صعود به دست آنان جاری میشود.» (صص۱۸۰-۱۸۱)
این بیانات تنها نمونهای از کلمات ایشان در این باب است. اساساً موضوع اصلی رساله مصباح الهدایة الی الخلافة و الولاية همین است. در دیگر آثار ایشان از جمله در مواطن مختلف رسالة فارسی کشف الاسرار نیز میتوان این دیدگاه را یافت. حال باید از جناب مدرسی پرسید: آیا واقعاً شما نمیدانید از نظر کسی که خودتان «ولی امر مسلمین» میخوانید، «ائمه اطهار در سلسله مراتب عالم وجود در مرتبه مشیت الهی جای میگرفتند و تجسّم عملی اراده حق در جهان آفرینش بودند»؟ پس چگونه مسلمانان را از این باورها میترسانید؟ آیا واقعاً از نظر شما باورهای «ولی امر مسلمین»، باورهای «یک جریان به شدّت افراطی، انحرافی، متحجّر و واپسنگر» است؟!
طبق گفتههای آقای مدرسی، نتیجه باور به ولایت تکوینی اهلالبیت علیهمالسلام، مشی اخباری و «اعتماد افسار گسیخته بر آنچه در بهترین فرض، اخباری آحاد است» و همچنین ستیزهجویی و «تشویق مردمان به تظاهر و تجاهر به تبرّی و هتک صریح و آشکار نسبت به مقدسات بیش از یک میلیارد مسلمان دیگر جهان» است. اما به روشنی میبینیم که این ادعای کلی، با بزرگانی که نامشان رفت، نقض میشود. آیا واقعاً مدرسی مایل است نشان دهد که مشی کسانی چون طباطبایی و خمینی و مطهری و طهرانی، مشی اخباری بوده است، و آنان مردم را به تظاهر و تجاهر به هتک صریح مقدسات بیش از یک میلیارد مسلمان تشویق میکردهاند؟! اگر چنین نیست، پس چگونه بیپروا احکام کلی صادر میکند، و چنین نتایج و ثمراتی برای اعتقاد به ولایت تکوینی برمیشمارد؟
این چند شخصیت تنها و تنها دو سه نمونه از جمع غفیر و گسترة عظیم حامیان این نگره هستند. طرح شمهای از تاریخ این اعتقاد، خود رساله مبسوطی خواهد شد. اعتقاد به ولایت تکوینی امامان علیهمالسلام به ویژه به معنای نقش و اثر آنان در نظام آفرینش، باوری پرطرفدار از جمله در میان فیلسوفان متأله و سلسلة عارفان شیعه و گروهی از متکلمان بوده است، که از یک سو بر مبانی فلسفی ـ عرفانی از جمله تئوری آفرینش طولی و صدور سلسله مراتبی فیض و قواعدی همچون «الواحد لایصدر عنه الا الواحد» استوار شده است، و از سوی دیگر با تفسیر برخی احادیث، از جمله احادیث نورانیت و خلقت عقل، مؤیدات روایی و نقلی کسب کرده است. از منظر الاهیاتی، موضوع ولایت تکوینی از موضوعات مهم و ذات غصون و شجون است، که در باب آن باید رسالهها نوشت، و موضوعی نیست که بدین سهولت بتوان دربارة آن اظهار نظر کرد. جناب مدرسی باید آگاه باشند که حمله به چنین دیدگاهی که در طول تاریخ، مستظهَر به دلایل متعدد عقلی و نقلی شده است و نیکنامان بسیاری از آن دفاع کردهاند، کار چندان خُردی نیست.
جناب مدرسی از مرحوم علامه امینی نیز یاد کرده، به سخنی از ایشان ذیل غدیریه بُرسی اشاره کردهاند؛ اما چه خوب است تمام آن سخن (۱۹۶۷، ج۷، صص۳۴-۳۷) را بیاوریم و ببینیم چگونه آن مرد بزرگ تمام قد از بُرسی دفاع کرده، اتهام غلو به او را ردّ کرده است. هر کس مشارق انوار الیقین بُرسی را خوانده باشد، میداند که وی به کدام یک از دو گروه مورد نظر مدرسی وابسته است: مفوضه یا معتدله.
«تجد کتبه طافحة بالتحقيق و دقة النظر … کما أن له في ولاء أئمة الدين عليهم السلام، آراء و نظريات لايرتضيها لفيف من الناس، و لذلک رموه بالغلو و الارتفاع، غير ان الحق ان جميع ما يثبته المترجم لهم عليهم السلام من الشئون هي دون مرتبة الغلو غير درجة النبوة، و قد جاء عن مولانا أميرالمؤمنين عليه السلام قوله: إياکم و الغلو فينا، قولوا: إنا عبيد مربوبون، و قولوا في فضلنا ما شئتم. و قال الامام الصادق عليه السلام: اجعل لنا ربا نؤوب إليه و قولوا فينا ما شئتم. و قال عليه السلام: اجعلونا مخلوقين و قولوا فينا ما شئتم فلن تبلغوا.
وأني لنا البلاغ مدية ما منحهم المولي سبحانه من فضائل و مآثر؟ واني لنا الوقوف علي غاية ما شرفهم الله به من ملکات فاضلة، و نفسيات نفيسة، و روحيات قدسية، و خلائق کريمة، و مکارم و محامد؟ فمن ذا الذي يبلغ معرفة الامام؟ أو يمکنه اختياره؟ هيهات هيهات ضلت العقول، و تاهت الحلوم، و حارت الالباب، و خسئت العيون، و تصاغرت العظماء، و تحيرت الحکماء، و تقاصرت الحلماء، و حصرت الخطباء، و جهلت الالباء، و کلت الشعراء، و عجزت الادباء، و عييت البلغاء عن وصف شأن من شأنه، و فضيلة من فضائله، و أقرت بالعجز و التقصير، و کيف يوصف بکله؟ أو ينعت بکنهه؟ أو يفهم شئ من أمره؟ أو يوجد من يقوم مقامه و يغني غناه؟ لا. کيف؟ و أني؟ فهو بحيث النجم من يد المتناولين و وصف الواصفين، فأين الاختيار من هذا؟ و أين العقول عن هذا؟ و أين يوجد مثل هذا؟ و لذلک تجد کثيرا من علمائنا المحققين في المعرفة بالاسرار يثبتون لائمة الهدي صلوات الله عليهم کل هاتيک الشئون و غيرها مما لايتحمله غيرهم، و کان في علماء قم من يرمي بالغلو کل من روي شيئا من تلکم الاسرار حتي قال قائلهم: إن أول مراتب الغلو نفي السهو عن النبي صلي الله عليه وآله إلي أن جاء بعدهم المحققون و عرفوا الحقيقة فلم يقيموا لکثير من تلکم التضعيفات وزنا، هذه بلية مني بها کثيرون من أهل الحقائق و العرفان و منهم المترجم، و لم تزل الفئتان علي طرفي نقيض، و قد تقوم الحرب بينهما علي أشدها، و الصلح خير؛
نوشتههايش سرشار است از پژوهشها و موشكافىها. … هم در دوستى پيشوايان كيش ما- درود بر ايشان- برداشتها و نگرشهایى دارد كه برخى نمىپسندند و او را تندرو و گزافگوى مىشمارند ولى جايگاههایى را كه وى براى آنان- درود بر ايشان- شناخته- در همه جا- به تندروى نمىانجامد و پايگاه پيامآورى هم نيست چنانچه از سرور ما– فرمانرواى گروندگان درود بر او باد- گزارش كردهاند كه گفت: ” از گزافگویى درباره ما بپرهيزند، بگویيد ما بندگانى هستيم كه پروردگار داريم و در برترى ما هر گونه خواهيد به سخن پردازيد. ” و پيشواى راستگو- امام صادق درود بر او باد گفت: ” براى ما پروردگارى بشناسيد كه به سوى او باز مى گرديم و درباره ما- هر گونه خواهيد به سخن پردازيد. ” و هم وى كه درود بر او باد– گفت: ” ما را از آفريدگان بشماريد و هرگونه خواهيد درباره ما سخن كنيد كه به آنجا كه بايد نخواهيد رسيد ” .
كجا مىتوانيم مرز برترىها و سرافرازىهایى را بنگريم كه پروردگار پاك به ايشان بخشيده است؟ و كى مىتوانيم از همگى سر بلندىهایى آگاه شويم كه خداوند ويژه آنان گردانيده؟ از آن منشهاى برجسته؟ و جانى با مايههاى پر ارج؟ و روانى با نمايشهاى آسمانى؟ و خوىهاى بزرگوارانه؟ و جوانمردىها و ستودگىها؟” و كيست كه به شناسایى امام رسد؟ يا او را برگزيند؟ نه نه خردها گمراه مىشود و بردبارىها سرگردان و مغزها پريشان و ديدهها نابينا، بزرگان خرد مىشوند و فرزانگان در مىمانند و بردباران گام واپس مىنهند و سخنرانان زمينه گفتار را تنگ مىيابند، كار خردمندان به نادانى مىكشد، زبان سرايندگان بند مىآيد، سخنوران، ناتوان مىگردند و نغز سخنان به ستوه مىآيند از اينكه يکى از جايگاههاى او را بنمايند- يا يكى از برترىهايش را- همگان ناتوانى و كوتاهى خود را به زبان مىآرند. چگونه مىتوان همه منشهايش را دريافت يا ژرفاى هستى او را باز نمود يا چيزى از كار او پى برد يا كسى را جست كه بر جايش بنشيند و همچون او بى نيازى ببخشد؟ نه چگونه و كجا؟ او همچون اخترى است كه كسانى خواهند در دست گيرند و چگونگى او را باز گويند. در اين جا گزينش را چه كار و كجا مى توان مانند اين را يافت؟ ” از همين روى مىبينى بسيارى از دانشوران ما كه در شناخت رازها پژوهشگر بودهاند اين جايگاهها- و جز آن از جايگاههایى- را سزاوار پيشوايان راستين- درودهاى خدا بر ايشان- مىدانند كه ديگران آن برداشتها را بر خويش هموار نمىكنند، در ميان دانشمندان قم كسانى بودهاند كه هر كه را چيزى از اين رازها باز مىگفته از تندروان مىشناختهاند تا جایى كه گوينده ايشان گفته: نخستين گام از گزافگویى آن است كه پيامبر درود و آفرين خدا بر وى و خاندانش- را از فراموشكارى بر كنار بشماريم تا پژوهشگران پس از ايشان آمدند و- با شناخت حقيقت- بسى از سخنان ناچيز كننده را كنار نهادند و اين درد سرى است كه بسيارى از مردان بينش- همچون برسى- دچار آن بودهاند و هميشه هر دو گروه در سوى ناساز با يكديگر مىزيستهاند و نبرد- به سختترين گونهاى- ميانشان دنباله داشته- كه آشتى بهتر است– جان سخن آنكه روانها در روبهرو شدن با حقيقتهاى استوار- بر بنيادهاى سرشتها و آمادگىهاى خود- جدایىهایى با يكديگر دارند، رازهاى پيچيده بر برخى از آنها گران مىآيد و برخى ديگر نيز- براى گنجاندن آن در خويش- كشش و گسترش فراوانى مىنمايد و خيلى ساده است كه گروه نخستين به آنچه نمىداند تن در ندهد و دسته دوم نيز بر بنياد دانش خود نتواند آنچه را به استوارى شناخته، نادرست انگارد و اينجا، پاى ناسازگارىها به ميان آيد و بازار كين توزى داغ مىشود، ما كوششهایى را كه هر يك از دو گروه به كار انداخته اند بزرگ مىداريم زيرا مىدانيم آرمانهایى نيكو داشته و در جستجوى راستى در كنارههاى راه گام مىزدهاند و مىگویيم” :بر آدمى است كه به اندازه توان خود بكوشد ولى پيروزى او بر خودش نيست“.» (۱۳۸۷، صص۶۳-۶۴)
آیا واقعاً جناب مدرسی نمیداند که امینی بزرگوار در این متن، همفکران او را «لفیفٌ من الناس» خوانده که «أهل الحقائق و العرفان» را رمی به غلو و ارتفاع میکنند؟ جناب مدرسی مطمئناً میدانند که بُرسی چه مقاماتی برای ائمه علیهمالسلام ذکر کرده است و میدانند که آن مقامات نه کمتر از ولایت تکوینی که چه بسا فراتر از آن است، و میدانند که مرحوم امینی در اینجا جميع ما يُثبِته البرسی لهم علیهم السلام را دون مرتبة غلو ارزیابی میکند، پس وجه تجاهل العارف جناب مدرسی چیست؟
در مجموع، روشن است که این دست باورها، مدافعان بزرگ و نیکنامی دارد که هویت شیعة معاصر با نام آنان پیوند خورده است، و باورهای «اقلیتی منعزل» نیست و پیشینهای به مراتب بیش از «نیم قرن» دارد؛ و خطرناک جلوه دادن این باورها به منزلة خطرناک جلوه دادن الاهیات رسمی شیعه است.
رویکرد و شیوه بحث جناب مدرسی، درست گرفتار همان مشکلی است که از آن پرهیز میدهد: افراط و بزرگنمایی! اگر غلو و افراط مذهبی ناصواب است، دیگر انواع افراط هم ناصواب و دور افتادن از وادی حقیقت است. معرفی بخش اعظم جهان تشیع، به عنوان جریانی خطرناک که کیان تشیع را تهدید میکند، نه مقتضای اعتدال و میانهروی، که در پیش گرفتن راه افراط و غلو است. متأسفانه مدرسی چنان میل به افراط کرده است، که در اظهار نظری سلفیمآبانه، اعتقاد به مقامات تکوینی ائمه اطهار علیهمالسلام را با اعتقاد به توحید ناسازگار ارزیابی میکند. او حتی خواهان محدود شدن آزادی بیان طرفداران نگره ولایت تکوینی شده است. اما چه معیاری میتواند این محدودیت را تجویز کند؟ مسلماً صرف مخالفت فکری آنان با مدرسی نمیتواند مجوز این محدودیت باشد.
غلو و افراط، منحصر در غلو مذهبی نیست، و گونههای بسیار دارد، و چه بسا برخی غلوهای غیرمذهبی پرخطرتر از غلو مذهبی باشد. استفاده از تعابیر نامناسب برای شخصیتهای سیاسی، چه در مقام ستایش و چه در مقام نکوهش، گونهای افراط و غلو و زیادهروی است. سیاهنمایی وضعیت اقتصادی و معیشتی یک جامعه، درافتادن در افراط و غلو است. بهشتجلوهدادن یک کشور و جهنمنشاندادن کشوری دیگر، نوعی دیگر از افراط و غلو است. غلوهای سیاسی یا علمی یا فرهنگی یا اجتماعی نیکبختتر از غلوهای مذهبی نیستند. غلو، از هر نوع و در هر گرایش، ناصواب است، چرا که دور افتادن از حقیقت است.
اما مرز غلو و اعتدال کجاست؟ جز مرز حق و باطل است؟ اگر این مرز حق و باطل است که مرز غلو و اعتدال را تعیین میکند، پس تمام مسئله این است که مرز حق و باطل کجاست. فروترنشاندن صاحبان حقیقی یک فضیلت از فضیلتشان، اعتدال نیست، انحراف از جاده حقیقت و درافتادن در دام تقصیر است. شایسته است مجتهدانه و عالمانه و منصفانه، و برپایه مبانی مذهبی و نه سکولار، در مورد جایگاه تکوینی و منزلت هستیشناختی ائمه اطهار علیهمالسلام بحث و فحص کنیم و پیش از دستیافتن به نتایجی قابل دفاع، مؤمنان و عالمان را به انحاء اتهامات نکوبیم و مخاطبان را بیدلیل نهراسانیم.
از سوی دیگر، شایسته و بلکه لازم است که مخالفان موضع دکتر مدرسی، به شدت از بیاحترامی و هتک حرمت ایشان بپرهیزند و حریم ایشان را ـ که افزون بر دانش و تخصص، از ایمان به خداوند و پیامبر عظیمالشأن اسلام صلوات الله علیه و آله برخوردارند و در سلک برادران عزیز ما هستند ـ پاس دارند. روشن است که هتک حرمت مانند ایشان از نمونههای افراط و درغلطیدن در زشتیهاست، و در زمره آزادی بیان مشروع نیست.
و اما انتشار اهانت به دکتر مدرسی؛ آیا پاسداشت حریم آزادی بیان است؟ به گمان من پاسداشت آزادیهای نامشروع است، نه آزادیهای مشروع. مرز میان آزادیهای مشروع و آزادیهای نامشروع مرز حق و باطل است. البته مرز حق و باطل، سخت ظریف و دشواریاب است، و تلاشهای بسیار باید تا مرز آزادی بیان مشروع و آزادی بیان نامشروع شناخته شود. اما هرچند مواضع مرزی حق و باطل مبهم و دشواریاب است، چنین نیست که نمونههای روشنی از حق و باطل، و از آزادی بیان مشروع و نامشروع در اختیار نداشته باشیم. آزادی برای ترغیب به دزدی و قانونشکنی و کشتن بیگناهان، و آزادی برای توهین به انسانهای شریف و مؤمن و عالم از جمله مصادیق روشن آزادیهای نامشروع است. اینها از جمله موارد مرزی و اختلافی نیست. حتی اگر کسانی مایل باشند اساساً هرگونه توهین را از شمول آزادی بیان مشروع خارج کنند، دستکم توهین به انسانهای شریف و مؤمن و عالم نباید از جمله موارد اختلافی باشد. یک جامعه اخلاقی به هیچوجه این دست اظهارات و نشر آنها را در زمرة آزادیهای مشروع قرار نمیدهد. بله، ممکن است برخی لیبرالهای افراطی، اساساً مرز میان آزادیهای مشروع و نامشروع را ساختگی بدانند و از آزادی مطلق مایل به آنارشی دفاع کنند، اما من در اینجا مفروض میگیرم که عزیزان ما در دینآنلاین از آن گروه نیستند. پس دستکم در اینجا لازم نیست برای آنها استدلال کنم. تنها باید یادآوری کرد که لازم است مبنایی برای انتشار اظهار نظرات کاربران خود در نظر بگیرند که مرز میان آزادی بیان مشروع و نامشروع را به جدّ پاس بدارد؛ چرا که بیتوجهی به این مرز خود گونهای از افراط و درافتادن در دام باطل است. و العاقبة للمتقین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.
منابع:
امینی نجفی، عبدالحسین (۱۳۸۷). ترجمة الغدیر، ج۱۳، ترجمة علی اکبر ثبوت. تهران: بنیاد بعثت.
حسینی طهرانی، سیّد محمدحسین (۱۴۱۹). امام شناسی، ج۵. مشهد: انتشارات علامة طباطبایی.
خمینی، سیّد روحالله (۱۳۶۸). مصباحالهداية الی الولاية و الخلافة، ترجمة سید احمد فهری. تهران: پیام آزادی.
خمینی، سیّد روحالله (۱۳۷۲). مصباحالهداية الی الولاية و الخلافة. چاپ سیّد جلالالدین آشتیانی. تهران: مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی.
طباطبایی، سیّد محمدحسین (۱۳۶۵). رسالة الوساطة، در رسائل التوحیدیه، صص۱۰۱ ـ ۱۶۳. قم: بنیاد علمی و فکری استاد علامه سیّد محمدحسین طباطبایی.
گلپایگانی، علی ربانی (۱۳۸۸). «نقش فاعلی امام در نظام آفرینش» در انتظار موعود، ش۲۹، صص۷-۳۰.
مطهری، مرتضی (۱۳۷۴). ولاء و ولایتها. در مجموعه آثار، ج۳، صص۲۵۳ـ ۳۰۷. تهران: انتشارات صدرا.











